مجموعه شعر " آوازهای عقیم باد " سومین اثر من به بعد از " شروگ ماه " و مجموعه داستان  "زیبای هلیل " است که با همکاری نشر آموت به تازگی منتشر شده ، " آوازهای عقیم باد " اگر به دستتان رسید و نگاهی انداختید لطف کنید نظرتان را بنویسید . ممنون .

ای پادشه خوبان !

داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد

وقت است که باز آیی.....

لیکو

 

 

لیکو های رودباری و بلوچی

 

 

رودبارزمین منطقه ی پهناوریست در جنوب استان کرمان ، شامل چهار  شهرستان رودبار جنوب ، قله گنج ، منوجان ، کهنوج  و بخش های مهمی از جیرفت و عنبراباد .این ناحیه کانون برخورد سه  حوزه ی فرهنگی است .کرمان در شمال و شمال شرق (شهرستان بم ) ، هرمزگان در شرق و بلوچستان در جنوب .

 

همانطور که رودهایی مثل هلیل رود و بمپور، در نواحی مرکزی رودبار و جلگه ی جازموریان به هم می پیوندند ،  دو فرهنگ رودباری و بلوچی را نیز مشکل می توان از هم جدا کرد .بلوچستان و رودبارزمین خواهران تنی هم اند .همجوار و هم فرهنگ  ...و هرچند از  خست آسمان در رنج ، اما از غنای یک فرهنگ اصیل و کهن سیراب . هر  دو منطقه علاوه بر آداب و رسوم مشترک ،  افسانه ها ، حماسه ها و اسطوره های مشترک دارند  و  در گذشته به دلیل شیوه ی زندگی شبانی مدام در دشت ها و جلگه های سر سبز و پهناور رودبار و جازموریان و نواحی کوهستانی و بیابانی بلوچستان در رفت و آمد و کوچ بوده اند ،که  همین امر سبب اسکان بسیاری از طوایف و تیره ها ی بلوچی – رودباری در دو حوزه ی مذکور گردیده است . بسیاری از اقوام اصیل این دو منطقه با هم وابستگی های سببی – نسبی دارند و گروهی از زبانشناسان بر این باورند که  زبان و گویش رودباری  ، شاخه ای از زبان بلوچی بعنوان یکی از کهن ترین زبان های  ایرانی است . .

 

رودباری ها با مردم هرمزگان نیز قرابت فرهنگی - زبانی  دیرینه ای  دارند  .علاوه بر همجواری ، کوچ بسیاری از رودباری ها در گذشته به نواحی بندری و مسئله ی کار در چند دهه ی اخیر این قرابت را عمیق تر کرده است .

 

مردم رودبار زمین به سه گویش عمده تکلم می کنند : اَرَم – نارَم ، بلوچی و کُرته .

 

 

لیکو ها ، یکی از اشکال مهم آوازی و گونه ای بی بدیل از  ادب شفاهی دو منطقه ی رودبار و بلوچستان به حساب می آیند .به طور قاطع نمی توان گفت که زادگاه لیکوها در بلوچستان بوده یا در رودبار زمین ، لیکو ها در هردو حوزه انواع بسیاری دارند که این تقسیم بندی تنها با شیوه های آوازی و موسیقیایی است که مشخص می شود و خود اشعار بر همان منوال همیشگی ، هیچ تغییری در وزن ، محتوا و مضمون پیدا نمی کنند .لیکو ها را می توان از لحظ زبان و قالب به دو گروه عمده تقسیم کرد :

 

1- لیکو های رودباری

2- لیکو های بلوچی

 

 لیکو های رودباری پنج هجایی هستند و لیکوهای بلوچی ده هجایی ، یک بیت  لبکوی رودباری برابر یک مصراع از لیکوی بلوچی است .اما هردو ریتم و وزن یکسانی دارند .

 

لیکوی رودباری خود شاخه های بسیاری دارد :

 

1- دهو

2- دهو زهرا

3- لیکو

4- دیکَن

5 – زهیروکی

6- تسکین

 

که در هر ناحیه از رودبار با شیوه های آوازی خاصی خوانده می شوند .

 

لیکو ها ی رودباری و بلوچی در هر دو حوزه و با هر دو زبان خوانده می شوند ."دهو – لیکو"های  رودباری  و لیکوهای ده هجایی بلوچی در هر دو منطقه از پایگاه یکسانی برخوردارند ، همانطور که دیگر مقام ها ی موسیقی محلی  ، مثل " شَیر " که در ستایش سران و سرکردگان و یاغی های بنام و شجاعان  در هر دو حوزه رایج است و توسط  "سرودی ها "- چنگی ها و پهلوانان – خوانده می شوند .

 

چنگ نوازان چیره دست را در رودبار و بلوچستان " پهلوان " می گویند  که یقینا بر گرفته از نام " باربُد جهرمی " موسیقیدان بزرگ عصر خسرو پرویز است که سرودهایی –چنانکه مشهور است – در اوزان هجایی ، در ستایش خسرو پرویز می ساخته ، " سرود"  یا "سروذ" شعر و موسیقی حماسی است که سرودی ها یا پهلوانان این مناطق بر همان منوال اسلاف گذشته ی خود در ستایش جنگاوران و حکمرانان شجاع می سازند . شواه بسیاری وجود دارد که می توان آنها را ادامه ی " خسروانی " ها ی کهن  دانست .

 

زنده یاد اخوان در مقاله ی ژرف و عالمانه ی " خسروانی ها و لاسَ کَوی ها " تعریف دقیقی در مورد لاسَ کَوی ها ارائه نمی دهد ،  اینکه  اصولا لاس کوی چه نوع شعریست ؟ با چه تعداد هجا و اینکه چه مضامین و محتوایی دارد ،  تنها به شواهدی دال بر اینکه لاس کوی یکی از انواع شعر  شفاهی در پیش از اسلام بوده و همچنین نام پرنده ایست خوش آواز بسنده می کند و اطلاعات بیشتری دستگیر خواننده نمی شود .

 

مرحوم اخوان در صفحه ی 618 " بدایع و بدعتهای نیما یوشیچ.." به نقل از دکتر معین در حاشیه ی لغت نامه می آورد :[لاس کوی ] ظاهرا به معنی سیره یا مرغ کوچک  دیگری است و یا پرنده ی کوچکی که امروز " سمک " نامیده می شود .بعضی این کلمه را به معنی لحنی  از الحان یا آلتی از موسیقی گمان برده اند .."

 

در برهان قاطع ، ذیل کلمه ی لاس کوی آمده است :

" لاس کوی به فتح سین بی نقطه و کاف و واو به تحتانی رسیده ، نام جانورکی است خوش آواز ."

 

همچنین در مورد " لیک " و " لیکک " آمده :

لیکک با کاف فارسی بر وزن زیرک به معنی خرچال باشد و او پرنده ایست کبود رنگ و به سخی مایل .

 

سایت " بیابان ها  و کویرهای مرکزی ایران " در مورد پرنده ی لیکو آورده :

 

 "[لیکو ها ] با دم دراز و پر و بال قهوه ای رگه رگه مشخص می شوند وپاهایی قوی دارند و منقارشان نیز قوی و خمیده است . تقریبا همیشه به صورت دسته های کوچک دیده می شوند که در میان درخت ه و بوته ها یا در روی زمین در حال حرکتند .روی زمین معمولا با جست های کوچک جابجا می شوند . پرواز خوبی ندارند ، نر و ماده ی آنها همشکل است.... [لیکو ] پرنده [ای ] فعال و پر سر و صداست و مرتب در حال حرکت است و اغلب  روی زمین حرکت می کند و با جهش های کوتاه و سریع جابجا می شود ، معمولا در قسمت پایین گیاهان مشاهده می شود . پرنده ایست اجتماعی و اغلب به صورت دسته های خانوادگی یا گله های کوچک دیده می شود . زیستگاه آنها در فضای باز بوته ها و درخت های پراکنده ، باغها ، نخلستانها ، امثال آن و غلب در مناطق خیلی خشک است . لیکو لانه اش را روی بوته های خار و درخت گز یا نخل می سازد ."

