تبليغاتX
لیکو
شعر قصه طنز مقاله و.طنز
به آقا امام زمان

۱

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد  وقت است که باز آیی

سلام مجموع همه ی خوبی ها . سلام روحانیت نسیم بر زخم های تبدار روح جهان . سلام حضرت عشق . سلام مرحم زخمهای کهنه ی انسان در واهه های سردرگمی.

این روزها بیشتر از هر زمانی محتاج مرحمت شما هستم.بیش از هر زمان دیگری دلم بهانه گیر محبت شماست آقا .این روزها تنهام .این روزها خسته و خردم . این روزها که پشت پنجره ی خانه به دوردست جمعه ها می نگرم .

تنها معنای جهان ساکت من حضور روحبخش رویای شماست در قلب و ذهن منجمدم .به شما بیش از هر وقت دیگری محتاجم . به اینکه دست مبارکتان را در رویایی بهشتی بر پیشانه ی تبدارم بگذارید . شما که قبله ی غریب های جهانید .

تنها دارایی من بیابانی دوچشم غبار گرفته است رو به دوردست جمعه های آرام .

ای پادشه خوبان!

داد از غم تنهایی......

 

 

+ نوشته شده در  نهم تیر 1390ساعت 20:1  توسط منصور علیمرادی | 
یاد بعضی نفرات...

بلوچستان را دوست میدارم ، بلوچستان را با واحه های وهمناک و کوهستانهای واکس خورده اش در تفت آفتاب .بلوچستان زنگ رمه های بیمار و بیابانهای تبدار در بهت رازورانه ی غروب گاهان .بلوچستان لیکو و موتک . بلوچستان چنگ و حماسه  و تراژدی .بلوچستان صدای غریب موتورسیکلت ها ی ایژ در دوردست پشته های سیاه ،بلوچستان غاره ی اشتران وغاکه ی بزهای تالی در انقلاب خشکسالی را .

و دوستانم را ، دوستان شاعر و نویسنده و هنرمند بلوچم را ..که این روزها عجیب دلم برایشان تنگ می شود. عبدالواحد برهانی ، که نور چشم همه ی ماست ، عزیز ماست .طنین زبان داستان هایش مدام در گوشم زنده می شود . فضاهای غریب قصه هایش را دوست دارم و سادگی و روحانیت حضورش را..

عبدالواحد بزرگ همه ی  ماست  و چقدر شرمسارم که دست های خالی ام نتوانست برایش نه که  بزرگداشتی در خور ، که حداقل جلسه ای کوچک برای تقدیر از آنهمه رنج بی وقفه ی نوشتن و انسان تنها و غریبی که در او دست و پا می زند دست و پا کند .

نصیر را ، نصیر برهانزهی ! با همه ی نجابتش چه در شعرهای بلوچی اش و چه در رفتاراجتماعی اش . بازی های درخشانش در تئاتررا دوست می دارم  ، که تنها دارایی اش از زندگی چند نمایشنامه نیمه کاره است و دخترک خردسالش که به زیستن متعهدش کرده است.

نظیر را که با وجود اینکه زن گرفته هنوز آدم نشده است و آدم بشو هم نیست این نظیر . نتوانستم متن نمایش "هانی و شیمرود " را برایش بنویسم که غم نان نگذاشت و شرمسار این مردم .

حسن اربابی عزیزم را که شاعری است شگفت  و هر شعر تازه اش روحم را تازه می کند .حسن امید آینده ی ماست ، کارش را خوب بلد است چه در غزل و چه در شعر آزاد . به هیجان می آوردم شعرش و صدای گرمش از پشت تلفن که حرارت لیکوهای سرحدی را دارد و غرابت دشت های نیک شهر را .

علی میرکازهی را هنوز ندیده ام  و سخت خواهان دیدار اویم .همانطور که زلما خلیل زاد و  دیگر روشنفکران و نویسندگان بلوچ را..

بلوچستان را با همه ی برهوت بریانش این روزها بیشتر دوست میدارم .بخصوص که کولی وار زده ام به جنگل های انبوه و خیس شمال ، شاید قدری از رنج ویرانگر این روح خسته را بشود تکاند .

یاد بعضی نفرات

روشنم می دارد

نام بعضی نفرات

رزق روحم شده است

وقت هر دلتنگی

سویشان دارم دست

جرأتم می بخشد

روشنم می دارد .

"نیما"

+ نوشته شده در  سوم تیر 1390ساعت 4:57  توسط منصور علیمرادی | 
یک هایکوی ژاپنی

همه چی آرومه

من مث خوشحالا

چقدرخوشحالم

(کی یو جین)

 

+ نوشته شده در  دوم تیر 1390ساعت 7:19  توسط منصور علیمرادی | 
ای پادشه خوبان !

داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد

وقت است که باز آیی.....

+ نوشته شده در  سی ام خرداد 1390ساعت 5:30  توسط منصور علیمرادی | 
 

صبور باش و بدین روز دل بنه سعدی

که روز اولم این روز در نظر می گشت.

------

روزهای سختی بود .

+ نوشته شده در  نوزدهم خرداد 1390ساعت 16:52  توسط منصور علیمرادی | 

توپ ، تانک ، فشفشه

بعد از ظهر یکی از روزهای بهاری ، پدری دست  پسر خردسالش را گرفت و به استادیوم ورزشی برد که قرار بود دو تا از تیم های معروف فوتبال وطنی ، در آنجا مسابقه بدهند . دیدار حساس و پر هیجانی بود و پدر می خواست با نشان دادن جذابیت های بازی از نزدیک ، پسرش را با فرهنگ فوتبال آشنا کرده و در او انگیزه ی ورزشی ایجاد کند . پسر که کیف مدرسه ایش را پر از پاکت های متورم و چاق پفک کرده بود و تند تند بستنی قیفی اش را لیس می زد، کنار پدر روی صندلی های ردیف های جلو ورزشگاه نشست  و طولی نکشید که بازی آغاز گردید .

پدر گفت : پسرم ! تو باید از همین حالا یاد بگیری که مدام ورزش کنی ، تا مث بابات در میانسالی چربی و قند و هزار درد و مرض به سراغت نیاد ، تماشای ورزش باباجان ، کمتر از خود ورزش کردن نیست .ورزش درست عین زندگیه  و تو یاد می گیری که  در عرصه ی رقابت اجتماعی ! حتی از پسرخاله فریبرزت هم که معاملات ماشین داره ، بزنی  جلو. از طرفی ورزش اخلاق و جوانمردی یاد آدم میده بابا ، که پسرخاله فریبرزت از اساس  نداره ،دیدن فوتبال تو ورزشگاه با توی تلویزیون خیلی فرق داره ها! چیزایی رودر اینجا می بینی و یاد می گیری که در آینده حتما به کارت می آد. به خصوص اخلاق و ادب و جوانمردی رو .

