<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>لیکو</title>
<link>http://liku.blogfa.com/</link>
<description>شعر قصه طنز مقاله و.طنز</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 01 Dec 2009 13:37:54 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://liku.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;نامه بیست و پنجم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(این نامه را برای تو نوشتم...شتابزده و نا آرام)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به خانه که  برمی گردم  گرمای سایه تو در درگاه متولد شده است . برمی گردم تا بر روی دوصندلی حصیری روی تراس خانه بنشینیم با دو لیوان چای خوش عطر و یک نخ سیگار بهمن ... وقتی که باران در خلوت خیابان  روبرو دم گرفته باشد و تو دلنشین و آرام آخرین غزلت را خوانده باشی  و نگاهت رهگذری را در  پای یکی از برجهای سیمانی مقابل غافلگیر کند ... . سرمای دلچسبی در جان پولیورت خانه کند و تو کمی بلرزی و من بارانی ام را روی شانه های نازک زنانه ات بیندازم .کودکی از پنجره ی روبرو برایمان شکلک در بیاورد و تو برایش بوسه بفرستی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; بنشینیم به تماشای غروب در منتها الیه کوه ...جائی که انگار آسمان و زمین به هم دست داده اند و  بر گوشه آسمان دوردست انگار که شتری سر بریده باشند ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو قمری باران زده بر تراس بنشینند و تو برایشان دانه بپاشی ، با پیراهنی سفید که گلبوته های ریز بنفش دارد و شلال موهای  خرمایی رها در باد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بنشینیم روبروی صدای قهو ه ای  قمریها و تا وسعت غریب تخیل کوچ کنیم ، با دو تفنگ برنو و دو اسب کهر ، با سیاه چادری در دامنه ی سرسبز یک قله ی برف پوش بلند ، با هیاهوی چوپانان و هیابانگ خروسها ، با صدای غریب زنگوله های رمه .یله در مه متراکم چمنزار روبرو ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با تکه ابری که بر آسمان دهگاه درنگ کرده است و سگهائی که در دوردست مه پارس می کنند . محصور در میان تپه هائی آرام که به پستان زنان تازه زا می مانند ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;H1 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;ـ چو خایت را بپوش گلم ، می چایی...&lt;/FONT&gt;&lt;/H1&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; ما تارسیدن به خانه تاخت می دهیم ، گله را گرد می کنیم به سمت آغل ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فانوسها یکی یکی روشن می شوند ، آ ویخته بر درگاه سیاه چادرها ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و ستاره ها مثل منجوقهای روی پرده های خانه ی زری از آغل آسمان بریزند وا بیرون ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد سمفونی  جیر جیرکها ، غسگی که می لاید و تا آخرین نفسهای شب متورم پارس می کند وکها ی برکه  ومرغهای شب ...و روباهی که در دور دست شب می نالد .....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از شهر برمی گردم با قاطری بار از چای و قند و مایحتاج و فشنگ ، در عوض فروش کرک و پشم وفرش ،  و تو بر بلندترین تپه  یورتگاه  ایستاده باشی در غروبی غمناک  .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درشوریدگی طلائی خورشید که آرام آرام جایش را به شبکه ای از انوار سیمگون مهتاب می دهد هنگامی که ماه عروسانه بخرامد بر حریر آسمان کوهستان . بهم می رسیم و ................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صدای نی شبانی  فراخنای دره را فتح کرده است ، تا دیر وقت شب دراز می کشیم زیر آسمان پرستاره و برای جشن خرمن  تصمیم می گیریم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صدای دهل می آید ....کوب کوب شورانگیز دهل  و صدار هوشربای ساز... از نهایت این شب وحشی..............  دست در دست هم پیر و جوان بر گرد کنده های گر گرفته ی آتش می رقصیم . &lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـ سرما می خوری گلم ...چوخایت را فراموش نکن ...  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به خانه برمی گردم ، خسته و شکسته ، کلید می اندازم صدای خشک لولاهای در  روی ذهنم سوهان می کشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; نگاه می کنم به دو قمری که در منتها الیه تراس خانه ننشسته اند. به نسیمی که دارد در بالکن نمی وزد ،  به سایه ای که دارد به استقبالم نمی آید.روی تخت می نشینم ، سیگاری می گیرانم ودو قرص آرامبخش از روی میز کنار تخت برمیدارم می اندازم بالا  و با بزاق دهان قورتشان می دهم ، دراز می کشم ، چراغ خواب را خاموش می کنم ...پلکهایم سنگین می شوند ، در حالیکه صدای زنگوله های  رمه های میش و بز که دارند از ییلاق برمی گردند در ذهنم گرد و خاک می کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 13:37:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=liku&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>liku</dc:creator>
