داستان طنز
قربانعلی را تشویق کنید
پیش از ظهر بود که قطار اتومبیل های اداری و دولتی وارد آبادی کپرنشین ما شدند. مردم از صبح علی الطلوع، در مدرسه کپری اجتماع کرده بودند. معلم مدرسه و شورای ده و مردی که بعدها معلوم شد مجری است در یک چشم به هم زدن جایگاهی ترتیب دادند و کنجکاوی جمعیت را در پای جایگاه، فشرده تر کرد. مجری رفت بالا و سینه ای صاف کرد و گفت:
- با سلام و درود بر کپرنشینان عزیز، امیدوارم که مثل همیشه هیچ غم و غصه ای نداشته باشید. مقدم جناب مدیر کل در امور کپرزدایی، فرماندار، بخشدار و هیات همراه از بازیگر عزیز فیلم (بمیرم برات) تا ورزشکار گرانقدر و ملی ما در رشته الاغ سواری، مدیران ادارات... را به روستای باصفای کپرنشین شما گرامی می داریم.
بی مقدمه دعوت می کنیم از آقای «قربانعلی» عزیز مسئول محترم شورای آبادی برای گفتن درد دل ها و مشکلات مردم این روستا. قربانعلی را تشویق کنید...
قربانعلی که پسرش تازه گروهبانی اش را گرفته و حقوق بگیر دولت است و از همه مردم بهتر به زبان فارسی شهری تسلط دارد و همیشه دائم التمرین است تا بتواند حرفش را به زبان فارسی رسمی پیش مسئولان به کرسی بنشاند کنار مجری ایستاد و به دور و بر نگاهی کرد. ژستی گرفت و کوبنده شروع کرد به خطابت:
- ما مردم کم شامس سال هاست که کشاورزی می کنیم است. اما به کرایه ماشین نمی خورد. ما بدبخت شده ایم است... دو سال پیش جمعی از مدیران از ده ما آمدند، از ما قول دادند از ما وام اتاق سازی بدهند. از یادشان رفت. جناب فرماندار! حضرت مدیرکل! حضرتعالی که اینجا ایستادم دو سال پیش به آن حضرات گفتم از برای ما کاری کنید تا همیشه از برای شما رای بدهیم، ما از برای آنها رای دادیم اما آنها از برای ما یادشان رفت.
حضرتعالی خدمتتان عرض می کنم اگر جریان مثل ماجرای برادران دولت قبلی است و از برای ما محرومین کاری نمی شود از ما بگذارید به امان خدا. شما را به خیر ما را به سلامت. حضرتعالی عرض کنم...
مجری یهویی پرید توی حرف قربانعلی و گفت:
- قربانعلی مهربان قربانت گردم! مردم گرامی! به جناب مدیر کل در امور کپرنشینی نگاه کنید به هیات همراه از فرماندار تا .... ببینید با آن مدیران گذشته شباهت دارند؟
همه همصدا گفتند:
- نه خیر.
خوب دقت کنید به این بزرگواران می آید اهل کلاس باشند؟
جیغ جمعیت بلند شد:
- نه خیر.
می خواهم از شما بپرسم در وجنات این حضرات بزرگوار چه می بینید؟
جمعیت یکصدا درآمد که:
- لیاقت، مهرورزی
مجری آرام شد، نفس راحتی کشید:
- حالا از جناب حضرت مدیرکل در امور کپرنشینی که الحق والانصاف دلش برای خلق کپرنشین و مومنان محروم از امکانات کباب است دعوت می کنم به جایگاه تشریف فرما شوند و ما را به فیض کامل برسانند. تا می توانید از بیان مصائب و معضلات آبادی کوتاهی نفرمائید، چون حضرت ایشان بسیار لایق هستند و ...
قربانعلی آهسته بیخ گوش مجری گفت:
- عُرض می خوایم هیات شما حتما فکر می کردند اینجا سردسیر است برف می بارد؟
مجری پرسید:
- چرا ...
- و قربانعلی با همان سادگی روستایی لبه های کت مجری را گرفت که:
- آخه چرا همه توی این گرمای کشنده با کوت...؟
مدیرکل در جایگاه مستقر شد قلپی آب خورد لبه های کتش را مرتب کرد و در جیب هایش به دنبال دستمالی گشت تا عرقی را که مدام از سر و رویش می ریخت پاک کند که پیدا نکرد و بی خیال دستمال شد و تازه یادش آمد که تریبونی هم در کار نیست و باید صدایش را تا می تواند ولوم بدهد:
- مردم بزرگوار! مومن و خدا ترس و با لیاقت کپرنشین، سروران من! دلیران و شیران عرصه بادمجان و هندوانه کاری، یلان پرورش گوساله! نور دیدگان من و فرماندار شهر، تاج سر همه مدیران محروم گرا، الهی که فرماندار قربانتان گردد. برادران! خواهران! به هوش باشید که دور، دور آخرت است . دوران سخت کپرنشینی تمام شد خوشحالی کنید...