 ده دقیقه بیشتر از شروع مسابقه نگذشته بود که تماشاگرها بنا کردند به بوق و کرنا و داد و بیداد و همه ی اشعار لطیف و موزونی را که معمولا در این مواقع خوانده می شود ، از جمله تصنیف دلچسب " لوله ی سماور.."

پسر پرسید : بابایی ، لوله ی سماور یعنی چی ؟

پدر که رنگ به چهره نداشت گفت : دارند سماور برقی تبلیغ می کنند پسرم ، نیگا دور تا دور ورزشگاه پر تبلیغه 

-- پس چرا فقط لوله شو تبلیغ می کنن؟

پدر عرق پیشانی اش را پاک کرد :

- چون لوله ی این سماور ، بر خلاف سماورهای دیگر جرم نمی گیره پسرم .

- خُب این چه ربطی به داور داره ؟

- دیدی بابایی چه دریبل زیبایی کرد این بازیکن سیاه پوست ؟

- پسر پا بر زمین کوبید :

- پرسیدم لوله ی سماور چه ربطی داره به داور ؟

- اِ.. جمشید جان ، تو که بی ادب نبودی بابایی ، حتما یه ربطایی داره که تو نمی دونی .

- می دونم خوبم می دونم .

- می خوای برگردیم خونه ؟

- نه .

- خُب  باشه .

 در همین لحظه یکی از بازیکنان وطنی جفت پا رفت توی شکم بازیکن خارجی تیم مقابل ، تا داور سر برسد نزاعی در گرفت و واردات و صادرات مشت های گاو افکن به چک و چانه یطرفین صورت گرفت . پسر پرسید :

- دعوا شده باباجونی ؟

- نه پسرم ، اینم جزئی از بازیه ، بیشتر نوعی شوخی با همدیگه اس .

- اگه بازیه پس چرا دماغ اون  یارو سیاهه خون شده ؟

- باباجان سردرد داره ، بعضی وقتا از فرط خوشحالی سردرد می شه ، اونوخ از دماغش خون می آد .

- اون فحش داد.

- کی ؟

- همون که پشت پیراهنش نوشته 11

- نه باباجون ، بد شنیدی پسرم .

- خودم شنیدم که گفت خواهر و مادر تو..

- اشتباه شنیدی جمشید جان .

- مگه کرم ؟ خودم شنیدم که یه چیزایی به خواهر و مادر اون  یارو گفت .

- اِ..خیلی بی ادب شدی جمشید ها ! می خوای برگردیم خونه ؟

- نُچ ، تازه داره خوشم میاد .

- مشقاتو ننوشتی ها !

 یکی از بازیکنان را با برانکارد بردند بیرون از زمین و بازی از سر گرفته شد ، تماشاگرها ، دسته جمعی دوباره دم گرفتند که :

 - توپ ، تانک ، فشفشه

.تیم حریف..........کشه

 

- اِ ، بابایی جدی جدی دارن فحش میدن .

- کیا بابایی ؟

- تماشاگرا

- چه میگن مگه ؟

- یه چیزایی تو مایه های همون فحشایی که آقا قدرتِ شوفر به همسایه ی روبرویی مون می داد دیگه ، گوش کن .

- ببین جمشید توپ درست از بیخ گوش دروازه بان رد شد .آَه.

- دارن فحش میدن خُب .

- می خوای بریم سینما ؟

- نُچ .

- می خوای بریم برات دوچرخه بخرم ؟

- نه فوتبال می خوام ، می خوام وقتی بزرگ شدم از پسرخاله فریبرزم بزنم جلو .

- دیدی چقد خوب قرمزا به هم پاس می دن جمشیدی ؟

- بابایی یه سوال بپرسم ؟

- بگو عسل بابا ، چه خوب می کنی هر وقت سوالی به ذهنت می رسه می پرسی

- توپ ، تانک فشفشه ، آقای داور...کشه ، یعنی چه ؟

- عجب دریبلی کرد، بَه ، دیدی بابا ؟

- گفتم یعنی چه ؟

- چه یعنی چه ؟

- خودتو به اون راه نزن ، همین فشفشه ربطش با اون یارو که داوره یعنی چه؟

- زیاد توجه نکن بابا ، اینا یه مشت بی تربیتن .

- ولی همه دارن همین کارو می کنن به جز ما

- دوست داری بریم خونه ی عمه فریبات فالوده بخوری ؟

- کی ؟

- همین الان

- نُچ.

- می خوای ببرمت شهربازی ؟

- نه .

-  می خوای ..

- اِ ، دارن یه چیزای باحالی می گن گوش کن !

- به من و تو ربطی نداره

- آخه دارن می گن خواهر و مادر مربی یه طورایی شون شده . بابا خواهش می کنم ، این یعنی چه ؟

- دارن اعتراض می کنن که خونواده ی مربی می خواستن بیان تو ورزشگاه ، راهشون ندادن، چون جا نبوده .

- بابایی گوشات داره دراز میشه ، عین پینوکیو.

- خیلی بی ادب شدی جمشیدی .

- توپ ، تانک ، فشفشه

- بچه بشین سر جات روی صندلی ، چرا داد می زنی تو ؟

- لوله ی سماور..لوله ی سماور.

- گفتم بتمرگ روی صندلی ات .

- ای خواهر و مادر ...

 پدر دست پسر را به زور گرفته بود و می کشید و از میان تماشاگران جلو می رفت . پسر که صورتش حسابی از سیلی پدر سرخ شده بود و می سوخت ، در میان اشک و هق هق داد می زد :

لوله ی سماور

.............

 توپ ، تانک ، فشفشه 

آقای داور .....کشه .

+ نوشته شده در  چهارم اردیبهشت 1390ساعت 15:2  توسط منصور علیمرادی | 
 

مطلبی که در این شماره می آید بر گرفته از کتاب" شیخ المشایخ " است که در مورد" شیخ صفا قلی چغوک آبادی " از عرفای نامدار قرن سوم نگاشته شده است . مرقد شیخ در چغوک آباد سفلی زیارتگاه مشتاقان و پاتوق محفل  رندان و مریدان آن حضرت است .

" نشریه ی ندای چغوک آباد "

ذکر مولانا شیخ صفا قلی چغوک آبادی نَوَرالله قَبرهُ

 

آن داننده ی اسرار ، آن شفیع الاشرار، آن آگاه به اسرار خفیه ، آن همسر صفورا و صفیه ، آن صاحب جمیع معلومات ، آن دارنده ی باغ و راغ و قنات ، آن حکیم بی همتا ، آن خوش اندام بور خوش سیما ، آن شیفته ی بربط و رباب ، آن کشته مرده ی سیورسات کباب ، آن گردیده در اواخر عمر مبارک کچل ،  آن لمیده ی آنلاین بر حواشی منقل ، آن محبوب القلوب جمیع مخلوق آبادی ، مولانا  شیخ "صفا قلی "چغوک آبادی .

 

نقلست که چون از مادر بزاد، به لسان شیرن چغوک آبادی نعره  کشید : شکَر ..