<guid>http://liku.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://liku.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;به خانه برمی گردم که گرمای سایه تو در درگاه متولد شده است . برمی گردم تا بر روی دوصندلی روی تراس بنشینیم با دو لیوان بابونه ی خوش عطر و یک نخ سیگار لایت ... وقتی که باران در خلوت خیابان  روبرو دم گرفته باشد و تو دلنشین و آرام آخرین غزلت را خوانده باشی  و نگاهت رهگذری را در  پای یکی از برجهای سیمانی مقابل غافلگیر کند ... . سرمای دلچسبی در جان پولیورت خانه کند و تو کمی بلرزی و من بارانی ام را روی شانه های نازک زنانه ات بیندازم .&lt;/P&gt;&lt;BR clear=all&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کودکی از پنجره ی روبرو برایمان شکلک در بیاورد و تو برایش بوسه بفرستی...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  بنشینیم به تماشای غروب در منتها الیه کوه جائیکه سرخ سرخ است و انگار آسمان و زمین به هم دست داده اند بر شفق انگار که شتری سر بریده باشند ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو قمری باران زده بر تراس بنشینند و تو برایشان دانه بپاشی ، با پیراهنی سفید که گلبوته های ریز بنفش دارد و شلال موهائی رها در باد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بنشینیم روبروی صدای قهو ه ای  قمریها و تا وسعت غریب تخیل کوچ کنیم ، با دو تفنگ برنو و دو اسب کهر ، با سیاه چادری در دامنه ی سرسبز یک قله ی برف پوش بلند ، با هیاهوی چوپانان و هیابانگ خروسها ، با صدای غریب زنگوله های رمه ...یله در مه متراکم چمنزار روبرو ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با تکه ابری که بر آسمان دهگاه درنگ کرده است و سگهائی که در دوردست مه پارس می کنند . محصور در میان تپه هائی آرام که به پستان زنان تازه زا می مانند ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;H1 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;ـ چوخایت را بپوش گلم ، می چایی...&lt;/FONT&gt;&lt;/H1&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و ما تارسیدن به خانه تاخت می دهیم ، گله را گرد می کنیم به سمت آغل ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فانوسها یکی یکی روشن می شوند ، آ ویخته بر درگاه سیاه چادرها ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و ستاره ها مثل منجوقهای روی پرده های خانه ی زری از آغل آسمان بریزند وا بیرون ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد سمفونی از صدای جیر جیرکها ، غوکها ی برکه  ومرغهای شب ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و روباهی که در دور دست شب می نالد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سگی که می لاید و تا آخرین نفسهای شب متورم پارس می کند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از شهر برمی گردم با قاطری بار از چای و قند و مایحتاج و فشنگ ، در عوض فروش کرک و پشم وفرش ،  و تو بر بلندترین تپه  یورتگاه  ایستاده باشی در غروبی غمناک  .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در انوار طلائی خورشید که آرام آرام جایشان را به شبکه ای از انوار سیمگون مهتاب می دهند هنگامیکه ماه عروسانه بخرامد بر حریر آسمان کوهستان . بهم می رسیم و ................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صدای نی شبانی  فراخنای دره را فتح کرده است ، تا دیر وقت شب دراز می کشیم و برای جشن خرمن  تصمیم می گیریم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صدای دهل می آید ....کورکوب سنگین و هوشربای دهل از نهایت این شب وحشی.............. سرناکه می زنند دست در دست هم پیر و جوان بر گرد کنده های گر گرفته ی آتش می رقصیم . &lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;ـ سرما می خوری گلم ...چوخایت را فراموش نکن ...&lt;/FONT&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به خانه برمی گردم ، خسته و شکسته ، کلید می اندازم صدای خشک لولاهای در روی ذهنم سوهان می کشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; نگاه می کنم به دو قمری که در منتها الیه تراس خانه ننشسته اند به نسیمی که دارد در بالکن نمی وزد ،  به سایه ای که دارد به استقبالم می آید.روی تخت می نشینم ، سیگاری می گیرم ودو قرص آرامبخش از روی میز کنار تخت برمیدارم می اندازم بالا  و با بزاق دهان قورتشان می دهم ، دراز می کشم ، چراغ خواب را خاموش می کنم ...پلکهایم سنگین می شوند ، در حالیکه صدای زنگوله ی انبوه رمه های میش و بز که دارند از ییلاق برمی گردند در ذهنم گرد و خاک می کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 13:10:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=liku&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>liku</dc:creator>