 

لیکو پرنده ای است خوش آواز ، قدری از گنجشک بزرگتر و پر تحرک ، که نسل آن  در خشکسالی های  اخیردو منطقه ، در حال انقراض است .

 

 

شواهد بسیاری ناظر بر این مدعاست  که لیکوها باید ادامه " لاس کوی " ها  باشند .هرچند در اینکه لیکو ها گونه ای به جا مانده از ادب شفاهی فرهنگ کهن ایرانی پیش از اسلام اند جای هیچ تردیدی نیست . لیکو های رودباری را می توان بعنوان کوتاه ترین سرودهای اقوام ایرانی ، در کنار سه خشتی های خراسان ، لندی های پشتو ، لیکوهای بلوچی ، سیاوچمانه های کردی ، آساناک های ترکی قشقایی و.. به عنوان بازمانده ی شعر های کوتاه هجایی ایران کهن ، در از ذخائر بی بدیل و  ارزشمند میراث معنوی بشر به حساب آورد.

 

 

 

 

 

لیکوی رودباری  یا دهو

 

دهو تک بیتی است پنج هجایی ، معمولا چهار واژه ای  و موزون و مقفی ، ساده و روان و  بی تکلف و در عین حال غریب و عمیق . آیینه ی تمام نمای زندگی مردم رودبار زمین در گذشته و حال ، سیاه چادری و اشتری و رمه ای ، کپری ساده در حاشیه ی پشته ای سیاه و براق در ظل آفتاب ، آنگار که سنگ ها را واکس زده باشند .

" دهو " تبلور نهانگاه غریب جان انسان واحه نشین است ، راوی درد و داغ  . فراق و هجرت و هجران ، اندوه جانفرسای زنی شوی مرده ، جوان مرده ، تنهایی رازورانه ی ساربانی سرگردان در برهوت "جاز موریان" ، مویه ایست بر مزار جنگجویی جوانسال ، آوای غریب عاشقی است سوار بر موتور سیکلتی در دوردست غبار بیابان بیکران .

 

 "دهو " از جهاتی شبیه به هایکو شعر کوتاه ژاپنی است ، همانطور کوتاه و موجز و خیال انگیز و تصویری . با این تفاوت که هایکو شعر یک شاعر رسمی است که بیشتر سالهای عمرش را با یاد گیری ذن و فنون  نقاشی و خط و سرودن هایکو سپری کرده است ، هایکو سرود راهبی است بر مبنای ذن و ساطوری و اشراق و شهود . دهو اما شعر زندگی است . می توان طبیعی ترین رویدادها ، چشم اندازها ، ویزگی ها و عواطف انسانی را در محتوا و مضمون دهو شاهد بود .بی هیچ نشانی از از اشراق و آسمان . نگاه دهو تماما به مسائل زندگی زمینی معطوف است . با همه ی رنج ها و درد ها و ناکامی هایش .

دهو نوای دلگدازمادری  است که جوانش در جنگی قبیلگی کشته شده ، زمزمه ی ملتهب زنی است در سر تنور نان ، که مدتها پیش شویش  به طور قاچاقی  به کارگری رفته در کشورهای آن سوی آب ، بی اثر و بی نشان .

سرود مرد عاشقی است که  معشوقه اش را برای لحظه ای دورادور ، دم در " آدوربند "ی  دیده و راهش را کج کرده است از  حاشیه ی دهگاه ، نوای غریب زنی است عاشق که بیتی در هجران مردش زمزمه کرده در سر چاه آب و بعد به گوش زنان دیگر  رسیده و سر از گلوی چنگ نوازی پیر در آورده است .آواز شتر چران تنهایی است در واهه های وهمناک ، فوران آنی کلماتی است در نحوه ی آواز غمناک یک  یاغی  عاشق که از یال کوه در به قصد دیدار با زنی زیبا فرود می آید در نیمه شبی مهتابی .

 

 

دهو شعر ایجاز و تخیل  است  ، و  به غایت در پی حذف کلمات . فشرده و کوتاه .

 

ماشینیه رَد بو

بهداری اَد بو

 

اتومبیلی  شتابزده از کنار راوی می گذرد  و دم در بهداری ترمز می کند . در گویش رودباری " اَد  " به معنای توقف ناگهانی است . ما صدای ترمز چرخ های اتومبیل را می شنویم و می دانیم فاجعه ای روی داده است . همین .آیا یاغی جوانی تیر خورده است ؟ زنی زائو و  رو به موت را به بهداری آورد ه اند ؟ از محتوای رویدادها  بی خبریم و همچنین نسبتی را که این واقعه با راوی دارد .

 

 

گاه این فشردگی به حذف فعل می انجامد و ما تنها با یک تصوی صرف روبروییم  :

 

جفتی قند

در کنار استکانی چای

سر بساط صبحانه

 

یا

 

زیبارویی در باغ تنباکو

با موهای بلند بافته

 

 

یا

 

 

درسایه سار لیموهای بلند

خانه ی زیبایان .

 

 

فاجعه ، همزاد دهو است ، در بعضی از دهو ها  مصرع اول توصیفی  ساده است  از طبیعت آرام  ، اما مصرع دوم است که ما  را با فاجعه ای رو برو می کند  نابهنگام و تلخ ،  که با مصرع اول ارتباطی خلاقانه دارد :

 

انجیری شاد و خرم در باغ

جنازه ام افتاده

در پشته های داغ

 

 

یا

 

 

روشنای ماه

همه  جا را فرا گرفته

 

نه

این فاجعه را باور نمی کنم .

 

خبر یک فاجعه ،  همه جا را مثل نور ماه فرا گرفته و راوی توان پذیرش این اتفاق را ندارد.

 

دهو در بند گزارش و توضیح نیست . به شرح و بسط چند و چون یک واقعه نمی پردازد بلکه روشنای آنی رعد و برقی است که نمایی از تاریکنای یک رویداد را  روشن می کند . که شروع و پایانش در ذهن مخاطبادامه می یابد .

 

دمدمای سحر بود

تنها چیزی را که به ذهنم نمی رسید

وقوع همین اتفاق بود

 

انسان رودباری در متن خطر و حادثه زندگی می کند .مرگ رویداد غریبی دربین مردم  این ناحیه نیست . مرگ به شیوه های مختلف در زندگی مردم حضور دارد . از درگیری های قبیلگی و کشتارهای قومی گرفته تا سرگردانی و تشنگی در واحه ها ، غرق شدن مردی که برای کار به نواحی بندری رفته در دریا ، بیماریها و حشرات کشنده و نبود امکانات ..

 

دمدمای سحر بوده و راوی انتظار تنها چیزی را که نداشته همین فاجعه ی تلخ بوده . با صدای جیغ زنی – شاید – از خواب پریده . آیا یکی از یاغیان دهگاه را کشته اند ؟ آیا آبادی  در محاصره ی دشمن است  و در خواب غافلگیر شده در شبیخونی نابهنگام  ؟ حادثه ای برای  معشوقه اش  رخ داده ؟

همه ی این ها برداشت هایی است که بر اساس تداعی های شخصی مخاطب در ذهنش شکل می گیرد . هر " دهو " یی به اندازه ی مخاطبانش شرح و تاویل دارد .  به همین خاطر دهو  چه  از نظر فشردگی و کوتاهی قالب و چه به خاطر  امکاناتی را که به لحاظ محتوا برای تاویل های متکثر به و جود می آورد شباهت غریبی با هایکو های ژاپنی پیدا می کند .