خلایق سخت در حیرت شده پرسیدند : این چه حالت است ؟ پیری روشن ضمیر گفت : الله اکبر، الله اکبر! . جماعت در شگفت مانده ، سوال کردند این طفل معصوم را چه می شود ؟ پیر سخت گریست و گفت : سخت دلبسته ی مجموع معجون شیرینی و تلخی است . پس قدری سوخته تریاک در چای شیرین حل نموده ،به خوردش دادند ، آرام گرفت.

در جوانی روزی  درو می کرد ، ماری سمی سرانگشتش را گزید ، دروگران هراسان  گردیده ،گریختند .شیخ  خندید و مار در دم هلاک شد . زارعان گفتند  بوالعجب حکایتی است این که تو کردی  . شیخ فرمود : بر اثر تلخی است که جان من مدام از او شیرین است . نقل این حکایت تا چندی بر زبان مردم بود .

نقلست ، روزی با تنی چند از مریدان از "چغوک آباد سفلی " می گذشت ، درویشی غریبه بر وی ظاهر شد ه .پرسید : یا شیخ ! کدام حکمت است که به سبب وی می توان در کوره ی زمانه روشن ماند ؟. جواب داد : سوخته ! مریدان گریبان چاک نموده ، بیهوش شدند ، بر اثر آنهمه اعجازکه در نکته ی شیخ رضی الله عنه بود .

نقل است که چهل سال شیخ را – نورالله قبره – سر بر بالین نرسید ، و مدام تا سپیده ی صبح بیدار بود . روزی به وقت نماز صبح  ، فرشته ای بر وی ظاهر آمد .پرسید : یا شیخ ! راه آسمان از کلام بایزید سهل تر می گذرد یا ابوالحسن خرقانی ؟

شیخ به سختی پلک گشوده ، فرمود : هیچ کدام . فرشته گفت : در این معنی متحیرم ،  شیخ نالید : پسرجان ! فقط  منقل . فرشته سبب پرسید .شیخ فرمود : تا به آتش این دنیا نسوزی ، گلستان عقبی نیابی . فرشته در دم سکته کرد .

 

روزی با جمعی از مریدان از " کُت کُتو " می گذشت ، کدخدای ده راه را  بر او بست که یا شیخ : در بهشت کدامین گیاه بر جمیع نباتات ارجح باشد ؟ سیب یا گندم ؟ شیخ فرمود : خشخاش مرد زارع . مریدان متحیر شدند . شیخ  فرمود :  باریتعالی خود بهتر از بندگان زبان نفهم در حکمت زغال آخته آگاه بود که دوزخ آفرید . کدخدا گریان شده ، شیخ را با جمیع مریدان به منزل برده 60 روز خورشت سبزی داد.

روزی شیخ منصور علیمراد آبادی رضی الله عنه در خلوت ، شیخ را عارض شد که : مولانا ! در خرقه ی پشمین ، جان من  راحتی ؟ فرمود : نه ! اما عواید خرقه ی پشمین کردن در روز ، بر لحاف ابریشمین خفتن در شب است .تو کی می خواهی مثل آدم زندگی کنی احمق ؟ نقل است شیخ منصور از خانه برون تاخته ، الله الله گویان در کوچه می دوید ، بی سر و دستار و بی اَزرار ، خلایق بر او جمع شده ، گفتند : مگر اخته ات کرده اند  که نصف شبی خواب بر مسلمین و مسلمات چغوک آباد حرام می کنی نامرد ؟گفت : سری میدانم که اگر گویم خود شما زبانم از حلقومم بیرون بکشید .


گفت : من آن بنده ام که دیگران مرا بنده اند و من با همه ی عظمت ، بنده ی نباتی ناچیز .

گفت : المنقل البریز المنگل ، احسن الدلایل ، فی سبیل الله .

نقلست که روزی یکی از حکمای دوران به دیدن شیخ آمد ، شیخ به تفرج در حاشیه ی چغوک آباد مشغول بود . همسر شیخ را پرسید : بانو !  پیر ما در چه حالت است ؟  زن جواب داد : تو با این تنبل بیکار و بیعار چکار داری مردیکه مفنگی  ؟

چون به دیدار نائل آمد ، شیخ قدس سره وی را به زبان اشاره  خطاب فرموده گفت  : ضعیفه سر پیری چیزی از ما طلب می کند که خدای تعالی در پیری بر همگان محرومکرده است .

مریدان در فهم آن نکته حیران مانده ، جمیعا صیحه کشیده  ، گریبان چاک دادند.

 

نقلست که مردی به خدمت او رسید ، گفت : " خواهم که خرقه بپوشم "، پرسید ما را مسئله ایست ،  اگر جواب دهی شایسته ی خرقه باشی .گفت :  بگوی .فرمود : "چپق بهترکله را گیج کند یا قلیان ؟ گفت : ندانم . فرمود : بنگ " مزار" بهتر است یا " تراکتوری بغلان " ؟ گفت ندانم . پرسید : شیره ، از پنبه بهتر رسد یا از پارچه ؟ گفت : مولانا ! فوتبالیست هستم . فرمود : بخورد توی سرت لندر، جواب مرا بده ، فرق شراب سیب با عرق بید کاسنی در چه باشد ؟.گفت ندانم . پرسید : از پرندگان به غیر از هندوانه و دوغ و آب لیمو  چه می دانی ؟ گفت : خاک برسرم هیچ . فرمود : سیگاری هم که نباشی ؟ گفت نه ؟ سیخ و سنگ هم که نمی کشی ؟ جواب داد : اگر در خرقه ستاندن تاثیر کند می کشم . فرمود : آداب شیره جوشاندن هم که نمی دانی ؟ گفت یاشیخ غلط کردم ، هندوانه خوردم . پرسید : شنیده ای که کسی سمغ بنه استعمال کند، نعشه شود ؟ گفت نه . فرمود : شنیده ای  از آب لیمو شراب تمشک بیندازند ؟ گفت  : مولانا خیر  . فرمود تو هم هرگز شایسته ی خرقه نباشی .خاک بر سرت کنند  که بمیری بهتر باشد ، الدنگ .

وتیپای مبارک را بر آنجایش فرود آورد . مریدان را هم فرمود تا او را "رنگانی " کتک بزنند .

ادامه دارد..

+ نوشته شده در  بیستم اسفند 1389ساعت 0:2  توسط منصور علیمرادی | 

قسمت هشتم


سرمقاله

به قلم : مشهدی کلبعلی چغوک آبادی نسب ، رییس شورای آبادی


ای چغوک آباد ، ای مرز پرگهر که جان کلبعلی به فدای تو

قربان صفای  تو


همولایتی های عزیز :

خیلی خوشحال می باشیم که ندای چغوک آباد بلاخره چاپ می باشد . انشاءالله و همچنین اگر خدا بخواهد و نیز امیدوار می باشیم روزی بشود که در این ولایت  بانگ [بانک] هم داشته ایم . و دانشگاه آزاد هم تشریف بیاورند . و فکر می کنیم که همین یک مغازه ، کفاف کل چغوک آباد را می دهد و همه اجناس دارد . قند فریمان است ، گالوش زنانه است ، شال برای قاطر کاظُم است . کلاه دوره ای مثل کلاه دادمراد می باشد . زیرشلواری و آن یکی ِ زنانه است می باشد . پیراهن برای بچه مدرسه ایها است . قرص سردرد و ضد حاملگی  به قدر کافی  داریم . قرضی هم ..