<guid>http://liku.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://liku.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;نامه بیست و پنجم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به خانه برمی گردم که گرمای سایه تو در درگاه متولد شده است . برمی گردم تا بر روی دوصندلی روی تراس بنشینیم با دو لیوان بابونه ی خوش عطر و یک نخ سیگار لایت ... وقتی که باران در خلوت خیابان  روبرو دم گرفته باشد و تو دلنشین و آرام آخرین غزلت را خوانده باشی  و نگاهت رهگذری را در  پای یکی از برجهای سیمانی مقابل غافلگیر کند ... . سرمای دلچسبی در جان پولیورت خانه کند و تو کمی بلرزی و من بارانی ام را روی شانه های نازک زنانه ات بیندازم .&lt;/P&gt;&lt;BR clear=all&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کودکی از پنجره ی روبرو برایمان شکلک در بیاورد و تو برایش بوسه بفرستی...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  بنشینیم به تماشای غروب در منتها الیه کوه جائیکه سرخ سرخ است و انگار آسمان و زمین به هم دست داده اند بر شفق انگار که شتری سر بریده باشند ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو قمری باران زده بر تراس بنشینند و تو برایشان دانه بپاشی ، با پیراهنی سفید که گلبوته های ریز بنفش دارد و شلال موهائی رها در باد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بنشینیم روبروی صدای قهو ه ای  قمریها و تا وسعت غریب تخیل کوچ کنیم ، با دو تفنگ برنو و دو اسب کهر ، با سیاه چادری در دامنه ی سرسبز یک قله ی برف پوش بلند ، با هیاهوی چوپانان و هیابانگ خروسها ، با صدای غریب زنگوله های رمه ...یله در مه متراکم چمنزار روبرو ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با تکه ابری که بر آسمان دهگاه درنگ کرده است و سگهائی که در دوردست مه پارس می کنند . محصور در میان تپه هائی آرام که به پستان زنان تازه زا می مانند ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;H1 dir=rtl&gt;ـ چوخایت را بپوش گلم ، می چایی...&lt;/H1&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و ما تارسیدن به خانه تاخت می دهیم ، گله را گرد می کنیم به سمت آغل ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فانوسها یکی یکی روشن می شوند ، آ ویخته بر درگاه سیاه چادرها ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و ستاره ها مثل منجوقهای روی پرده های خانه ی زری از آغل آسمان بریزند وا بیرون ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد سمفونی از صدای جیر جیرکها ، غوکها ی برکه  ومرغهای شب ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و روباهی که در دور دست شب می نالد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سگی که می لاید و تا آخرین نفسهای شب متورم پارس می کند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از شهر برمی گردم با قاطری بار از چای و قند و مایحتاج و فشنگ ، در عوض فروش کرک و پشم وفرش ،  و تو بر بلندترین تپه  یورتگاه  ایستاده باشی در غروبی غمناک  .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در انوار طلائی خورشید که آرام آرام جایشان را به شبکه ای از انوار سیمگون مهتاب می دهند هنگامیکه ماه عروسانه بخرامد بر حریر آسمان کوهستان . بهم می رسیم و ................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صدای نی شبانی  فراخنای دره را فتح کرده است ، تا دیر وقت شب دراز می کشیم و برای جشن خرمن  تصمیم می گیریم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صدای دهل می آید ....کورکوب سنگین و هوشربای دهل از نهایت این شب وحشی.............. سرناکه می زنند دست در دست هم پیر و جوان بر گرد کنده های گر گرفته ی آتش می رقصیم . &lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـ سرما می خوری گلم ...چوخایت را فراموش نکن ...  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به خانه برمی گردم ، خسته و شکسته ، کلید می اندازم صدای خشک لولاهای در روی ذهنم سوهان می کشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; نگاه می کنم به دو قمری که در منتها الیه تراس خانه ننشسته اند به نسیمی که دارد در بالکن نمی وزد ،  به سایه ای که دارد به استقبالم می آید.روی تخت می نشینم ، سیگاری می گیرم ودو قرص آرامبخش از روی میز کنار تخت برمیدارم می اندازم بالا  و با بزاق دهان قورتشان می دهم ، دراز می کشم ، چراغ خواب را خاموش می کنم ...پلکهایم سنگین می شوند ، در حالیکه صدای زنگوله ی انبوه رمه های میش و بز که دارند از ییلاق برمی گردند در ذهنم گرد و خاک می کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 12:52:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=liku&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>liku</dc:creator>
<guid>http://liku.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://liku.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;FONT size=3&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;نامه بیست و پنجم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به خانه برمی گردم که گرمای سایه تو در درگاه متولد شده است . برمی گردم تا بر روی دوصندلی روی تراس بنشینیم با دو لیوان بابونه ی خوش عطر و یک نخ سیگار لایت ... وقتی که باران در خلوت خیابان  روبرو دم گرفته باشد و تو دلنشین و آرام آخرین غزلت را خوانده باشی  و نگاهت رهگذری را در  پای یکی از برجهای سیمانی مقابل غافلگیر کند ... . سرمای دلچسبی در جان پولیورت خانه کند و تو کمی بلرزی و من بارانی ام را روی شانه های نازک زنانه ات بیندازم .