 

 

همانطور که گفته شد دهو ی رودباری ، تک بیتی کوتاه و پنج هجایی است . شاید بتوان گفت کوتاه ترین شعر شفاهی ایران و یکی از کوتاه ترین انواع شعر های شفاهی دنیا ،  که هر بیت آن  برابر با  یک مصرع از لیکوی بلوچی است ، و بیشتر همراه  با سازهایی مثل قیچک " سرود ، سروذ ، چنگ " و نی شبانی و دو نلی و ساز قوطی  خوانده می شود . گاهی هم بدون هیچ سازی و فقط با آواز رهگذری ، ساربانی ... در شبهای   پر التهاب رودبارزمین ...

 

 

 

 

چند لیکوی رودباری

 

چایی جفت کَندِن

ناشتا و رگبندِن

 

 

برگردان :

 

 

یک جفت قند

کنار استکانی چای

سر بساط صبحانه .

 

 

 

 

 اِمرو دو روزِن

نَهشُم داگ روزِن

 

 

برگردان :

 

امروز

روز دوم است

که جنازه ام افتاده

برتفت آفتاب

 

 

 

 

ماهَک شروگِن

ئی گَپ دروگِن

 

 

برگردان :

 

ماه در حال پرتو افشانی است

نه !

این فاجعه  را باور نمی کنم .

 

 

 

 

کطال کمرِت

خیر بو سفرِت

 

 

برگردان :

 

قطار پوشیده ای

سفرت به خیر باد.

 

 

 

کاگذ ، کَلَمدوُن

بنویس به رَندُم

 

 

برگردان :

کاغذ و قلمدانی آماده

نامه ای بنویس

و به دنبالم بفرست

نبرد گرگ های دونده  و پلنگ های عصبانی  در ورزشگاه  چغوک آباد

قسمت ششم

 

گزارش را از ورزشگاه هر چقدر دلت بخواد نفری ِچغوک آباد پی می گیریم .مردم ورزش دوست چغوک آبادَین (سفلی و علیا ) امروز گاو و گوسفندهایشان را رها کرده اند تا شاهد بازی دو تیم محبوبشان  " گرگ های دونده " از چغوک آباد سفلی  و  " پلنگ های عصبانی " از چغوک آباد علیا باشند . که امروز در این هوای ابری زمستانی در ورزشگاه  هرچقدر دلت بخوادنفری ، به مصاف هم رفته اند .من بداغعلی چغوک آبادی نسب ، افتخار این را دارم که فوتبال امروز را با شعار " زندگی کن و بگذار " بُن گلویی " ها هم زندگی کنند ،  گزارش کنم .

در جناح چپ زمین خدامراد با شلوار کُردی گشاد و زیر پیراهنی ِسفید ایستاده ، کسی را که در نوک حمله ی " پلنگ های عصبانی "  می بینید (البته شما نمی بینید ، می خوانید )" الاه مراد"  است ، با 52 سال سن ،  که شلوار بلوچی  خاکستری پوشیده  و ژاکت سبز راه راه ..  به تازگی زن چهارم را  هم اختیار کرده  این الا ه مراد . بازیکنی که شماره ی 24 را پشت کاپشن زرد رنگش با ماژیک نوشته قنبرعلی  است ، اخوی بنده . که قرار بود روی حصیر ذخیره ها بنشیند اما قنبر است دیگر ، وایستاده که وایستاده . تعداد بازیکنان حاضر در زمین " پلنگ های عصبانی " 25 نفراست . همه زُبده و تازه نفس .

 

در جناح مقابل . دادعباس چغوک آبادی درون دروازه ، با 63 سال سن ، همین چند روز پیش  تریاک را ترک کرده دادعباس ، اما اعضای شورای آبادی و عیال دادعباس  هنوز شک دارند . یک بازیکن خارجی هم در ترکیب تیم " گرگ های دونده " حضور دارد ، "گلمَمد جان از ولایت  "بغلان " ، در کشور  دوست و برادرمان افغانستان . گلممدجان برای رستم خان چاه کنی می کند و خیلی از اهالی مملکت چغوک آباد سفلی  روی ضربات سر او حساب کرده اند . بازیکنی که دارد در  میانه ی زمین ورجه وورجه می کند و برای زنش "کلپوره " دست تکان می دهد "دادعلی چغوک آبادی وند" است ، که تحصیلاتش را تا سیکل پنجم ،  در مدرسه ی کُت کُتو  ادامه داده  ،   و این روزها متصدی  شرکت خوار وبار روستایی است . در جناح چپ زمین" صیف الاه " را می بینیم ، شهروند چغوک آبادی ِ کُت کُتویی اصل . با اُورکوت آمریکایی و شلوار ورزشی .  تعداد بازیکنان تیم " گرگ های دونده فعلا 19 نفر است .

داور انگشتان دستش را در دهانش می چپاند و سوت آغاز مسابقه به صدا در می آید .این که می خوانید صدای کف و سوت و هورای تماشاگران است در فضای ورزشگاه چغوک آباد . بساری از مردم به اتفاق خانواده ، پاهایشان را بر حصیر ها و گلیمهایشان دراز کرده  و مشغول نوشیدن چای و خوردن پنیر و خرما و کشیدن قلیان اند .

"الاه مراد" می شوتَد به قنبر ، قنبر می شوتَد به اَلاه مراد . حفظ توپ می کند این الاه مراد  با دست . خوانندگان عزیز یک لحظه اجازه بدهید :

- آهای عمه بلقیس ! گاو تو از دم دروازه بکش بیرون . ای هندوانه تو گور پدر آدم بی ملاحظه .

 بازی ادامه پیدا می کند . الاه مراد گلوی دادعباس را با دو دست می گیرد و او را دریبل می کند. احسنت به این بازیکن جوان .

هواداران پلنگ های عصبانی :

 ماشالا ماشالا ماشالا

ماشالا

ماشالا به قنبر

ماشالا

 

چرا شما ویلا ندادین

کنار دریا ندادین

 

ماشالا ماشالا ماشالا

ماشالا

فرصت برای  " گرگ های دونده " ، یک فرصت استثنایی  ، نتوانست استفاده بکند این دادعلی . توپ واگذار می شه به پلنگ های عصبانی  ، حالا الاه مراد . واگذار می کنه به صیف الاه .با تیپا مواضع استراتژیک دادعلی را هدف قرار میده . هر که مَرده بیا جلو . تک به تک با دروازه بان ...توپ از کنار دروازه به بیرون میره .اوت . خوانندگان عزیز یه لحظه بی زحمت .:

- آهای بچه جان ! کنار زمین ورزشی جیش نکن .باریکلا  عمو . برو پیش ننه ات .

 

از دروازه ی  گرگ های دونده ، شاهد شوتیدن توپ توسط دروازه بان هستیم . ارسال بلند توپ به منطقه ی جریمه ی خودشان . دادعباس افتاده روی زمین و غش کرده . به نظر می آد قلم جیغ  اثر کرده باشه . داور سوت رو به صدا در می آره . خم می شه داور  . خداکرم چغوک زاده ، داور 52 ساله ی مسابقه ، که  تا به حال  چند دیدار مهم رو در مسابقات  " مالیلو "و  "شاه و وزیر " در ولایات مختلف مثل " بُن گلو " و " کُت کُتو " قضاوت کرده  .

داور چیزی  سیاه رنگی از جیبش در میاره و می چپونه تو حلق دادعباس . مثل فنر بلند می شه از جاش این دروازه بان . و بنا می کنه به ورجه وورجه .