 باری ، و بانگ درست بکنیم و جاده ی آسفالت درست بکنیم و مغازه ی سهام عدالت درست بکنبم و مغازه ی تایر چسبانک [منظور آپاراتی است –مصحح ] داشته باشیم .و خیلی چیزها درست بکنیم .

ما در این مدت کفش کردیم [کشف ] که چغوک آباد ظرفیت و پتاسیم بالایی دارد برای دانشگاه که هم مغازه رونق بگیرد و هم خانه کرایه بشود است .

زیاده عرضی نیست .


---------------------------------------------

مصاحبه

گفتگو با ننه ماه نساء ، مشاور ارشد شورای آبادی :

روزنامه کلاس دارد ننه جان !


- به عنوان اولین سوال، سلام علیکم ننه ماه نساء !

- سلام جونُم ، سلام بلبلو


- دومین سوال ،  بفرمایید ننه جان ، چه شد که به فکر دایر کردن روزنامه افتادید؟

- اولا که روزنامه کلاس دارد ننه جان . دویما ، رفتیم توی شهر ، دیدیم همینطور دارند با این پول بی زبان خلق الله ، فرت فرت روزنامه چاپ می کنند ، گفتیم ما هم یک جریده ی داخلی برای خودمان درست کنیم بلکه این همولایتی ها آدم بشوند .

 

- برای خوانندگان شریف ما توضیح بدهید که روزنامه به چه دردی می خورد ؟

- در شهر که ننه جان فقط به درد سه چیز می خورد : اولا به کار تخته شدن  در همان چند شماره ی اول ، و روی تخت مرده شورخانه دراز شدنِ مدیر مسئول گرام ، دویُم به درد دکان سبزی فروشی ملادادعلی و سویُم برای پیچیدن لول به جهت سیخ و سنگو .

ولی ما اهداف بلند تری داریم بلبلم .

 

- به عنوان سوال سوم ، ادامه بدین لطفا

- دیدیم ولایت اَمریکای جنایتکار  برای خودش روزنامه دارد، ولایت سوسیس روزنامه دارد به چه گندگی ، همین ایتالیا که پایتخت ولایت لندن است بَلکََم سه تا  روزنامه دارد، گفتیم مگر چغوک آباد را سگ هار گرفته ؟ این شد که به کمک شما پنج دانشجوی چغوک آبادی که در شهر درس می خوانید و ما اعضاء محترم شورا ، ندای چغوک آباد درست شد .

 

- در پایان بفرمایید چه احساسی قشنگی  دارید؟

- حیف که سواد مواد ندارم ننه . اگر تصدیق ششمم را در همین مردسه ی کت کتو گرفته بودم ،الان  اگه فالاچی نمی شدم ، از این ضعیفه ی برانداز ، کریستین امانپور هم کمترنبودم . به روح شوهر ناکامم .

 

- این چیزها را از کجا یاد گرفتی خانمِ  ننه ماه نساء ؟

- از رادیون کل عباس ، شوهر جوانمرگم ،

 

گفتگو : جوادچغوک آباد مکان.

 -------------------------------------------------

ستون ادبی

 

اهل چغوک آباد

سروده ی کامبیز چغوکعلی نژاد

 

اهل چغوک آبادم

روزگارم بد نیست

خورده نانی دارم ، موتوری یاماها

نامردها !

جنگل را بیابان می کنید ؟

 

اهل چغوک آبادم

من اما بس دلم تنگ است

سلامم را نمی خواهند پاسخ گفت

مادرم گفت ننه !

شنیده ام که تو تریاک می کشی ؟


می که حرام است مادرم

مجبورشدم

از غم عشق نگارم بشوم تریاکی

در شهر


برو ای دختر پالان محبت بردوش

کامبیز دیگر خر نخواهد شد

 

من درسم را می خوانم

سر گلدسته ی سرو

 

آی آدمها

که در چغوک آباد شاد و خندانید

آه ای کبری

یک چغوک آبادی

در سیاهی جنگل

به سوی تو فریاد می کشد .

آه ای کبری جان

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

همه جا گشتم و گشتم

ولی افسوس

که ندیدم زجوانی ثمری .

------------------------------------

گزارش

به قلم : شمسی چغوک آبادی 34 ساله ، دانشجو و مجرد .

چغوک آباد ، سرزمین زیبایی ها

یکی از آثار و ابنیه ی بی نظیر تاریخی در ولایت ما ، که در چغوک آباد سفلی واقع شده ،  " کَتُمبَه ی گاو حسنک کجایی "  است  ، که درست دوازده سال پیش به همت "حسنعلی چغوک زاده  "ساخته شد  ، و در همین آغل  بود که برای اولین بار و آخرین بار ، گاو حسنعلی به لسان زیبای چغوک آبادی ماغ کشید که :

" حسنک کجایی نامرد ! بیا  که گاوت حسابی  زایید "

این تپه که در مرز دو چغوک آباد در کناره های رود واقع شده تپه ی تاریخی چغوک آباد است .شهرت این تپه ی باستانی که حدود سه گز ارتفاع دارد به خاطر ساخت بارو و برج و قلعه بر فراز آن نیست ، بلکه در همین جا بود که " ننه کوکب " برای اولین بار جن دید  ، جنی که بر فراز تپه نشسته بود و داشت به ریش اهالی غیور ما می خندید . ننه کوکب مثل یک چغوک آبادی شجاع ، نترسید تنها کمی دیوانه شد و فکر می کرد مرد شده و باید حتما زن بگیرد . از آن تاریخ به بعد این مکان به یکی از جذاب ترین اماکن سیاحتی مبدل گردید .

خوانندگان عزیز ، سومین اثر تاریخی و فراموش نشدنی این ولایت ، باد سرد چغوک آباد است که دو بار لشکر  "کُت کُتو " را در چله ی زمستان ، نرسیده به آبادی از پای درآورد . کت کتویی ها در مجموع سه الاغ و چهار آدمیزاد تلفات دادند . مورخان چغوک آباد این واقعه را با شکست ناپلئون و هیتلر در روسیه ،  همتراز می دانند.

-----------------------------------------

مفاخر  چغوک آباد

نویسنده : کرامت چغوک نژاد ، دانشجوی تربیت بدنی

یکی از باسابقه ترین و کهن ترین مفاخر تاریخی  چغوک آباد علیا ، کدخدا رمضانعلی است ، که در 61سال پیش با خرس سیاه کوهی گلاویز شد و به طوری که می گویند کارشان به فحش ناموسی کشید .