&lt;/P&gt;&lt;BR clear=all&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کودکی از پنجره ی روبرو برایمان شکلک در بیاورد و تو برایش بوسه بفرستی...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  بنشینیم به تماشای غروب در منتها الیه کوه جائیکه سرخ سرخ است و انگار آسمان و زمین به هم دست داده اند بر شفق انگار که شتری سر بریده باشند ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو قمری باران زده بر تراس بنشینند و تو برایشان دانه بپاشی ، با پیراهنی سفید که گلبوته های ریز بنفش دارد و شلال موهائی رها در باد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بنشینیم روبروی صدای قهو ه ای  قمریها و تا وسعت غریب تخیل کوچ کنیم ، با دو تفنگ برنو و دو اسب کهر ، با سیاه چادری در دامنه ی سرسبز یک قله ی برف پوش بلند ، با هیاهوی چوپانان و هیابانگ خروسها ، با صدای غریب زنگوله های رمه ...یله در مه متراکم چمنزار روبرو ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با تکه ابری که بر آسمان دهگاه درنگ کرده است و سگهائی که در دوردست مه پارس می کنند . محصور در میان تپه هائی آرام که به پستان زنان تازه زا می مانند ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;H1 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;ـ چوخایت را بپوش گلم ، می چایی...&lt;/FONT&gt;&lt;/H1&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و ما تارسیدن به خانه تاخت می دهیم ، گله را گرد می کنیم به سمت آغل ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فانوسها یکی یکی روشن می شوند ، آ ویخته بر درگاه سیاه چادرها ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و ستاره ها مثل منجوقهای روی پرده های خانه ی زری از آغل آسمان بریزند وا بیرون ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد سمفونی از صدای جیر جیرکها ، غوکها ی برکه  ومرغهای شب ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و روباهی که در دور دست شب می نالد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سگی که می لاید و تا آخرین نفسهای شب متورم پارس می کند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از شهر برمی گردم با قاطری بار از چای و قند و مایحتاج و فشنگ ، در عوض فروش کرک و پشم وفرش ،  و تو بر بلندترین تپه  یورتگاه  ایستاده باشی در غروبی غمناک  .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در انوار طلائی خورشید که آرام آرام جایشان را به شبکه ای از انوار سیمگون مهتاب می دهند هنگامیکه ماه عروسانه بخرامد بر حریر آسمان کوهستان . بهم می رسیم و ................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صدای نی شبانی  فراخنای دره را فتح کرده است ، تا دیر وقت شب دراز می کشیم و برای جشن خرمن  تصمیم می گیریم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صدای دهل می آید ....کورکوب سنگین و هوشربای دهل از نهایت این شب وحشی.............. سرناکه می زنند دست در دست هم پیر و جوان بر گرد کنده های گر گرفته ی آتش می رقصیم . &lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـ &lt;FONT size=3&gt;سرما می خوری گلم ...چوخایت را فراموش نکن ...&lt;/FONT&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به خانه برمی گردم ، خسته و شکسته ، کلید می اندازم صدای خشک لولاهای در روی ذهنم سوهان می کشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; نگاه می کنم به دو قمری که در منتها الیه تراس خانه ننشسته اند به نسیمی که دارد در بالکن نمی وزد ،  به سایه ای که دارد به استقبالم می آید.روی تخت می نشینم ، سیگاری می گیرم ودو قرص آرامبخش از روی میز کنار تخت برمیدارم می اندازم بالا  و با بزاق دهان قورتشان می دهم ، دراز می کشم ، چراغ خواب را خاموش می کنم ...پلکهایم سنگین می شوند ، در حالیکه صدای زنگوله ی انبوه رمه های میش و بز که دارند از ییلاق برمی گردند در ذهنم گرد و خاک می کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 12:49:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=liku&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>liku</dc:creator>
<guid>http://liku.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> ای گُه به این زندگی....</title>
<link>http://liku.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;خودکشی ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;سه قطره خون ،...