خوانندگان یک لحظه ..:

اعضای محترم شورا تشریف بیارن روی حصیر جلوویی . خیلی خوش اومدین . ازننه ماه نساء ،  مشاور ارشد شورا می خواهیم که نظر پر بارشان را در مورد بازی امروز بیان کنند :

-"مگه ما چه مون از کره و ژاپن ، اسپانیا اینا کمتره . ببین ننه ! ما فوتبال تا فوتبال داریم . مثل فوتبال  آمریکایی ، یا فوتبال چغوک آبادی . این اصل فوتباله که باید صادر شه . قول میدم تا دو ماه دیگه ده تا رونالدینیو تولید کنیم مثل بچه ی آدم  . اصلا خط تولید رونالدینیو اینا  را از همین جا راه می اندازیم . یادتون باشه فوتبال کلاس داره ."

 

پرتاب توپ برای بازیکنان گرگ های دونده ، غلامعلی از جایی پیدا می شود و می افتد توی بازی ، تو سر توپ میزنه غلامعلی . این یک بازی استثنایی است عزیزان خواننده . حفظ توپ می کنه غلامعلی ، قنبر ، غلامعلی ، قنبر ، موقعیت سازی برای لطف الاه که تازه از آبیاری باغش سر رسیده ، ...توی دروازه ...توی دروازه .بازهم توی دروازه . دوباره هم توی دروازه . از جناح راست هم توی دروازه ، زیر تیرک میانی ..برای بار هشتم توی دروازه ..

 

هواداران پلنگ های عصبانی :

 

- سوراخ سوراخش کنین

عروس قشنگه بله

تیم پلنگه بله

خوش آب و رنگه بله  

 

عزیزان ! این را که شما نمی شنوید صدای ساز سرنا و دهل " اوستا چراغعلی  "و فرزندان است که به هواداری از گرگ های دوده می نوازند و می کوبند . یه لحظه لطفا :

- آهای عمو ! داری  چه کار می کنی اون گوشه برا خودت ؟ حرکات موزون موقوف .

 

در یک نظر سنجی اجمالی ، قنبرعلی هنوز محبوبترین بازیکن چغوک آباد است . دروازه بان در پشت دروازه مشغول بلند کردن جیغ آخرین سیگار" زر" تو پاکتشه . عبدالعلی بیلش را می اندازد کنار و می پرد توی بازی . به هشدارهای داور بی توجهه این عبدالعلی . با چکمه های پر از گل و زیر شلوار راه راه ،

 

مثل اینکه  اتفاقی در میانه ی میدان افتاده ، ظاهرا قنبر با تیبا زده جمیع مواضع غیر ورزشی دادعلی را ترکونده . دورش بگردم که به بازی هجومی در فوتبال معتقده و سبک بازیش تا حدودی شبیه " لیونل مِسی " است و الگوش در تمام این سالها در فوتبال  "محمدعلی کلی" بوده است .داور کارت قرمز میده اما بازی همچنان پر نفس ادامه داره .

 

توپ در میانه ی میدان ، تکل بلند عبدالعلی .

خوانندگان عزیز یه لحظه ..:

- خاله عشرت  ! خاله عشرت ! بی زحمت خرتو از وسط بازی ...ای هندوانه تو روح پدر  اونایی  که فرهنگ فوتبال ندارن .

الاغ خاله عشرت از جاش جُم نمی خوره  و با دقت بازی رو دنبال می کنه ، ورزشگاه را به هیجان آورده این الاغ خاله عشرت .

ارسال بلند توپ از کناره ی میدان . شوت اساسی قنبر ،توپ در کنار مزرعه ی بادمجان دادعباسو به زمین می آد . خوانندگان یه دَقه  :

- آهای بچه توپو داری کجا می بری ؟ مگه با تو نیستم کره خر ! توپو برگردون ..

 

سوت نیمه ی مسابقه به صدا  در می آید . از بازی حدود بیست دقیقه گذشته . بازیکنان در این فاصله سری به قلیان عمو فتح الاه می زنند و خودشان را گرم می کنند .

 

نیمه ی دوم

 

بازی مدتهاست که از پشت دروازه آغاز شده ، کارشناسا معتقدن که فوتبال چغوک آباد تا حد زیادی با فوتبال جزیره شباهت داره . خدامراد در میانه ی میدان با پسر خاله اش که همین الساعه از شهر رسید مشغول احوالپرسیه . قنبر ، باز هم قنبر ، دیگر هم قنبر ، علاقه اش به ضربه های آزاد و ناگهانی شهره ی خاص و عامه این قنبر  . یک بار دیگر هم قنبر . تا به حال 99 درصدر توپ در دست پلنگ های عصبانی بوده .خطا . خدامراد پشت توپ ایستاده  و تا داور سوت بزنه توپ وارد دروازه ی حریف شده .این هشتاد و دومین گلی است که  پلنگ های  عصبانی به سر تیم حریف زده اند .  تیم برنده قرار است در هفته ی آینده به مصاف تیم کُت کُتو برود .

 

ضربه ی آزاد برای پلنگ های عصبانی ، قنبر از راه می رسه و گُرده های دادعباس را می تکونه اساسی . چند نفر از جماعت خرابکار تماشاچی می ریزند توی زمین بازی . خوانندگان عزیز چه صحنه ای ! ببخشید فعلا قنبر دست تنهاست . ..

- ای هندوانه تو روح اون ....

 

ادامه دارد ..

 

طنز افتخار آشنایی با " بداغعلی چغوک آبادی نسب "

 

 قسمت پنجم

 

از دفتر روزنامه که زدم بیرون ، بنا کردم به شمردن پول خورد های ته جیبم که ببینم آیا کفاف کرایه ی  تاکسی را می دهند یا نه ، که یهویی چشمم رفت بالا و دیدم جوانی غیور به قاعده ی جناب اکوان دیو دارد از روبرو  به طرفم می آید ، چکمه های یَغور عمله ای  پوشیده بود با یک اورکوت گردن کلفت سر بازی . سه نفر از رفقایش هم در همان قد و قواره ی پیل سُم و افراسیاب و انکیدو  اینا ، روی ترک مو تور سیکلت هایشان لبخند زنان نشسته بودند و ما را می پاییدند .

به من که رسید پرسید : ببینم تو همونی هستی که در مورد مسائل چغوک آباد مطلب می نویسه ؟ 

 به جان خودم داشت توی دلم داشت کله قند آب می شد  .بلاخره سر و کله ی یک مخاطب مردمی پیدا شد که امضاء بخواهد . آنهم  یک خواننده از قشر شریف و زحمتکش کارگر . یکی از جامعه ی رنجبران و فرغون به دستان نجیب ، که سقف منازل این بورژواهای بی همه چیز کثیف  از خون سر انگشتان نازنین شان رنگین شده است .

لبه های کوتم را مرتب کردم ، گردنم را کج کرده ، اریب نگاهش کردم  و گفتم : 

- بله عزیزم  ، بله جانم ، بله نازنین ...

 پرسید : یعنی تو  واقعا خود خودتی  ؟

گفتم : بله جانم ، بله نازنین ، بله ..

گفت : تو هندوانه می خوری با هفت جد پاچه ورمالیده ات . مگه تو خواهر و مادر از خودت  نداری  که گیر دادی به مسائل سیاسی چغوک آباد ؟

مثل مغازه ی تراشکاری حاج رحمان برق از کله ام پرید :

- اِ...چرا فحش میدی عمو ! درست صحبت کن .

 

چشمتان روز بعد نبیند در یک آن چندین فقره مشت از آنها که بر دهان استکبار می کوبند حواله ی کله و چانه مان گردید و صورت نازنین مان در یک آن شد عین  مزرعه ی بادمجان دادعباسو . گیج شدم و وقتی به خودم آمدم دیدم دارم  چَه چَه می زنم که  :

"پارسال بهار دسته جمی رفته بودیم زیارت ..."

