منصور علیمرادی

1

داریم از آبشار رودفرق برمی گردیم.از دریچه ی ماشین به دشتها و پشته های سیاه خیره شده ام که از یک طرف تا دامنه های قلعه ی »سموران« کشیده شده اند و از طرفی تا »پشت کوه دوساری«.

 

نمی دانم با اینکه من همیشه دیوانه ی این خاک و این سرزمین بوده ام .بخصوص جاذبه های دیدنی اش، در این سفر ، »آبشار رودفرق «دیگر آن جذابیت حیرت آور را برایم نداشت.هرچند آبشار، زمستانهایش لطافتی دیگر دارد. بخصوص که  سر تپه ی رو به رو -مشرف به باغستانهای عریان و روحانیت آبشار-نشسته باشی، در سحرگاهی سرد کتری چای روی آتش بجوشد و عطر گیاهان کوهی گرفته باشد.سکوتی خفه و غمناک در جان آدمی خانه  کند. وقتی که در محاصره کوههای سرکش در آن صبحگاه سرد و دلچسب مینا مشغول مدیتیشن است و من و امیر که به قول خودش همیشه در مرحله انکاریم افتاده باشیم  به جان بساط صبحانه، و تا مدیتیشن مینا  تمام شود چیزی از پنیر باقی نمانده باشد.

 

2

به مینا  یاد داده ام بگوید :«قران ور جونت بزنه»

یکی دو- سه جمله ی محلی هم یاد گرفته که بیشتر نفرین اند و فحش، آنهم محلی اَرَم –نارم.

امیر فقط غش غش می خندد. بخصوص وقتی که  زنش لهجه  ی تهرانی و دلفاردی را قاطی می کند.

امیر »ساردوئی« است ،از این بچه درس خوان ها که به گفته خودش اینقدر گردو در کودکی خورده که مغزش اگر تا 90 سالگی هم فسفر بسوزاند باز انبارش به نیمه نمی رسد. در دانشگاه شهید بهشتی تهران فلسفه خوانده و همانجا عاشق شده و زن گرفته، عشق سینمای »تارانتینو« و ادبیات آمریکای لاتین است.اما هیچگاه تا به حال ندیده ام که از تمایلش به جیرفت و جنوب حرفی بزند.

جاده سنگلاخی است و غروب، در کادر غربی آسمان، به بومی می ماند که روی آن رنگهای قرمز و زرد تند و آبی کمرنگ... پاشیده باشند.

می گویم:امیر یه چیزی اعتراف کنم؟

دستهایش از فرمان جدا می شوند صدایش را کلفت می کند و به شیوه کشیش های متعصب کاتولیک می گوید:

-اعتراف کن پسرم... اعتراف کن.«خوشا به حال اعتراف کنندگان! زیرا که ملکوت آسمان از ایشان است«،زود، تند، سریع اعتراف کن پسرم، سبک می شوی. پدر آسمانی ما عیسی مسیح از گناهانت در خواهد گذشت. فقط به شرطی که راستش را بگویی، بخصوص هر چه کتاب از این بنده خوب خدا کِش رفتی...

می گویم:دست بردارید پدر روحانی عزیز! فقط دو جلد برادران کارامازوف و چند فیلم ناقابل که بیشتر درد سطل آشغال می خوردند و ...

مینا  رو می کند به من که:

پنج تن بزنه ور جون جوانیت ،زندگی برای ما نذاشتی...

می گویم :از شوخی بگذریم،آبشار اصلا جذابیت گذشته را برای من نداشت.

 

امیر باز هم دست بردار نیست صدایش را عوض می کند و با لهجه  ی تهرانی غلیظ می گوید:

-خُب عزیزم نیست که همین چند روز پیش که تو رفته بودی نیاگارا...

می گویم:

-دست بردار بچه.رانندگی تو بکن...

 

چند تیهو از عرض جاده ی سنگلاخی می گذرند،  مینا ذوق زده می گوید: وای خدا جونم چه همه کبک، امیر وایستا...!

می گویم:خانم ببخشید اینها کبک نیستند.

می پرسد:

- پس چی ان؟

می گویم:کلاغ... جانم، کلاغ روستایی.

 

باور کرده است. امیر می زند زیر خنده و مینا  که متوجه می شود دستش انداخته ایم می گوید:ابوالفضل بزنه ورجون دوتایی تون.