دو سه تا قصه پاره از &quot; کارور&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;دو بسته قرص دیازپام ، کنار کامپیوتر&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;فضای گند مهوع ، جنازه روی تخت &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;که در فریز تن اش خفته لاشه ا ی قاطر&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پرینت عکس بنان ... &quot;شامگاه تلخ بتان&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;صدای جیغ پیانو ، &quot;قضیه ی واگنر&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;زنی وقیح نشسته ست گوشه ی یک قاب &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;میان بازوی شهوانی&quot; گاری کوپر&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;کتاب های سر گنجه ، استکانی عَرَق&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;جمال زاده ، هدایت ، همینگوی ، فاکنر ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;کنار پوستر ونگوک ، درشت کنده شده&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;به روی تکه ای از چوب ، شعری از &quot;بودلر&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;                          ***&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;-  هنوز می خزد از گوشه ی دهان اش خون&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;و جمع می شود آرام در ته کاور&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;                          ***     &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#999999 size=4&gt;- هنوز هویت اش نامشخصه سروان !&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#999999 size=4&gt;- با این شواهد موجود قید کن : شاعر ...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 19:26:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=liku&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>liku</dc:creator>
<guid>http://liku.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر به آفریقای ایران ( 2 و پایانی )</title>
<link>http://liku.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;گازبُر&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هنوز می توان قوطی های خالی کنسرو و رانی و پپسی های اعلای زیادی را در اطراف یورتگاه چنگیزخان ـ یاغی معروف بلوچ ـ در منتهی الیه شرقی ولایت گازبُر مشاهده کرد . گازبر جلگه هموار و نسبتا مدوری است محصور در میان کوهها با انواع درختان خرما که نامنظم بر فرش زمین نشسته اند . تقریبا آبادی است خالی از سکنه و از تپه مقابل که نگاه می کنم فقط دو پسر بچه ۱۲ - ۱۰ساله در متن جلگه پیداست که سر به دنبال یکدیگر گذاشته اند که یکی شان مثل باد از تنه نخلی بلند بالا می رود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;انگار تاریخ این سرزمین را با خون نوشته اند . نمداد سرزمین جنگ ها و جدل های قومی دسیسه های  زنان سران و کشتار درون گروهی مردان جنگجویی است که بیشترشان به تیر سرخ مرده اند . نمداد سرزمین کشمکش های فراوان بین سالارهای بشاگرد و فرامرزی های نمدادی ، بین سران متهور منطقه و ناروئی های بلوچستان ، بین فرامرزی ها و جاویدان های کوهستان های شمالی در قدیم و ناحیه ای امن برای یاغی های دور و نزدیک در سال های اخیر بوده است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هر وجب از خاک این سرزمین گویای دهها خاطره از جنگ و قتل و غارت و مرگ است و هنوز کشته شدن ۱۴ نفر از سران مشهور ایل فرامرزی در تنگه « هوشفت » در نیمه دهه شصت که به کمین گاه رئیسی ، جاویدان ها افتادند در اذهان مردم ولایات جنوب زنده است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حاکمیت نمداد در گذشته با « کُرویی ها » بوده که امروزه با فامیل احمدی در شهرستان های کهنوج و رودبار ساکن هستند . بعدها فرامرزی ها بر « کرویی ها » می شورند و حکومت را به دست می گیرند . سران فرامرزی که تقریبا همه از یک خانواده به حساب می آیند به لحاظ تهور و بی باکی در تمام این سرزمین شهره بوده اند ، و در جنگ با جاویدان ها بود که تقریبا بنیادشان برافتاد و مابقی مثل کرویی ها مدت هاست که به شهرها کوچ کرده اند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هوا به شدت گرم است . سهراب اصرار دارد که ما را به روستایی پرجمعیت و فقیر در همان حوالی ببرد ، اما وقت تنگ است و گرما هلاک کننده ، و آخرین تکه یخ ترموس هم تمام شده است ، برمی گردیم در حاشیه جاده تنگه ای است با نخیلات بسیار که از گازبر تا میل فرهاد کشیده شده است و آن طور که سهراب می گوید ، این باغ ها متعلق به اربابانی هستند که سال هاست از این منطقه کوچ کرده اند . این طور که به نظر می آید عامه مردم که جمعیت انبوه منطقه را تشکیل می دهند نه آنچنان دستی در آب دارند و نه در سرزمین و معاششان بسته به همان دامداری اندک است که در سال های بی باران آخرین رمق خود را می گذراند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;STRONG&gt;میل فرهاد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;« میل فرهاد » کوه نیست ، سنگی است عظیم الجثه ، پرهیبت و دیدنی که بیش از هزار متر ارتفاع دارد . مثل کله قندی که در سطح صاف و صیقلی آن حفره های بسیار ایجاد کرده باشند . میل فرهاد از عجایب جنوب است و جان می دهد برای صخره نوردی ، در زمستان های خوب آب و هوای نمداد ، بومی ها بر این باورند که که روزگاری « فرهاد » اسطوره کوه کن و عاشق ایرانی گذارش به این ناحیه افتاده و این کوه عصای دست او بوده که جا مانده ، در مورد کوهها و تپه های اطراف هم افسانه های بسیار ساخته اند . بر این باورند کوهی را که در ۴۰ - ۳۰ کیلومتری شمال این منطقه واقع شده بالش فرهاد محسوب می شده و پاهایش را که جمع کرده تپه ای دراز از خاک زیر پاهایش در جنوب شکل گرفته .