 

از ترس شده بودم مجسمه ی مادر ، سر میدان مشتاق و دهانم مثل در مغازه ی  مشهدی کلبعلی باز مانده بود. فوری بنای شیون و فریاد گذاشتم که :

- آی همشهریا  ! بدویین که منصورتونو  کشتن .آی مدیر مسئول کجایی که نویسند ه ات داره خُلد آشیان  و جنت مکان میشه .

وخواستم بزنم به فرار که بازویم را دو دستی چسبید : 

- پاچه ورمالیده بازی در نیار، کولی بازی موقوف .

ناگهان خدا خواست و دو سرباز وطن پرستِ حافظِ جان و ناموس مردم سر رسیدند و بین ما دو نفر واقع شدند .در همین اثنا تیپای سنگین جوان قلچماق به طرفم پرت شد که اگر خودم را نکشیده بودم کنار ، جمیع مواضع استراتژیک و پدافندی بنده نفله شده بود .

 سرکار اولی : چیه ؟ چه خبره ؟ اوباش بازی راه انداختین ؟

و رو کرد به طرف که :

- تو اسمت چیه عمو ؟

- بداغعلی چغوک آبادی سرکار

دوباره هجوم آورد طرف من ، و این دفعه چون گرا گیری نکرده بود سر چکمه اش از حاشیه ی نواحی مرکزی مواضع استراتژیک سرکار گذشت . و همچنان غران درآمد که :

- کارت ندارم به شرطی که بگی از کی پول گرفتی ؟ کدوم قرمساق........وادارت کرده در مورد مسائل داخلی " چغوک آباد " خوراک و پوشاک تهیه کنی ؟ بزنم تخم مرغاتو بترکونم ؟

نالیدم : جان مادرت نه !

[ لازم به ذکر است من  از دفتر روزنامه یک شانه تخم مرغ خریده بودم .]

- بزنم اون قسمت از جایی را که "می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارمتو " بیارم پایین ؟

- اگه  منظور حضرتعالی گلخانه ی فکره ؟ جان مُرده هات نه .

- ببینم عامل موسادی ؟

 - نه

- پس مزد بگیر انگلیسی ؟

- نه به جان تنها مادرم .

- با ببر های تامیل قرابتی داری ؟

-  ای خدا...

- با خِمرهای سرخ چطور ؟

- نه با با من صد بار هندوانه و..........اینا بخورم با همچین اراذل و او باشی رفاقت کنم .

- نسبتت با ایراهیم گلستان چیه ؟

ذوق زده پریدم و گونه اش را  ناغافل ماچ کردم  :

- اِ ...بداغی جون ، تو گلستانو می شناسی ؟

- نه

- پس از کجا اسمشو می دونی ؟

- فقط شنیدم از عناصر مخربه .

می دونی چه کارست ؟

- معلومه  کشتی گیره

 

قدری آرامتر شده بود سربازها که دیدند مسئله با دیپلماسی در حال حل شدن است وجان و ناموس مردم در امن و امان است  رفتند .گفنم   :

- ببین بداغ جونی ! قربون آون شکل و شمایل پرولتری ات برم من ، این آقا ، عمو ابرام خودمونه ، آل کاپون که نیست .

دو باره دستش رفت بالا که باز هم پریدم و ماچش کردم و قدری خودم را برایش لوس کردم  . گفت :

- قیافت خیلی تو مایه های بیل و کلنگه ها !

- کدوم بیل و کلنگ بداغی جون ؟

- همین رئیس جمهور قرمساق آمریکای جنایتکار

- منظورت بیل کلینتونه ؟

- خوب اسمشو فوت آبی .عین بلبل .

- نه قربونت برم .هرچی می تونی فحشش بده ، اصلا پایه تم خراب ، چارواداری اصل .چطوره ؟ 

-.....................

- ...................

-..................

-...................

- نگفتی بلاخره این بابا گلستان چه کارته ؟

- هیچ کاره به جون یه دونه مادرم .

- ببینم گفتی پدرسگ ؟

- ای خدا....

- فقط یه راه داره که قسر در بری

ذوق زده ماچش کردم ، خوشش آمده بود .گفتم چشم بسته قبول .

- ببینم تو چرا گیر دادی به مسائل خوراک تهیه کنی ؟  چرا در مورد افتخارات چغوک آباد نمی نویسی ؟

- می نویسم به جان خودت .می خوای بنویسم لوح صد هزار ساله ی صلح دیروز  در چغوک آباد کشف شد . یا چین در گذشته مستعمره ی چغوک آباد بود ه ؟چطوره  بنویسم خود جناب "فاکنر "در جنوب چغوک آباد در کرانه های رود خانه ی چیل گرگ پا به عرصه ی حیات گذاشت  ، نظرت چیه ؟

- از این سوسول بازیا  اصلا خوشم نمیاد .

- خودت پیشنهادی داری ؟

- در مورد ورزش بنویس ، هفته ی دیگه مسابقه ی فوتبال بین تیم چغوک اباد سفلی و علیاست . هر دوتامون  گزارش می کنیم . نه ،  یعنی من گزارش می کنم ، تو در روزنامه ادبیاتیش کن به اسم من .

- یعنی راه دیگه ای نیست  ؟

- شرطش همینه . قبول می کنی یا تخم مرغا.............

- باشه . حالا می تونم برم ؟

- نگفتی نسبتت با ابراهیم گلستان ...

 

پی نوشت :

1- نقطه چین ها ، سپید خوانی  در راستای دخالت مخاطب در آفرینش متن هستند ولاغیر  .

2- اگر شما جای من بودید چه کار می کردید ؟ واقعا می رفتید ؟ نظر بدهید و برایم دعا کنید .

 

ادامه دارد..........

 

تاریخ جهانگشای چغوک آبادی - قسمت چهارم

 به نازنین خودم :

مهدی محبی کرمانی

 

ذکر واقعه ی الاغ " رحیمو "

هفتم ربیع الاول – سنه ی یکهزار و سیصد و پنج ..

 

صدای جیغ و فریاد کسی از حیاط باغ عمارت اربابی برخاست . به ایوان شدیم .دیدیم کربلایی رجب خودمان است . بر سر وسینه می کوبد و پیش می آید.  سکینه – کلفت مان – را پرسیدیم این پدر سوخته چرا اول صبحی همچین می کند ؟ گفت : چُم  !

صدا زدیم  : پدر سوخته مگر اخته ات کرده اند که علی الطلوع بنای کولی بازی گذاشته ای ؟ تو مگر  خودت خواهر و مادرنداری که خواب دم صبح ما را آشفته  می کنی ؟

عرض کرد : قربانتان گردم  دودمان فلک بر باد رفت . فرمودیم : قوم غُز شبیخون کرده ؟ عرض کرد : بدتر..پرسیدیم : بلشویخ ها شورش کرده اند ؟  عرض کرد : نُچ...فرمودیم : اعلیحضرت همایونی جنت مکان شده اند ؟ جواب داد : تصدقتان گردم ، این الاغ " رحیمو " دیشب به مزرعه ی خشخشاش شبیخون کرده و خسارات به بار آورده که رحمت به اردوی سفاک مغول ، فی الحال حرکاتی می کند و سکناتی در می آورد به غایت نامعمول . همچین زده است زیر عرعر که انگار بابایش را به عروسی می برند. پلکهایش را خمار می کند و بنای عرعر می گذارد و جفتک پرانیی می نماید عین حرکات موزون رعایای بلاد فرنگ . مدام پوزه اش را به دهان زنهای اهالی می مالاند و می خواهد با الاغ "مش باقر " از آن کارهای بی ناموسی بکند .

 

سخت در غضب شده ، اجازه دادیم خون به شقیقه های مبارکمان بدود. دست به "موزر " بردیم که سکینه پادرمیانی کرد . امر کردیم فی الفور ادوات فلک را مهیا کنند و الاغ را به باغ بیاورند . آوردند . فراشان دست و پای الاغ را گرفته به دست مبارک خودمان ادبش  کردیم .تا عبرتی شود برای سایر جوندگان .