 

جاده هموارتر شده است.  در آینه خیره شده ام به گرد و غباری که از زیر چرخهای ماشین گلوله می شود و بخشی از پشته سیاه را تسخیر می کند.من بشدت درگیر دشت و بیابانم.کُنار زارها . سنگهای سیاه آفتاب خورده که انگار خورشید واکسشان زده باشد.

 از همین حدودات بود که ایل می گذشت.رمه های انبوه میش و بز،دلم می گیرد، بغض، مثل قلوه سنگی راه گلویم را گرفته است. سرم را از پنجره بیرون می آورم تا همراهانم متوجه نشوند.صدای فرهاد در اتاقک ماشین پیچیده است ، مینا می گوید : منصور ولوم بده لطفا،    و ردی از صدا همچنان در خفگی دشت می ماند:

«ای کاش می شد... آدمی ... وطنش را همچون پرنده ها...  با خود... ببرد هر کجا که خواست»

می پرسم:

-امیر تو چقدر دلتنگ ساردو می شوی؟

می خندد : هیچی... من فقط دلتنگ یه چیز می شم و بس...

می پرسم:دلتنگ چی؟

می خندد : دلتنگ مینا ... البته برای زن اول و دومم هم ... و گردنش را از دریچه بیرون می کشد تا از سیلی مینا  در امان بماند و با همان سرخوشی لاقیدانه می خندد.

با خود زمزمه می کنم:

 »

«من اما

در دل کُهسار روئیاهای خود

جز انعکاس این علفهای بیابانی

که می رقصند و ... 

رو می کند به من:

-ول کن پسرم... تو شهروند  معاصردنیا هستی، همین حس نوستالوژیک مسخره است که باعث عقب ماندگی ما شرقی هاست. نمی تونیم دل بکنیم. می مونیم. می مونیم و می گندیم درست عین یه مرداب، می دونی!مهاجرت اولین اصل ترقیه... اینو تو خودت همیشه می گی.به نظر من که خوش به حال کولیها...

مینا  با سادگی کودکانه ای می پرسد:چرا...؟

-چون بی وطن ان . هر کجا که دلشون بخواد میرن،گیر هچی ام نیستن، نه دلشون مثل این جناب خان! بند چهارتا درخت کُنار خُشک و بی زبون و برهوت سیاهه، نه دوموکراسی و حقوق بشر و از این چرت و پرتا . . .

بعد به شوخی می گوید:

به نظر من که:» یک جنوبی خوب،یک جنوبی مرده است.«

می گویم:

پدر! کتابا و فیلمای منو که کِش می ری نوش جونت،لطفا جملات دیگرانو به نفع خودت مصادره نکن، تو امیر جان! بنیادا دزدی،سارقی... اگر در 80-70 سال پیش زندگی می کردی حتما می شدی یکی مثل مراد علیمراد ،یا قنبر بچاقچی... شاید هم جیهند بلوچ.

 

می گوید:نه خدا وکیلی،بد می گم؟ کولیا واقعا خوب زندگی می کنن، نه اخلاق ، نه تمدن، نه سیاست، خودشونن و موسیقی شون و هنرهاشون که از بالاشون چهار قرون در می آرن می زنن به زخم زندگی ، براشون ،ایرلند و اروپای شرقی و روسیه و هند و مکزیک فرقی نداره، نه خدایی اش زندگی از این بهتر؟

 

مینا  صدای ضبط صوت ماشین را بیشتر می کند:

«ای کاش... آدمی می شد... همچون پرنده ها... وطنــش را با خ ود... ببرد هر کجا که خواست»

امیر می گوید:

-مینا جان کَمش کن، نون خشک که نمی خریم... داریم مثلا بحث می کنیم.

3

درست همین حدودات بود که بار ریخته بودیم. شب باران گرفت درهای آسمان انگار باز شده بود،مردها فورا یکی دوسیاه چادر برپا کردند و ما بچه ها و کهره های کوچک را بردند توی پلاس ها،بعد کنده ها آتش ریخته شد روی هم ،گلمحمد گفت:

-معصومه! سِهِن...

همه جمع شده بودند توی پلاس ما ،یکنفر دست برد به نی:

«ببار بارون که باریدن صوابه

بچر گله که چوپون در عذابه ... »

4

امیر هنوز دارد در مورد سرزمین خطابت می کند:

-نه جان من تو کولیهای زاهایاراستانکو را خوندی؟

می گویم : پیش از اونکه جنابعالی به دنیا تشریف بیاوری...

و ادامه می دهم که:

«تو چه می دانی... بچه جان ... تو چه میدانی...

 

ادامه دارد