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;محمدحسین فرامرزی ، عضو شورا و فروشنده شرکت عشایری که در پای کوه میل فرهاد ساکن است می گوید : این کوه ۱۵۰۰ متر سنگ یکپارچه است و صعود به آن کار هر کسی نیست الا چند تن از بومی ها که از قدیم به شیوه بالا رفتن از آن آشنا هستند . صعود به نوک قله تقریبا دو ساعت و نیم وقت می برد ، اما فرود آمدن بسیار مشکل تر است . روی قله سطحی هموار قرار دارد که بر آن آثاری از یک عبادتگاه قدیمی مشهود است . تقریبا حدود 12 قطعه سنگچین و محراب مانند ساخته شده رو به قبله ، که به درستی مشخص نیست به چه دوره ای مربوط می شوند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i38.tinypic.com/15z58bb.jpg&quot; border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در بعضی از نقاط این کوه درخت های سرسبزی وجود دارند که به احتمال باید چشمه های آبی هم در آن نقاط وجود داشته باشد ، اما دسترسی آدمی به علت سطح صاف و پرتگاههای خطرناک غیر قابل امکان است ضمن اینکه در ارتفاعات بالاتر می شود بوته های درمنه که گیاهی است سردسیری است را هم مشاهده کرد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این کوه جای امنی برای شکارهاست که دست هیچ شکارچی به نقاط شکارگیر آن نمی رسد . وقتی که باران ببارد از کوه آبشارهای زیبایی جریان می گیرد که بسیار دیدنی هستند ، یعنی گرداگرد کوه سرشار از آبشارهای بلند بالای هزار متر خواهد شد ضمن اینکه « میل فرهاد » معدن عظیم گرانیت هم هست . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;منازل فقیرانه و روستایی آبادی میل فرهاد در پای این دیو عظیم گرانیتی به طور نامنظم پراکنده شده اند . هیچ صدایی در این ظهر گرم خفه از آبادی درز نمی کند . پای سایه کهور جلو خانه محمدحسین فرامرزی نه نرم بادی می وزد که بیفتد توی چاک پیراهن های خیس از عرق و نه صدایی گرم و پر انرژی که نشان از نبض پرتپش زندگی کسی باشد، نداری مثل بختک بر سینه میل فرهاد نشسته است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می پرسم : چرا شما هم مثل دیگر طوایف در جلگه رودبار ساکن نمی شوید که هم آب هست و هم زمین و هم امکانات ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;محمدحسین فرامرزی می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ هی آغا ... ۱۲۰ خانوار از ماها را دولت برد و در حاشیه ریگزاری در جلگه زهکلوت اسکان داد که زیر ریگ روان و گردبادهای گرم وحشی اش نه کشاورزی جان نگرفت و نه دامداری مردم بیچاره شدند . دام هایشان تلف شد و اوضاع آنها دیگر از ما بدتر است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شرکت عشایری که شما فروشنده اش هستید ، چند عضو دارد ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ شرکت ۲۲۰ خانوار دارد ، اما بیشتر مردم فاقد عضویت هستند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چرا ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ چون پول ندارند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مگر پول سهام چقدر است ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ صد هزار تومان ، بابا بعضی ها به خدا صد تا یک تومنی ندارند . کرایه شان تا اسلام آباد جور نمی شود ، آن وقت صد هزار تومان از کجا بیاورند . تازه همین هایی که سهامدارند کلی مشکل دارند . اول برج دوازده آرد گرفته ایم ، هر چه تماس می گیریم که سهمیه بیشتری بدهند فایده ندارد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شما بر چه مبنایی آرد توزیع می کنید ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ طبق بررسی باید به هر نفر در ماه ۱۲ کیلو آرد داده می شد که رسیده به ۶ کیلو که همین مقدار هم گیر نمی آید . من از جیب خودم شاید حدود ۲۰۰ کیسه آرد خریدم و به مردم به صورت قرض دادم ، ولی از شما چه پنهان قید وصول پولشان را زده ام ، مردم به فلاکت افتاده اند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مدرسه که دارید ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ مدرسه داریم ، اما هر سال حدود ۵۰ نفر از پنجم به اول راهنمایی قبول می شوند که از این جمع ممکن است حدودا ۱۲ - ۱۰ نفر به مدارس راهنمایی در زه کلوت بروند ، مابقی ترک تحصیل می کنند از دختران که یک نفر هم نمی تواند برود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از شیوه حرف زدن محمدحسین فرامرزی می توان به میزان دانش و سوادش پی برد . البته نسبت به منطقه نمداد ، آدم جا افتاده و اهل درکی است . می پرسم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ نشریه رودبارزمین را می شناسی محمد حسین ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گوید : اختیار داری آغا ... ولی خوب اینجا که به دستمان نمی رسد . گاهی که گذرم به رودبار می افتد ، می خوانم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حرکت می کنیم ، کاسه چشم ها مثل قدحی به خاک نشسته پر از عرق می شوند و می سوزند حدود ساعت 1 به چاه ابراهیم می رسیم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رمضانی می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ توی این گرما نمی توانیم ادامه بدهیم ، ماشین جوش می