 

بعد بر ایوان ایستادیم و لطف کرده قدری سیاحت نمودیم ، حکم کردیم این واقعه ی به غایت رعالیزم جادویی ،  فی الیوم در کتاب وزین " تاریخ جهاگشا "  توسط ملا دادعباس کاتب ، ذکر گردد ، تا آیندگان بدانند در ولایت جناب ما ،  الاغ جماعت هم از اجرای عدالت بر کناره نمی باشند . مصمیم صاحب الاغ را به یکصد و شصت جوجه ی محلی جریمه کنیم.

 

 

ذکر محاصره ی ولایت" کُت کُتو"

 

چهاردهم جمادی الاول – سنه ی یکهزار و سیصد و پنج

 

رعایا راپورت دادند  که اهالی " کُت کُتو " شبانه از مصب رودخانه ، آب دزدی می کنند . فی الفور قشونی  از سرتاسر ولایت چغوک آباد،  مرکب از هفت مرد زبده ی جنگی  پرداخته ، به صوب "  کُت کُتو" عزیمت نمودیم . خودمان پیشاپیش لشکر بر اسب نشسته می تازاندیم و در جوارمان هم ملا دادعباس مباشر با الاغ ریقویش .خروسخوان  " کُت کُتو " را محاصره نموده  ، امر کردیم :

بروید و بزنید و بسوزید و ببرید و بیاورید.

رفتند و سوختند و زدند و بریدند و بردند و آوردند.

 

حکم کردیم : ببرید یلان را همه پا و دست ..

ملا دادعباس عرض کرد : کدام یلان را تصدقتان گردم ؟

اشاره فرمودیم به افراسیاب قامتان در حواشی آبادی . ملا دادعباس با کمال وقاحت عرض کرد : قربانتان گردم اینها که درخت شه گزند .در غضب شدیم که پدرسوخته ! وقتی ما می فرماییم تو فقط عرض کن چشم.

در برگشت باید فکری به حال این ملا دادعباس کاتب بفرماییم ، تازگی ها  زر زیادی می زند.

 

بخش مهم غنائم از این قرار است :

 

1-سه گاو شیرده

 

2- هفتاد و پنج راس جوجه ی محلی

 

3- پانزده عدد لحاف اعلای رعیتی

 

4- چهار جوال گندم و جو

 

5-چند جفت گوشواره ی زنانه

 

یادمان باشد بسپاریم شکوه این واقعه ی فرخنده را که کم از نبرد چالدران و فتح قندهار ندارد در "تاریخ جهانگشا " درج نمایند . همچنین بفرستیم  از قصبه ی " بن گلو " شاعر بیاورند بر حسب شاهنامه  این فتح الفتوح را شعر کنند.

 

 

 

 ذکر فلک کردن رعایا در عمارت اربابی

 

ایضا یکهزار و سیصد و اندی ..

 

دستگیرمان گردید که رعایای بلاد فرنگستان دست به تحرکاتی زده ، خان قصبه ی " روس آباد " – نیکلاه نامی – را با زن و بچه شهید کرده اند . سخت در غضب شده حکم کردیم جمیع زعیم و زارع و نواکر و دهاقین را از سرتا سر ولایت چغوک آباد در عمارت اربابی گرد آورده  ، فلک کنند . بی  پدر ها جمله بنای لابه گذاشته ،  تقاضای عفو کردند .غریدیم  : پدرسوخته ها !  خان کشی راه می اندازید ؟

 

یادمان باشد به ملا دادعباس امر کنیم این واقعه را که از امهات وقایع چغوک آباد است در تاریخ جهانگشا ذکر کند تا خدای ناکرده " بلشویغ بازی " به کله ی رعیت جماعت ما  خطور نکند و به سرشان نزند که در چغوک آباد هندوانه ی زیادی بخورند.

 

 

ذکر یک روز عادی از زندگانی خودمان

 

گرم قیلوله بودیم که سکینه –کلفت مان – منقل بر پنج دری گذاشت و عرض کرد : پایتان را بمالانم ؟

کیف می کنیم و سخت از قلقلک های این سکینه خوشمان می آید . در بین زعیم و زارع و نواکرجمعی ما ، هیچ زنی دستی به لطافت  این سکینه ندارد . عنایت نموده اجازه دایم بمالاند ، ما هم در عوض مال...دیم . باران بارید لطف کردیم از دریچه ی عمارت سیاحت کردیم .

 

ادامه دارد.....

نامه ی رستم خان چغوک آبادی اصل ،  به دفتر شورای آبادی - قسمت سوم

نامه ی رستم خان چغوک آبادی اصل به دفتر شورای آبادی

حُژور با شَعادتِ اَعژاء محترم و منشی محترمه ی شورا ی چغوک آباد :

شلام علیکم

معروژ می داریم  اینجانب رشتم خان چغوک آبادی اَشل ، به حُژور آن عالیجنابان و عالیجنابه ، که شب گذشته تعدادی اژ مامورین پاشگاهِ صلواتی، ناغافل به منژل اینجانب حمله برده و بنده را که مشغول " تحشیه نویسی " بر کتاب  وژینِ " تاریخ چغوک آباد "  تالیف  " مرحوم عنایت اله خان چغوک آباد الشلطنه "  - جد کبیر - بودم با فحش و اردنگی اژ پشت منقل بیرون کشیده و "رِنگانی " اُردنگی و لیچار مرحمت نمودند و با تیپاهای آنچنانی هم   ( جمیعِ  مواضع  استراتژیک  بدن بنده و هم  منقل اژدادی ) را به کرات مورد عنایت قرار دادند و شِپَش  بنده را به  ژَمیمه ی تُشکچه و وافور و ژیر شلواری و منقل اَژدادی و چند هیژم بَنه ای اَشل و یک باب رفیق بد به پاشگاه فرشتادند. لاژم به ژِکر اشت که ریاشتِ محترم پاشگاه  ، جناب شرکار " چغوکعلی وند " پرونده ای برایم تشکیل داده که با وجود هفتاد و اندی شِن باید حتما " خدمت شرباژی درمانی " بشوم .

دو باره لاژم به ژِکر اشت که کتاب وَژینِ" تاریخ چغوک آباد " - تالیف مرحوم جد کبیر -  را یکی اژ شرباژهای تُرک با شَدایی نَکَره  - دور اژ جان شما- عین شیهه ی قاطرآغامحمد خان در حیاطِ پاشگاه  شَلواتی قرائت می نمود و شرباژهای دیگر هِر هِر.. می خندیدند و  مِشلِ شُرخپوشت های بلاد کفر ،  بلانشبتِ شما حرکات موژون می کردند.

باژ هم لاژم به ژکر اشت که آخر شَر  ، این کتابِ گرام را در اُجاق مطبخ خانه ی پاشگاه انداخته و مِِشلِ شوخته ی تریاک شوختند. و نَشل های عژیژ آینده  - این گردانندگان چرخ های چغوک آباد  - را از آگاهی به تاریخ پر افتخار اَژدادی محروم کردند که واقعا مایه ی شَرمشاری و رو شیاهی برای عموم مردم ولایت چغوک آباد اشت.

همچنین لاژم به ژکر اشت که - بُشکه بُشکه گلاب کاشان به رو یتان - اینجانب در باژداشتگاه مقدار معتنابهی دچار تسهیلات ( نه از ان نوع که مسئو لین فرت فرت به مردم وعده می دهند. مصحح ) شده ایم که لااقل اگر پیش عیالمان بودیم [ آنتی تسهیلی ] چیژی  ، می جو شانید و سفت  نمود ه  ، حب می کرد و به خوردمان می داد  ، تیار می شدیم.