جمعیت همه با هم شروع کردند به هوار و بشکن زدن که:
- ساعت خریدیم، بقچه بستیم، وا نکردیم، یارم ای انارم ای، گل پای کنارم ای...
استاد چراغ نوازنده و فرزندان که سال ها جشن های عروسی آبادی را با ساز و دهل رونق داده بودند. شروع کردند به ساز زدن و یکی دو نفر هم تکان تکان خوردن، که صدای مجری درآمد:
- برادر محترم! لطفا آن حرکات آن طوری که خلاف ... از مردم محترم کپرنشین که تاج سر کپرنشینان آفریقا و بی خانمان های افغانند این حرکات بلانسبت بلانسبت موزون بعید است.
صدای مدیر کل دوباره آرامش را به جمعیت برگرداند:
- شما کپرنشینان، تاج سر این مملکتید. افتخار این مرز و بوم شما خودتان هم نمی دانید که چقدر عزیز دل و جانید. الهی که فرماندار قربانتان گردد. از شما شریف تر، مظلوم تر، بی ادعاتر، بلندنظر تر پیدا نمی شود. شما مثل این شهری ها نیستید که همیشه خدا طلبکارند. همیشه دنبال آزادی، مطالبات اجتماعی، جامعه مدنی و دردسرند و عشق فتنه، قربانتان گردیم.
راستش وقتی که جناب مدیر کل امور کپرنشینی حرف می زد قند توی دل ما آب می شد. برای اولین بار احساس کردم که خد را شکر که کپرنشینم و آرزو می کردم کاش این شکراله شکارچی و خدامراد که همیشه با ما سر آب دعوا دارند کپرنشین نبودند.
قربانعلی شورا درآمد که:
- جناب مدیر کل! حضرتعالی عرض کنم که از بچه های ما همین مارمولوک ها(1) می خورند و بهداری هم که دور از دسترس است و ...
که مدیر کل ناگهان زد زیر گریه، اشک می ریخت مثل ابر بهاری:
- کاش می مردم و شما را به این روز نمی دیدم. کپرنشینان نور دیده، باور کنید من شب ها به خاطر شما خواب ندارم.
خیلی کم آوردم، خفت کشیدم که گردنم بشکند. کاش چند سالی رفته بودم آن ور آب، توی همین کشورهای عربی به روزمزدی و کارگری و بعد خانه ای در همین آبادی مثل مشهدی یوسف کویتی ساخته بودم تا این مرد بزرگوار شب ها این قدر عذاب بی خوابی نکشد.
مدیر کل ادامه داد:
- عزیزان دل من! حال لطف کنید مشکلاتتان را بگوئید تا همکاران ما مرتفع کنند.
مشهدی کلپوره که کنار دستم نشسته بود پرسید:
- چه کنند؟
گفتم: مرتفع
پرسید: وام است؟
گفتم: چیزی توی همین مایه ها
مشهدی کلپوره دستش را گرفت بالا:
- آقای مدیر کپری من وام مرتفح می خوام.
فرماندار یادداشت کرد و لبخند زد.
ملا غلامحسین از بین جمعیت درآمد:
- می خوایَم بروم تخت(2) پوشش کمیته امداد.
فرماندار با لبخند یادداشت کرد.
ننه ماه نساء از آخر جمعیت فریاد کشید:
- آغای مدیر حق من و بچه هام ضایع شد.
فرماندار با مهربانی گفت:
- چرا مادرم، چرا تاج سرم؟
- به مشهدی کلپوره وام چه چیزک دادین به من ندادین.
- ببخشید: اسم شما؟
- ننه ماه نساء
یادداشت کرد.
یکی از دانش آموزان که روی زمین چهار زانو نشسته بود دستش را گرفت بالا:
- اجازه! مردسه...
فرماندار یادداشت کرد.
استاد چراغعلی:
- مجوز می خوام برای ضبط نوار ساز و دهل .
یاداشت کرد.
هیات محترم امور کپرزدایی که رفتند استاد چراغ و فرزندان ساز و دهل هایشان را برداشتند و جمعیت بنا کردند به بشکن زدن و سر تختی رقصیدن(3). قربانعلی شورا دستور داد که قوچ پابندی در خانه را بیاورند و به میمنت تمام شدن دوران کپرنشینی بکشند و آبگوشت کنند و امروز جمعیت حالی ببرند.