از مفاخر فرهنگی این ولایت می توان به " استاد چراغ " و فرزندان ، اشاره کرد . استاد چراغ ، سازنده ی قطعات به یاد ماندنی همچون : حنابندی همینه ، عروس قشنگه والا ، پیرهن خریدُم بقچه بستُم وانکردُم ، دلُم پی دلته جومه نارنجی و...است . استاد این روزها مشغول تدارک چند آهنگ جدید  برای کنسرتش در جشن ختنه سوران ِ نورچشمی امیرعلی است .

 از مفاخر ورزشی نیز می توان از" قدرت " یاد کرد که به طور همزمان گلوی چهار کُت کُتویی  را در نبرد

با دشمن فرضی ، در کنار رود خانه ، گرفته ، خفه نمود . از دیگر مفاخر هم خودم هستم که انشاءالله در آینده یک کاری خواهم کرد .

 ---------------------------------------------

خبر

صادرات کود حیوانی به شهر انجام شد

به همت شورای آبادی ، صادرات انواع کودهای حیوانی مثل کودگاو ، کود بُز ، کود مرغ محلی ، کود قنبر و فرزندان و.. به شهر انجام شد.

ننه ماه نساء ، سخنگوی شورا در گفتگو با سرویس خبر اعلام داشت : از آنجا که در چغوک آباد سرآمد سالیانه ی کود بالاست ، از مسئولین محترم خواهشمندیم چغوک آباد را به عنوان پایتخت تاریخی تولید کود در تمامی ولایات ، معرفی کنند .

این عضو ارشد شورا ادامه داد : ما نیز در عوض از شهر آفتابه ، کاه ، ذرت و اقلام خوراکی کارامد وارد می کنیم .

خبر

کشف دو کتیبه در چغوک آباد

چند روز پیش دو سنگ نبشته در ارتفاعات  "چغوک کُش " ، در حوالی دره ی  "چغوکازنبیل " ، توسط چوپان ملا دادمراد به طور ناگهانی کشف گردید و همه  ی اهالی را بُهت و ناباوری فرو برد.مشهدی کلبعلی در گفتگو با خبرنگار ما اعلام داشت : ما فی الفور این کفش !  را به میراث فرهنگی گزارش کردیم .

بنا به گفته ی کارشناسان میراث ،  این دو کتیبه قدمتی بالغ بر دویست هزار سال دارند و به خط "چکشی"ِ چغوک آباد ِکهن نوشته شده اند .

قرار است تا چند روز دیگر این دو کتیبه رمز گشایی شوند .گزارش کامل متن این کتیبه ها را در شماره ی آتیه ی " ندای چغوک آباد " دنبال کنید .

-------------------------------------------------

آگهی

تسلیت

یکی مرد جنگی به از صد هزار

با خبر شدیم ، فرشیدجان چغوک زاده ،

 ارشدالاولادِ مشهدی ماشاءالله چغوک زاده ،

در سن 12 روزگی ، در اثر سانحه ی سوء تغذیه

 جان باخته اند .این ضایعه را به همه ی

 فامیل محترم چغوک زاده تسلیت می گوییم .

اعضاءمحترم شورای آبادی .

 

تسلیت

مرگ پایان شتر مرغ نیست

درگذشت نابهنگام جوان ناکام ، قربانعلی چغوکعلی وند ،

که در سن 132 سالگی بلاخره جان به جان آفرین تسلیم کرد

 را  به بازمانگان آن مرحوم تسلیت می گوییم . و

برای عیالات و وراث آن جنت مکان ، صبر جزیل مسئلت داریم .

 از طرف فامیل چغوک آبادی پور

 

آگهی استخدام

برای روبیدن  آغل و کندن یک چاه ،

 به یک آدم کاری و درویش مسلک ،

 ترجیحا وطندار و مجرد ، نیازمندیم .

رستم خان چغوک آبادی .

 

آگهی جویای کار

گلممد جان می باشُم ، وطندار اوغان اَستُم .

پی یَک کار می باشُم  برای یَک ارباب که

ما را نقد ، پیسه بیته .

ای هیندوانه به توی گور آدم بدحساب .

 

آگهی فروش محصولات

خانواده ی کرمعلی در نظر دارد تا محصولات

خود را ، از جمله : 12 بُز ، سه حصیر ، کشک

و مقادیری فحش ناموسی به آدم بدحساب ، به فروش برساند

به درب منزل مراجعه فرمایید .


آگهی

فال وجب ، باز کردن در کتاب در اسرع وقت

دعای شکم بند ، دعای شاش بند ، چشم زخم ،

آفتابه گردان ، به خاک سپردن مرده ی محترم شما ،

توسط ملا دادمراد .

بی زحمت از درب پشتی منزل وارد شوید .


آگهی


ثبت نام ترم جدید کلاس های موسیقی استاد چراغعلی

و فرزندان آغاز گردید  . از عموم علاقه مندان به

ساز سرنا، دهل ، جُره ، و حرکات موزون اسلامی

دعوت به عمل می آید  .



+ نوشته شده در  نهم بهمن 1389ساعت 22:25  توسط منصور علیمرادی | 
قسمت هفتم


 

صبح روزی که "صفدرِ چغوک آبادی پور"  در مقابل جوخه ی سربازانِ پاسگاه صلواتی که قرار بود تیربارانش کنند ،  ایستاده بود، بعد از ظهر دوردستی را به یاد آورد که پدرش او را برای دزدی به مزرعه ی کدوی  "ننه کوکب " برده بود . در آن زمان، هنوز دهکده ی  "چغوک آباد " بیش از بیست خانه ی گلی و نئین نداشت .آب رودخانه زلال بود و از روی غول سنگ هایی سفید ، به بزرگی تخم گنجشک های باغ قربانعلی که از دست تیر و کمان " یدو " هیچ وقت جوجه نمی شدند می گذشت . جهان، چنان تازه بود که برای نامیدن بسیاری از چیزها مثل "کیوی " و " موز" می بایست با انگشت دست اشاره کنی  که : "از اونا می خوام " .

در آن بعد ازظهرِ آرامِ ماه دی ، که گنجشک ها هنوز گنجشک بودند و به زبان مادری گنجشک های چغوک آبادی ، آواز می خواندند ، تازه لِنگ صفدر 8 وار بر دیوار ، سوار شده بود که با پدیده ی عجیبی روبرو گردید . مردی درشت هیکل که خود را "ملک شمشاد کولی" می نامید با یک گاری پر از اشیاء غریب ، وارد چغوک آباد شد ، که به جای عبا و قبا و ملکی یزدی در پا ، کوت و شلواری راه راه پوشیده بود و کلاهی سیلندری بر سر ، سبیلیی  قیطانی و صورتی گرد و شفاف  داشت .