در پایان هم لاژم به ژکر اشت که اگر شما عالیجنابان چاره جویی نفرمایید پاشگاه طوری به گند کشیده شود که رحمت به کابل جان و بغلان در ژمان طالبان ملعون .

جهت اشتحژار اژ این فاجعه ی عژیم فرهنگی چند ورق اژ تاریخ گرام را که به مکافات اژ چشم این شرباژان چپاولگر کِش رفته ایم ژمیمه ی این استشهاد می کنیم تا عمق این مُشیبت دَشتتان بیاید.

لاژم اشت ژِکر کنیم جناب ما در مقام مولف  هژار بار هندوانه می خوریم که منبعد در این ولایت به کار کتابت و تَشحیح بپرداژیم.

امژاء : رشتم خان چغوک آبادی اَشل

امژا ء و اَشر انگشت :  چند نفر  اژ همشایگان شجاع  بنده و " بی بی نُشرَت " عیال مربوط به خودمان.

 

ادامه دارد.....

ماجراهای ولایت چغوک آباد - قسمت دوم

معتاد گیری در چغوک آباد

اطلاعیه ی شورای آبادی چغوک آباد:


1

از عموم اهالی رشید و شریف و غیور سرزمین "چغوک آباد" خواهشمندیم معتادین مفنگی خویش را تا تاریخ همین هفته ی آینده ، به شورای آبادی و پاسگاه صلواتی تحویل دهند تا در راستای مبارزه با بی سوادی و کوتاه کردن دست اجانب - علی الخصوص آمریکای جنایتکار و ایادی نامرد قرمساقش -  و سلامت ده ، آنها را در اسرع وقت - با " آب قنات درمانی " ، "چماق درمانی" ،" کاتی تی درمانی" ،" تبعید درمانی" ، " خدمت سربازی درمانی" ، و " مادرزن درمانی" ، به آغوش پاک روستا برگردانیم. در غیر این صورت معتادین مفنگی اعم از سیخ(با سیخ شلوار اشتباه گرفته نشود) و سنگی و غیر سیخ و سنگی ، شیره بجوشان ها ، وافوریها و گرد نخودیها ( لازم به ذکر است چپقی ها و ناسواریها  مشمول این طرح نمی باشند) را یکراست از طریق پاسگاه صلواتی می فرستیم زندان شهر تنگ بغل همان هم بساطی های الدنگشان، تا درس عبرتی شود برای استکبار ، تا دیگر هندوانه ی بزرگتر از دهنشان نخورند وبخواهند برگردند ولایت و  چهره ی معصوم این سرزمین نازنین مادری را با هیاکل نامیزان و بینی های دائم التولید مخدوش کنند.
لازم به ذکر است در صورتی که معتادی خودش را معرفی ننماید ، او را به جرم استعمال محصولا استکبار و تلاش در راستای غرب زدگی و همدستی با "گروه طالب " و عامل نفوذی "گلبدین هکمتیار"، بعنوان خائن به ولایت مادری ، مجازات نموده ، از حق گوسفند چرانی در حاشیه ی باغات ده ، خرید همه نوع اقلام از مغازه ی مشهدی کلبعلی ، حضور در "شب های ششه" و "ختنه سورانها " ، سوار شدن بر مینی بوس" ممدلی آقا " در چله ی زمستان محروم کرده ، که اگر(چه درملا عام و چه در غیر ملا عام) با صدای بلند اعتراف کند که هزار مرتبه هندوانه خوردم ، باز مورد عفو قرار نخواهد گرفت.

۲

به دفتر شورای آبادی راپورت رسیده که چند باری چندین جوانک لندر نامعلوم الحال( این حال اتفاقا همان حال است) در باغات اطراف آبادی اقدام به خوردن " شنگولی شربت" یا همان " آب شنگولی " زمان طاغوت ملعون نموده اند. از آنجا که صحت وسقم این خبر بر اعضاء شورای آبادی و عموم اهالی پوشیده است ، فی الحال (نه دیگه ! این حال از آن حال ها نیست) اقدام به گرفتن تصمیم (ربطی به کبری -صغرا و امثالهم ندارد.) قاطع نمی کنیم. اما اگر فیل قضیه یکبار دیگر برملا/هوا  شود می گوییم پاسگاه، دهنی از آنها آسفالت کند و فسنجانی برایشان بار بگذارد که صد بار به هندوانه خوردن بیفتند.

۳

از همشیره های چغوک آبادی( منظور همان خواهران ومادران همیشه در صحنه است.) تقاضامندیم در این راستا با ما همکاری لازم را داشته باشند و ابزار الات مصرف مردان معتادشان مثل سیخ (با آن یکی که مال شلوار است اشتباه گرفته نشود) ، سوزن ، وافور ، زیر شلواری راه راه و سوراخ سوراخ ، لول( منظور لول کاغذ و لول تریاک و لول تفنگ غیر مجاز و وقتی هم که طرف لول لول است می باشد.) و ابزارهای دیگری مثل منقل ، انبر ،رفیق بد و غیره را به شورا یا پاسگاه ده تحویل دهند.

از همکاری صمیمانه ی شما کمال تشکر را داریم.

امضاء : مشهدی کلبعلی چغوک آبادی اصل

امضاء : مشهدی سه شنبه چغوک آباد نژاد

امضاء : دادخدا چغوک آبادی نسب

امضاء: ..............................


اثر انگشت : ننه ماه نسا ، مشاور محترم شورا.



پی نوشت:
خدامراد هنوز از بند سوم مانیفست ننه - در شماره ی قبلی- دلخور است.

ادامه دارد........

ماجراهای ولایت چغوک آباد

لابد می پرسید:  چه شد که بذر نفاق و عداوت برای الی الابد در بین مردم ولایت "چغوک آباد" کاشته شد و کار به چماق و چماق کشی و پاسگاه و دادگاه و..کشید؟ الساعه عرض می کنم:

انتخابات شورای آبادی پس از مدتها قوم وخویش بازی و رایزنی های مفصل اهالی باهم در سرِ زمین های کشاورزی و تجمعات زنانه -  هنگام رخت شویی- در سر قنات ده و شب ششه ی زن "ملا یدالاه " و ختنه سوران نورچشمی "کامبیز "-  ته تغاری"قنبرعلی "- بلاخره با میمنت و مبارکی و در کمال صحت وسلامت  انتخاباتی به اتمام رسید.شب بعد از انتخابات هر چهار نامزد برگزیده ،"خدامراد" و "مشهدی کلبعلی" (نماینده های اصلاح طلب) از چغوک آباد علیا و "داخدا "و "مشهدی سه شنبه"  (نماینده های اصولگرا) از چغوک آباد سفلی ، مشترکا ولیمه دادند و بعد از رفتن خلق الاه نشستند به شور و مشورت در راستای عمران و توسعه ی چغوک آباد:

خدامراد:
اولین کاری که باید بکنیم زدن پل هوایی در تنها خیابان خاکی چغوک آباد، این سرزمین نازنین مادری است


مشهدی سه شنبه :
دست زدن به ترکیب چغوک آباد خلاف سنت اجدادی است .ما باید چینه های گلی را قدری بلند تر کنیم تا نگاه نامحرم خدای ناکرده به خواهر ومادر و مادر بچه ها و بچه های مادر کسی نیفتد.با ساخت پل هوایی عملا امنیت اخلاقی خانواده ها را به خطر انداخته ایم

مشهدی کلبعلی:
مهمترین اقدام،  آوردن دانشگاه آزاد به چغوک آباد است.ما سرجمع خودمان 14 دانشجو داریم از ولایات اطراف هم دانشجویی که دستش به دهنش برسد می آوریم، اوضاع مغازه های ده هم سر و سامانی می گیرد و چند تا اتاق و آغل و...را هم کرایه می دهیم تا ملت بروند برای خودشان  دانشجویی حال کنند.