چه دردسرتان بدهم. این قدر صدای ساز و دهل و هلهله و شاباش غوغا کرده بود که اهالی آبادی های اطراف فکر کردند عروسی است و همه آمدند به تماشا.
زن ها فی الفور بقچه های مردان را که تازه بسته بودند بروند به کارگری و پسته چینی، باز کردند و پتنگ(4) هایشان را ریختند دور و زدند به شینات بازی(5) که:
-کارگری بی کارگری، این همه آدم محترم و مهربان در امور کپرزدایی پارتی ماست ولی از آنجا که شما بی اصل و نسب ها عادت کرده اید به گنجشک روزی بودن، بدون نان کارگری نمی توانید جم بخورید. مردم یک آبدارچی توی این ادارات ندارن و ما این همه پارتی نجیب ومحترم داریم آن وقت...
القصه: همه دست روی دست نشستند و از آن حدود دیاری به کارگری نرفت. یک ماه گذشت از اداره امور کپرزدایی خبری نشد. دو ماه گذشت خبری نشد. ماه چهارم قربانعلی که بعد از آن روز تاریخی که ور باد(6) افتاده بود و هیچ شبی را هم بدون غصه قوچ عزیزش سر به بالین نگذاشته بود مردم را جمع کرد که چاره ای بیندیشند.
نهایتا قرار شد همه پول هایشان را بریزند روی هم و وانت کتمبه(7) یوسف کویتی را کرایه کنند و بروند شهر به سر خاست مسئولین اداره کپرنشینی. هر چند که قربانعلی خدا خدا می کرد جناب مدیر کل از زکام سختی که آن روزها شایع بود نمرده و فلان مدیر به آن جوانی و مهربانی در تصادفی به کما نرفته باشد.
صبح علی الطلوع همه بقچه زیر بغل و شناسنامه در جیب ریختیم. بالای ماشین کتمبه یوسف کویتی چون جا نبود شکراله شکارچی و مشهدی مونس و دو - سه نفر دیگر مجبور شدند به نحوی از دو طرف اتاق ماشین خودشان را آویزان نگه دارند.
دمدمای ظهر همه خاکی و پُلکی و خسته و کوفته دم در فرمانداری پیاده شدیم و مثل رمه حاشیه گندمزار هجوم بردیم به اتاق رئیس که منشی را همان را سد کرد. ناگهان ننه ماه نساء منشی را شناخت.
- سلام آقای مُرجی...
منشی درآمد که:
- مُرجی چیه خانم؟
- چه می دونم. تو همون که آنروز دم در مدرسه ما گفتی قربانعلی تشریف فرما بشن نیستی؟
زیر گوش ننه ماه نسا گفتم:
- ننه!مرجی نه مجری.
ننه ماه نسا رو به منشی درآمد که:
-یادته مسکه و کرکوت(8) کِردم به همرات ببری برا خانبت
گفتم: ننه ماه نسا خانُب نه خانم
مشهدی مونس که خسته شده بود روی میز منشی نشست و شکراله شکارچی که ظهرها سر درد می گرفت، رفته بود توی آبدارخانه دنبال چای.
مشهدی کلپوره دم در سرش را گذاشته بود روی بقچه و خوابش برده بود و من چقدر کم آوردم. بالاخره جلسه فرماندار تمام شد و آمد توی راهرو و چشمش به قشون ما که افتاد سخت یکه خورد.
قربانعلی پرید پیش فرماندار و زورکی او را بغل کرد و ریش نرمش را زیر باران بوسه گرفت.
- من قربانعلی ام قربان.
فرماندار با نگرانی پرسید:
ـ کدام قربانعلی پدر؟
- قربانعلی کپرنشین آقا
- نمی شناسم
- همون که اومدین از آبادی ما که تاج سر همه کپرنشینای آفریقا و...
- نمی شناسم...
- بابا همون که زنش کشک و روغن به همرات کرد از بچه هات ببری.
- عمو نمی شناسم. مزاحم نشو
- اِ... همون که از تو و از دوستان مهربان تو رای داد.
- به جا نمی آرم آقا عجیب گیری کردیم ها.
- همون که کشک ورو غنای...
- این مردکه داره به من تهمت رشوه خواری می زنه. منشی... !
قربانعلی های های زد زیر گریه. البته نه برای وام کپر نشینی، که برای قوچ عزیزش....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت:
1: مار و عقرب ها
2: تحت پوشش
3: از رقص های مردم جنوب کرمان
4: وسیله های بسته بندی شده کوچک
5: لولی بازی
6: جو گرفتن
7: وانت قدیمی
8: شیرینی محلی