مرد کولی چادرش را در میان بهت و تعجب مردم در میدانگاهی  ده  برپا کرد .آهن ربا ، نخستین اختراعی بود که از صندوق بزرگ آهنی اش بیرون کشید ، به خانه های اطراف رفت ، تمامی ابزار و آلات آهنی از جای خود به جنبش افتادند، دیگِ شیر" بی بی حکیمه" که بر اجاق می جوشید واژگون گردید و مفتول سیمین ِسیخ و سنگیِ " دادعلی " از زیر گلیم بیرون جهید و لنگه ی گوشواره ی "ننه کبری " که سالها مفقود مانده بود پیدا شد.ملک شمشادِ کولی گفت :

" اشیاء مثل آدمها جان دارند ، فقط باید بیدارشان کرد "

مردم در میدانگاه چغوک آباد تجمع کردند ، مرد کولی از صندوق غریبش مقداری قرص شیری رنگ ، به قاعده ی حب تریاک بیرون آورد و در حلق بیمارهایی که ماه ها  در تب و لرز می سوختند چپاند و گفت :

"مالا ریا از پشه ی آنوفل می رسد ، نه از اجنه ی ته آغل "

"ملایدالاه" در حالی که بر عصایش تکیه کرده بود و داشت مرد کولی را با آن شمایل غریب و عینک های ته استکانی ور انداز می کرد ، در گوش بغل دستی اش به نجوا گفت :

" کره خر ، خود جناب ابلیس است "

بیمارانِ رو به موت ، در دَم  سلامت خود را باز یافتند و به خاطر اثبات  بهبودی شان و اینکه دیگر در آغل های متروک به حالت قرنطینه نگهداری نشوند چند بار " بابا صفر  "  ، رقص ملیِ چغوک آباد را بدون موزیک استاد چراغ و فرزندان رقصیدند . ملا یدالاه  قدری جلوتر پا کشید و مرد کولی را که در مورد آخرین اختراعات یهودیان ، در ولایت آمستردام توضیح می داد با نگاهی عاقل اندر سفیه  ، مورد خطاب قرار داد که :

" اگر راست می گویی و از عوالم اجنه سردَربُرد می شوی !  بگو بدانم برای شکم بند کردن زنان ، کدام ورد را باید از روی" مجمع الدوات کبیر " بر کاغذ کاهی نوشت و با دندان  خروس زیر دامن زن دود کرد ؟"

 

مرد کولی درحالی که دسته ای روزنامه از صندوق پیش رو که به لسانی غیر از لسان شیرین چغوک آبادی که مثل کله قند سالها به بُن گلو می رفت ، نوشته شده بود  بر می داشت ،  سری تکان داد و خندید و گفت :

" خُب این چه کاریه ؟ از ک...دُم استفاده کنید ."

 

به درستی کسی متوجه منظور مرد کولی نشد تا اینکه به ناچار دست بر کلاه سیلندری غریبش نهاده ، قدری سر خم کرد و در گوش ملا یدالاه چیزهایی گفت که  برق از کله ی تاس اش پراند :

" یک چغوک آبادی اصیل ، عمرا از این هندوانه ها بخورد ..."

پچ پچی در جماعت افتاد و شورشی از گوشه ی میدان برخاست ، " ربابه خوشگلو "  گفت :

" می خوام "

شوهرش که تازه باریونجه  را بر زمین گذاشته بود  ، از جوف نیفه اش 17 قران  پول در آورد و به دست  مرد کولی  داد و یکی از آن بسته های آبی رنگ خرید و هردو  لی لی کنان  به خانه برگشتند ، مرد کولی که از نگاه غضبناک  ملایدالاه  و جماعت تماشاچی به وحشت افتاده بود فی الفور خودش را جمع کرد ، دادعباس کاتب گفت :

" در دنیا وقایع عجیب و باور نکردنی رخ می دهد ، در دو قدمی ما ، در آنطرف رودخانه انواع دستگاه های جادویی یافت می شود و ما مثل یک مشت خر در اینجا زندگی می کنیم ."

 

خورشید، در دوردست ارتفاعات چغوک آباد  همینطور راستاراست ، ایستاده بود که الاغ " ننه مُرَصه " از گرد  راه رسید ، وسط جماعت ایستاد ، پوزه اش را به دهان زن "خانَعلی " مالید ، سرش را قدری به چپ و راست متمایل کرد ، جفتکی در هوا پراند وگردنش را راست نگه داشت وچنان عرعرغریبی  سر داد که هیچ کس در تاریخ چغوک آباد عرعری تا به این حد موزون و مقفی نشنیده بود ، مردم دوباره به هیجان آمدند و با خشم به مرد کولی خیره شدند .

"ملک شمشاد" همین که دید هوا کلاه است ، فورا از بساطش دوربینی را بیرون آورد و به دست ملا یدالاه داد ، تا با آن به اطراف آبادی نگاه کند . ملا یدالاه در حالی که داشت  دوردست آبادی را با دوربین می پایید خنده اش گرفت ، رحمتعلی را دید که در کناره های رود مشغول قضای حاجت بود و مواضع استراتژیکش از روزی که برای گرفتن تعویض آمده بود هم ،  قدری برجسته تر به نظر می آمد . همانطور دوربین بر چشم به سمت مرد کولی چرخید و در حالی که سخت به هیجان آمده بود گفت :

" کُچه سگ ، خود جناب ابلیس است "

 

و دو باره سر به سمت آبادی گرداند  و روی یک نقطه حدود نیم ساعت متمرکز شد ، مدام عرق می کرد و آب گلویش را پایین می داد و به رانهایش دست می کشید ، به طوری که جمعیت و مرد کولی را از یاد برده بود . قربانعلی که مشتاقانه نوبت خود را انتظار می کشید طاقت نیاورد ، دوربین را قاپید و بر چشم گذاشت و به همان نقطه خیره شد و فریادی از سر خشم کشید :

" این حرامزاده ، زنان لخت ما را دید می زند که دارند در رود آبتنی می کنند . "

غوغایی در کناره ی میدان جان گرفت ، مرد کولی برای اینکه غائله را بخواباند ، فی الفور چراغ قوه اش را از میان اسباب و اثاثیه اش برداشت و روشن کرد و جماعت را در بهت و ناباوری فرو برد ، قربانعلی شکارچی پرسید :

- " این تفنگ که می گویند ، همین است ؟ "

ملا یدالاه گفت :

- " ابزار جن گیری است ، کودن . "

دادعلی در آمد که :

- " وافور شهری است ، دهاتی ها "

 

باریکه ی نور چراغ قوه که تاریکی را شکافت ، بزغاله ی " ننه کوکب " را بر شیب تپه ای در دوردست آبادی غافلگیر کرد ، تنی چند از همولایتی ها بنا کردند به خواندن اوراد و ادعیه و دسته جمعی به کاسه ی چراغ قوه فوت کردند تا خاموش شود. ملا یدالاه به عصایش تکیه داد ، پشت گردنش را خاراند ،  دندان قروچه کرد و گفت :

" حرامزاده  ، خود ابلیس ملعون است "