آورد و در این جهنم کار دستمان می دهد . به خانه یکی از اهالی می رویم ، این قدر خسته ام که چشم هایم باز نمی شوند . به اثاثیه ته کپر که لم می دهم خستگی بر گرسنگی ام چیره می شود و وقتی برای ناهار بیدارم می کنند ، که ساعت از ۲هم گذشته است . به سمت گاوچاران و طبق نمداد حرکت می کنیم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;STRONG&gt;گاوچاران&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گاوچاران تنگه طویلی است با نخیلات فراوان که به دو بخش علیا و سفلی تقسیم می شود . منازل روستایی در ادامه تنگه جابه جا تجمع کرده اند ، جاده در تنگه پیچ می خورد و از حاشیه باغ ها می گذرد . مردم نمداد روش جالبی در کاشت نخیلات دارند . به تناسب سطح آب گودالی حفر می کنند که معمولا بین ۳ - ۱ متر عمق دارد و فصیل ( نهال نخل ) را در آن می کارند و نخل کم کم بزرگ می شود تا از دهانه گودال بیرون بزند و به خاطر اینکه ریشه اش در تماس با آب قرار دارد از آفت خشکسالی تا حدی در امان می ماند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نزدیک به ۲۰۰ - ۱۵۰ خانوار در « گاوچاران » ساکن اند که نه برق دارند و نه خانه بهداشت و نه هیچ امکانات اولیه دیگری . سال گذشته مدرسه کوچکی در گاوچاران بالا ساخته شده که فکر می کنم هنوز به بهره برداری کامل نرسیده است . در تمام این مردم کسی سواد درست و حسابی ندارد و از میان تمام آنهایی که من دیدم هیچ کس خواندن و نوشتن نمی دانست . درست سر پشته ای سیاه و داغ که جاده « طبق » از کمرگاه شیبش می گذرد ، مجلس عروسی برپاست . جمعیت زیر آفتاب سوزان کنار سه چهار خانه سنگی - چوبی ایستاده اند ، ترمز می کنیم و به اتفاق سهراب و رمضانی به عروسی می رویم ، بی دعوت .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در عمرم صحنه ای تراژیک تر از این جشن ندیده ام . بیشتر به مراسم « مال امام » جنوبی ها می ماند که در جای دیگر به آبگوشت امام حسینی معروف است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جوانی  ۲۴ - ۲۳ ساله موتورسیکلت هوندایی را بر شانه گذاشته و جمعیت به دنبالش کشیده می شوند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;عروسی در گاوچاران&quot; hspace=0 src=&quot;http://i33.tinypic.com/2n1z5tl.jpg&quot; border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دختری جوان که باید از نزدیکان داماد باشد ، ضبط صوتی را بر شانه گذاشته که صدای نوار « ساز و دهلی » اش به مکافات شنیده می شود . شارژ باطری های ضبط صوت تمام شده و صدای ساز و دهل نوار به شکل مضحک و دردناکی کش داده می شود گاه به شیون می ماند تا صدای ساز سرنا . مراسم « سر تراش » است و دارند سر داماد را که روی زمین سر دو پا نشسته ، اصلاح می کنند . پهلوی داماد می نشینم ، هر چه جک و لطیفه و طنز در آستین دارم رو می کنم ، اما لبانش به خنده باز نمی شوند . به بره ای می ماند که بخواهند او را در عروسی کسی قربانی کنند . نگاههایش آرام و نگران است و می توان عدم امنیت از آینده را به خاطر زندگی مشترکی که زیر بار سنگینش شانه سرانده در چشم های مظلومش درک کرد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 400px; HEIGHT: 500px&quot; alt=&quot;مراسن سَرتراش در گاوچاران&quot; hspace=0 src=&quot;http://i37.tinypic.com/2mha5tz.jpg&quot; border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دو ، سه نفر از جماعتی که دور داماد حلقه زده اند ، دست می زنند و صدای دست زدن ها کم جان و ناهماهنگ است . آدم اگر دلش از سنگ هم که باشد به حال و روز این مردم گریه اش می گیرد . رو می کنم به پدر عروس و به شوخی می گویم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ « پا اندازون » که می دهی قوم و خویش ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آهی می کشد که احساس می کنم از سنگ های سیاه داغ آنجا تفتیده تر است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ اگر اوضاعی داشتیم این عروسی همین حال و روز را داشت ؟ نه تصدق ! .... نه ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من هشت نانخور دارم که سالی یک بار برنج گیرشان نمی آید . گوشت که جای خودش ، برای جمعیت این عروسی که تو می بینی فقط یک گوسفند سر بریده شده ، تازه رب گوجه نداشتیم که توی غذا بریزند ، و دو من آردی هم که زنان پخته اند کفاف این همه آدم را ندارد . تو از یکایک این مردم سوال کن هیچ کس سواد خواندن و نوشتن ندارد تصدق . سال گذشته یکی از ما رفته بود به جزیره برای کار ، بگو خب !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ خب ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ بیچاره سواد که نداشته می رود به دستشوئی ، زنانه مردانه سرش نمی شده سواد نداشته که تابلو در دستشوئی را بخواند ، می رود به دستشوئی زنانه تا کسی به کسی برسد مردم آنجا تکه تکه اش کرده بودند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امسال تازه برای اولین بار مدرسه ای دایر شده تصدق ، بگو خب !