دادخدا:
مشهدی ! به خاطر کار و کسب دکان خودت پای جوان عزب غریبه را به ده باز نکن .



ننه ماه نسا که داشت برای نوه اش کلاه می بافت از حاشیه ی مجلس گفت:
-اگر که  می خواهید کاری به سرانجام برسد باید اختلافات را  مثل "دومای روسیه! "بگذارید کنار و دست به دست هم دهید به مهر...تا چغوک آباد را بکنید آباد...

سرها همه به سمت ننه ماه نسا برگشت:

-با همه ی بی سوادیش راست میگه والا(مشهدی سه شنبه)
- قدیمی نون مفت نخورده که حرف مفت بزنه(مشهدی کَلبَعلی)
- با پیرزال ها حتما باید در  راستای آبادانی آبادی  مشورت شود(خدامراد)
- حرف حق را از دهن پیره زن بشنو (دادخدا)


مشهدی سه شنبه به نمایندگی از جمع پرسید :
- می فرمایی چه کار کنیم ننه؟


ننه ماه نسا کلاه بافتنی را پرت کرد گوشه ای  ، خزید جلوتر و گفت :

- فعلا یک  جلسه ی سخنرانی بگذارید برای اهالی - مثل توی شهر - و به مردم حالی کنید که :


اولا :گاو و گوسفند هایشان را فرت و فرت ول ندهند توی کوچه - پسکوچه های ده ، قباحت دارد.

دویما :برای ساختن چغوک آبادی زیبا ، آباد ، جادار  و مطمئن همه نوبتی کمک کنند.

سیما : "سیخ و سنگو "از فردا جرم محسوب می شود و هر کس منبعد تریاک سیخ سنگو و غیر سیخ و سنگو بکشد ، شورا موظف است او را کت بسته تحویل پاسگاه صلواتی بدهد.

چارما :چغوک آبادیها همه با هم وابستگی سببی -نسبی دارند . "راست " و" چپ " در جاهای دیگر اگر بانی اختلاف و اختلاس باشد در چغوک آباد باد هواست


پنجما : اصلا خود سخنرانی کردن کلاس دارد ، هیچ کدام از ولایات اطراف ، نه "وَرهَم شورآباد "، نه " بُن گلو ی سفلی و علیا "، نه "کُت کُتو" و ...عمرا همچین چیزی به ذهنشان خطور کرده باشد.این ما چغوک آبادی ها هستیم که از همه با کلاس تریم

خدامراد که هنوز از بند سوم مانیفست ننه قدری دلخور بود پرسید:
- اینهمه چیز از کجا یاد گرفتی ننه؟


ننه سینه ای صاف کرد و فرمود:
- معلومه ، از رادیوی کَل عباس ، شوهر  جوانمرگِ ناکامم.


خدامرادا در مورد اینکه: ننه اگر در سیاست از "ولادیمیر پوتین" جلوتر نباشد دیگر ازاین ضعیفه ی کافر - "آنجلا مرکل" - هم نیفتاده ،  قدری افاضات فرمود و صدای احسنت و باریکلا و کف و سوت در آسمان زیبای چغوک آباد طنین افکند . مشت های گره کرده ی خدامراد و مشهدی سه شنبه ناگهانی ول شد توی هوا :

مرگ بر استکبار ..مرگ بر شوروی ..مرگ بر منافق ..مرگ بر چچن ..مرگ بر..

و چند لگد محکم فرضی هم برای آنجای فرضی  استعمار ، توی  هوا به صورت کاملا فرضی ، رها گردید.

 

 بعد از ظهر روز بعد، همه ی اهالی دم در مدرسه ی آبادی جمع شده بودند که هر چهار نماینده ی منتخب سر رسیدند و در قسمت جلوی جمعیت روی موکت جلوس
نمودند. مجری سینه ای صاف کرد و گفت :

اهالی محترم چغوک آباد علیا و سفلی ! برادران و خواهران چغوک آبادی ! الاحق از همه ی اهالی غیور این ولایت نازنین اعم از : چغوک آبادی نژادها ،  چغوک آبادی زاده ها، چغوک آباد نسب ها ، چغوک آباد پورها، چغوک آباد وند ها ..و دیگر فامیل های وابسته ، کمال قدر دانی و تشکر را دارم که تا به این حد نسبت به سرنوشت خودشان احساس مسئولیت می کنند. شما اهالی نجیب الحق که در انتخابات چغوک آباد حماسه آفریدید.

حال  از جناب دادخدا چغوک آبادی نسب ، نماینده ی محترم از طیف اصولگرا برای سخنرانی دعوت به عمل می آید .


دادخدا که کت و شلوار چسبان زمان دامادیش در اوایل ده ی پنجاه  را پوشیده بود ، در جایگاه مستقر شد. سینه ای صاف کرد، صاف ایستاد و برگه ای را که برادرزنهای تازه شهری شده اش که بعد از سالها اختلاف ملکی در جریان انتخابات همین چند روز با او آشتی کرده بودند و امروز برایش نوشته بودند از جیب کوتش بیرون کشید و قبل از اینکه قرائت کند قطعه شعری را که همین امروز سروده بود برای حضار خواند:

چو ن چغوک آباد نباشد تن دادخدا مباد

بر این آبادی زنده یک تن مباد


ای چغوک آباد ، ای مرز پرگهر

دستتو بده تو دستم ، من عاشق تو هستم.


عزیزان ! امیدوارم که حال همه خوب باشد و مثل گلهای بهاری شاد و خندان باشید. باری اگر جویای احوال اینجانب را از پشت کوههای کردستان خواسته  باشید بحمداله نعمت سلامتی برقرار است و ملالی نمی باشد به جز دوری شما..


مجری سقلمه ای به گرده ی دادخدا فرود آورد و با تمام اعضائ بیرونی بدن به او فهماند که جایی از کار حسابی عیب دارد.دادخدا که تازه متوجه اوضاع شده بود از مستمعین در جمع حاضر معذرت خواهی کرد که این متن نامه ی پسرش قنبر علی بوده که چندین ماه است در حال پاسداری از مام میهن واین سرزمین پرگهر است.  کاغذ دیگری را بیرون آورد و بدون توجه به خنده ی حضار با لحنی غرا بنا کرد به خواندن :
به عرض عموم اهالی شریف می رسانیم که اولا  ما اصولگراها هیچ گونه مشکلی با برادران همولایتی اصلاح طلب نداشته و مثل گذشته حمایت قاطع خود را از دوم خرداد اعلام می کنیم .ما اینقدر علاقمند دوم خردادهستیم که نگو .می خواهیم اگر خدا راضی شود در آینده فقط دوم خرداد صادر کنیم. امیدواریم برادران اصلاح طلب کم کم به دوم خرداد بپیوندند....

ممدعلی آقا - صاحب تنها مینی بوس ده - که از نامزدهای افراطی و متعصب اصولگرا بود و در انتخابات آبادی نتوانسته بود رای لازم را بیاورد از میان جمع فریاد زد :
- ای هندوانه تو اون متن سخنرانیت کره خر


دادخدا که بدجوری جا خورده بود جواب داد :
- هندوانه تو گور بابای فلان فلان شده ت مردکه ی الاغ

ممدعلی آقا : تو که سواد نداری هندوانه می خوری ادعای سیاست می کنی

دادخدا : خودت هندوانه بخوری با هفت جد پدرسگ پاچه ورمالیده ات. 



ماجرا به همین جا ختم نشد و جماعت با بیل و داس و کلنگ افتادند به جان هم . بیچاره دادخدا بعد ها فهمید که براد زنهای نامردش با نوشتن سخنرانی چه آشی برایش تدارک دیده اند..

ادامه دارد...

طنز

به زودی در این مکان "ماجراهای ولایت چغوک آباد.." نصب می گردد.