در یک آن ،  پا بر چرخ گاری نهاد و از آن بالا رفت ، درست  وسط گاری ایستاد  عصایش را به سمت ملک شمشاد کولی نشانه رفت و خطاب به همه ی چغوک آبادی ها گفت :

" این حرامزاده ، خود جناب ابلیس است ، پا در کفش خدا می کند ، جادو به کار می برد و همین روزهاست اجنه را بر علیه چغوک آبادی ها بشوراند  و چغوک آباد زیبای ما را با بلایا ی لا علاج و زلزله و طاعون نابود گرداند . "

حلقه ی محاصره که تنگ تر شد ،  مرد کولی با صدای بلند اعلام کرد که :   همین امشب از این ولایت خواهد رفت و اختراعات غریبش را با خود خواهد برد . دادعباس کاتب جلو آمد و به او گفت : اگر رضایت داشته باشد قاطرش را با اشیاء غریب او تاخت خواهد زد . ملا یدالاه به جماعت متعجب ، پنهانی علامت داد  و در یک آن گاری مرد کولی غارت شد و اشیاء سرقت شده را به خانه ی ملا یدالاه بردند و صفدر چغوک آبادی پور را مامور کردند تا ملک شمشاد کولی را تا نقطه ی صِفر مرزی چغوک آباد – بُن گلو هدایت کند .

 

درست ،یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که سیل آدمهای علیل و ذلیل و مجنون و عقیم ، از ولایات اطراف، به سرزمین چغوک آباد سرازیر گردید ، به طوری که ملایدالاه مجبور شد دو منشی قلچماق استخدام کند .  دو هفته بعد تمکن مالی اش این اجازه را به او داد تا دو زن دیگر هم اختیار کند . ملا یدالاه ،  قرص های شیری رنگ را در بریده ای از کاغذ روزنامه می پیچید ، آتش می زد و زیر دامن زنان عقیم ،  زنانی که می خواستند شکم بند شوند  وپیر دخترانی که  آرزو داشتند گره بخت شان گشوده شود،  دود می کرد. آهن ربا را داغ می کرد و بر پشت زنان زائو می گذاشت تا اجنه و آل که مدام در کوچه های اطراف چغوک آباد، پرسه می زدند ، نتوانند به نوزادان آنها آسیب برسانند.

 

سالهای سال بعد ، هنگامی که فیل ماجرا برملا شد و استخوانهای پوسیده ی جنازه ی ملک شمشاد کولی را در نقطه ی صفر مرزی از زیر خاک بیرون کشیدند ، هنوز بخشی از کلاه سیلندری و دکمه های فرنجش سالم مانده بود .

+ نوشته شده در  پنجم بهمن 1389ساعت 8:12  توسط منصور علیمرادی | 

قسمت ششم

 

گزارش را از ورزشگاه هر چقدر دلت بخواد نفری ِچغوک آباد پی می گیریم .مردم ورزش دوست چغوک آبادَین (سفلی و علیا ) امروز گاو و گوسفندهایشان را رها کرده اند تا شاهد بازی دو تیم محبوبشان  " گرگ های دونده " از چغوک آباد سفلی  و  " پلنگ های عصبانی " از چغوک آباد علیا باشند . که امروز در این هوای ابری زمستانی در ورزشگاه  هرچقدر دلت بخوادنفری ، به مصاف هم رفته اند .من بداغعلی چغوک آبادی نسب ، افتخار این را دارم که فوتبال امروز را با شعار " زندگی کن و بگذار " بُن گلویی " ها هم زندگی کنند ،  گزارش کنم .

در جناح چپ زمین خدامراد با شلوار کُردی گشاد و زیر پیراهنی ِسفید ایستاده ، کسی را که در نوک حمله ی " پلنگ های عصبانی "  می بینید (البته شما نمی بینید ، می خوانید )" الاه مراد"  است ، با 52 سال سن ،  که شلوار بلوچی  خاکستری پوشیده  و ژاکت سبز راه راه ..  به تازگی زن چهارم را  هم اختیار کرده  این الا ه مراد . بازیکنی که شماره ی 24 را پشت کاپشن زرد رنگش با ماژیک نوشته قنبرعلی  است ، اخوی بنده . که قرار بود روی حصیر ذخیره ها بنشیند اما قنبر است دیگر ، وایستاده که وایستاده . تعداد بازیکنان حاضر در زمین " پلنگ های عصبانی " 25 نفراست . همه زُبده و تازه نفس .

 

در جناح مقابل . دادعباس چغوک آبادی درون دروازه ، با 63 سال سن ، همین چند روز پیش  تریاک را ترک کرده دادعباس ، اما اعضای شورای آبادی و عیال دادعباس  هنوز شک دارند . یک بازیکن خارجی هم در ترکیب تیم " گرگ های دونده " حضور دارد ، "گلمَمد جان از ولایت  "بغلان " ، در کشور  دوست و برادرمان افغانستان . گلممدجان برای رستم خان چاه کنی می کند و خیلی از اهالی مملکت چغوک آباد سفلی  روی ضربات سر او حساب کرده اند . بازیکنی که دارد در  میانه ی زمین ورجه وورجه می کند و برای زنش "کلپوره " دست تکان می دهد "دادعلی چغوک آبادی وند" است ، که تحصیلاتش را تا سیکل پنجم ،  در مدرسه ی کُت کُتو  ادامه داده  ،   و این روزها متصدی  شرکت خوار وبار روستایی است . در جناح چپ زمین" صیف الاه " را می بینیم ، شهروند چغوک آبادی ِ کُت کُتویی اصل . با اُورکوت آمریکایی و شلوار ورزشی .  تعداد بازیکنان تیم " گرگ های دونده فعلا 19 نفر است .

داور انگشتان دستش را در دهانش می چپاند و سوت آغاز مسابقه به صدا در می آید .این که می خوانید صدای کف و سوت و هورای تماشاگران است در فضای ورزشگاه چغوک آباد . بساری از مردم به اتفاق خانواده ، پاهایشان را بر حصیر ها و گلیمهایشان دراز کرده  و مشغول نوشیدن چای و خوردن پنیر و خرما و کشیدن قلیان اند .

"الاه مراد" می شوتَد به قنبر ، قنبر می شوتَد به اَلاه مراد . حفظ توپ می کند این الاه مراد  با دست . خوانندگان عزیز یک لحظه اجازه بدهید :

- آهای عمه بلقیس ! گاو تو از دم دروازه بکش بیرون . ای هندوانه تو گور پدر آدم بی ملاحظه .

 بازی ادامه پیدا می کند . الاه مراد گلوی دادعباس را با دو دست می گیرد و او را دریبل می کند. احسنت به این بازیکن جوان .

هواداران پلنگ های عصبانی :

 ماشالا ماشالا ماشالا

ماشالا

ماشالا به قنبر

ماشالا

 

چرا شما ویلا ندادین

کنار دریا ندادین

 

ماشالا ماشالا ماشالا

ماشالا

فرصت برای  " گرگ های دونده " ، یک فرصت استثنایی  ، نتوانست استفاده بکند این دادعلی . توپ واگذار می شه به پلنگ های عصبانی  ، حالا الاه مراد . واگذار می کنه به صیف الاه .با تیپا مواضع استراتژیک دادعلی را هدف قرار میده . هر که مَرده بیا جلو . تک به تک با دروازه بان ...توپ از کنار دروازه به بیرون میره .اوت . خوانندگان عزیز یه لحظه بی زحمت .:

- آهای بچه جان ! کنار زمین ورزشی جیش نکن .باریکلا  عمو . برو پیش ننه ات .

 

از دروازه ی  گرگ های دونده ، شاهد شوتیدن توپ توسط دروازه بان هستیم . ارسال بلند توپ به منطقه ی جریمه ی خودشان . دادعباس افتاده روی زمین و غش کرده . به نظر می آد قلم جیغ  اثر کرده باشه . داور سوت رو به صدا در می آره . خم می شه داور  . خداکرم چغوک زاده ، داور 52 ساله ی مسابقه ، که  تا به حال  چند دیدار مهم رو در مسابقات  " مالیلو "و  "شاه و وزیر " در ولایات مختلف مثل " بُن گلو " و " کُت کُتو " قضاوت کرده  .

داور چیزی  سیاه رنگی از جیبش در میاره و می چپونه تو حلق دادعباس . مثل فنر بلند می شه از جاش این دروازه بان . و بنا می کنه به ورجه وورجه .

خوانندگان یک لحظه ..:

اعضای محترم شورا تشریف بیارن روی حصیر جلوویی . خیلی خوش اومدین . ازننه ماه نساء ،  مشاور ارشد شورا می خواهیم که نظر پر بارشان را در مورد بازی امروز بیان کنند :

-"مگه ما چه مون از کره و ژاپن ، اسپانیا اینا کمتره . ببین ننه ! ما فوتبال تا فوتبال داریم . مثل فوتبال  آمریکایی ، یا فوتبال چغوک آبادی . این اصل فوتباله که باید صادر شه . قول میدم تا دو ماه دیگه ده تا رونالدینیو تولید کنیم مثل بچه ی آدم  . اصلا خط تولید رونالدینیو اینا  را از همین جا راه می اندازیم . یادتون باشه فوتبال کلاس داره ."

 

پرتاب توپ برای بازیکنان گرگ های دونده ، غلامعلی از جایی پیدا می شود و می افتد توی بازی ، تو سر توپ میزنه غلامعلی . این یک بازی استثنایی است عزیزان خواننده . حفظ توپ می کنه غلامعلی ، قنبر ، غلامعلی ، قنبر ، موقعیت سازی برای لطف الاه که تازه از آبیاری باغش سر رسیده ، ...توی دروازه ...توی دروازه .بازهم توی دروازه . دوباره هم توی دروازه . از جناح راست هم توی دروازه ، زیر تیرک میانی ..برای بار هشتم توی دروازه ..

 

هواداران پلنگ های عصبانی :

 

- سوراخ سوراخش کنین

عروس قشنگه بله

تیم پلنگه بله

خوش آب و رنگه بله  

 

عزیزان ! این را که شما نمی شنوید صدای ساز سرنا و دهل " اوستا چراغعلی  "و فرزندان است که به هواداری از گرگ های دوده می نوازند و می کوبند . یه لحظه لطفا :

- آهای عمو ! داری  چه کار می کنی اون گوشه برا خودت ؟ حرکات موزون موقوف .

 

در یک نظر سنجی اجمالی ، قنبرعلی هنوز محبوبترین بازیکن چغوک آباد است . دروازه بان در پشت دروازه مشغول بلند کردن جیغ آخرین سیگار" زر" تو پاکتشه . عبدالعلی بیلش را می اندازد کنار و می پرد توی بازی . به هشدارهای داور بی توجهه این عبدالعلی . با چکمه های پر از گل و زیر شلوار راه راه ،

 

مثل اینکه  اتفاقی در میانه ی میدان افتاده ، ظاهرا قنبر با تیبا زده جمیع مواضع غیر ورزشی دادعلی را ترکونده . دورش بگردم که به بازی هجومی در فوتبال معتقده و سبک بازیش تا حدودی شبیه " لیونل مِسی " است و الگوش در تمام این سالها در فوتبال  "محمدعلی کلی" بوده است .داور کارت قرمز میده اما بازی همچنان پر نفس ادامه داره .

 

توپ در میانه ی میدان ، تکل بلند عبدالعلی .

خوانندگان عزیز یه لحظه ..:

- خاله عشرت  ! خاله عشرت ! بی زحمت خرتو از وسط بازی ...ای هندوانه تو روح پدر  اونایی  که فرهنگ فوتبال ندارن .

الاغ خاله عشرت از جاش جُم نمی خوره  و با دقت بازی رو دنبال می کنه ، ورزشگاه را به هیجان آورده این الاغ خاله عشرت .

ارسال بلند توپ از کناره ی میدان . شوت اساسی قنبر ،توپ در کنار مزرعه ی بادمجان دادعباسو به زمین می آد . خوانندگان یه دَقه  :

- آهای بچه توپو داری کجا می بری ؟ مگه با تو نیستم کره خر ! توپو برگردون ..

 

سوت نیمه ی مسابقه به صدا  در می آید . از بازی حدود بیست دقیقه گذشته . بازیکنان در این فاصله سری به قلیان عمو فتح الاه می زنند و خودشان را گرم می کنند .

 

نیمه ی دوم

 

بازی مدتهاست که از پشت دروازه آغاز شده ، کارشناسا معتقدن که فوتبال چغوک آباد تا حد زیادی با فوتبال جزیره شباهت داره . خدامراد در میانه ی میدان با پسر خاله اش که همین الساعه از شهر رسید مشغول احوالپرسیه . قنبر ، باز هم قنبر ، دیگر هم قنبر ، علاقه اش به ضربه های آزاد و ناگهانی شهره ی خاص و عامه این قنبر  . یک بار دیگر هم قنبر . تا به حال 99 درصدر توپ در دست پلنگ های عصبانی بوده .خطا . خدامراد پشت توپ ایستاده  و تا داور سوت بزنه توپ وارد دروازه ی حریف شده .این هشتاد و دومین گلی است که  پلنگ های  عصبانی به سر تیم حریف زده اند .  تیم برنده قرار است در هفته ی آینده به مصاف تیم کُت کُتو برود .

 

ضربه ی آزاد برای پلنگ های عصبانی ، قنبر از راه می رسه و گُرده های دادعباس را می تکونه اساسی . چند نفر از جماعت خرابکار تماشاچی می ریزند توی زمین بازی . خوانندگان عزیز چه صحنه ای ! ببخشید فعلا قنبر دست تنهاست . ..

- ای هندوانه تو روح اون ....

 

ادامه دارد ..

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم دی 1389ساعت 17:2  توسط منصور علیمرادی |