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گویم : خب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ آن هم در گاوچران بالایی ... ما در همین گاوچران پائین مدرسه می خواهیم . باور کن از همین نان خشک هم واجب تر است . شاید حدود صد بچه که باید بروند به مدرسه تصدق ، توی همین دره ها ول می گردند تا زمانی که امام خمینی زنده بود ، وضع ما روبه راه بود . بعد از امام خمینی دیگر کسی سراغی از ما نگرفت . کسیه ی آرد در اینجا ۱۴ هزار تومان است مسلمان خدا ... می دانی یعنی چه ؟ نمی دانی  تصدق ... نمی دانی...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;کاشکی که ما افغانی بودیم قوم و خویش ... ما از افغانی ها هم بیچاره تریم .     &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;زیرون&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سهراب ـ راهنمای ما ـ در آبادی گاوچاران می ماند راهنمایی دیگری پیدا می کنیم که موتورسیکلتی هوندا دارد و قرار است ما را به دهکده « زیرون » ببرد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جاده از میان کوههایی می گذرد سیاه از تابش جهنمی آفتاب ، بی درخت و لخت و عبوس ، « زیرون » جاده ندارد و باید با موتورسیکلت به کوره راه مالرویی که از سینه کوه می گذرد و از پشت گردنه ای ناهموار بالا می رود ، بیفتیم که در پیچ های خطرناک آن مو به تن آدم سیخ می شود ، اما راننده انگار که در آسفالت اسلام آباد رودبار می راند . حرکت زیگزاکی موتورسیکلت آدم را به یاد بازی های کامپیوتری می اندازد که با اضطراب و هیجان ، هر آن امکان دارد که به موانع تازه و غیر قابل پیش بینی برخورد کنی . راننده گردنش را می کشد عقب و می پرسد ، می ترسی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ ابدا ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در حالی که در شیب تند و هراس آور کوره راه هر لحظه منتظرم از کوه پرت شویم . به زیرون می رسیم . آبادی ای عشایر نشین با خانه های سنگی که انگار با فلاخن به دور و اطراف دره و سینه کوه پرتشان کرده ای ، در میان تنها باغ نخل آبادی که حدود ۲۰ نخل ثمری و « نوزن » دارد ، پیاده می شویم . از شیب دره بالا می آییم و راننده ( صدا ) می کند که :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ هووو .... ی ، بیایین فیلمبردار آمده ،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جماعت از هر طرف مثل مور و ملخ سرازیر می شوند ، خیلی ها با پائی برهنه ، سینه ی پاهای عریانشان که بر سنگ های برنده ی تفتیده که به دم کارد می مانند می نشیند ، ناخودآگاه چشم هایم را می بندم . بعضی ها از تایر ماشین و موتور برای خودشان کفش درست کرده اند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;طولی نمی کشد که جمعیت زیادی از زن و مرد و بچه دم در خانه « درویش سلیمی نیک » تجمع می کنند . می پرسم ، درویش چند تا بچه داری عمو ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گوید : ۱۷ بچه و دو زن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گویم : درویش خونه سوخته ، چطور این همه بچه را اداره می کنی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گوید : با ۱۱ گوسفند و ۱۵ درخت خرمای خشک&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ هر چند وقت یکبار گوشت می خورید ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ پارسال کالا برگ دادند چند کیلو گرفتیم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ درویش خدا وکیلی چطور از عهده خرج و مخارج این همه آدم برمی آیی ، حتما درآمد بهتری داری که ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گوید : از خدا که کسی بالاتر نیست ، به همان خدایی که تو می شناسی فقط با نان خشک گذران می کنیم ، تو که محلی هستی بنویس به این رئیس جمهور به این رئیس ها که همان قدر که به بی سرپرست های دنیا کمک می کنید به این « زیرون » هم توجهی بکنین ، خدا را خوش نمی آید . یا هم بنز ( کامیون ) بیارین همه را بار بزنین ببرین جای دیگری بریزین روی هم آتش بکشین ، شاید بمیریم و راحت بشویم به نظر تو دولت یعنی این قدر ذلیل است که نمی تواند موتور آبی در جایی از این همه بیابان خدا نصب کند و ما را ببرد اسکان بدهد از این همه مصیبت رها شویم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 350px; HEIGHT: 250px&quot; alt=&quot;درویش و زن و بچه اش&quot; hspace=0 src=&quot;http://i36.tinypic.com/2uibtld.jpg&quot; align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;« زیرون » آبادی است با 42 خانوار در دره ای پرت و محصور در میان کوههای بلند، بدون مدرسه و جاده و برق و ... چند پسر بچه دبستانی به روستایی دیگر برای تحصیل می روند و مابقی بچه ها از درس و مدرسه محرومند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;« دوستمحمد قدرتی ، مردی است پا به سن . آرام کنارم می نشیند ، می پرسم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ تو چند تا بچه داری دوستمحمد ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ ده تا بچه دارم و دو زن . دو تا از بچه هایم تازه می روند به کلاس اول مدرسه ، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ چند گوسفند داری دوست محمد ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ ده تا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ من از جنس خودتانم دوست محمد ، آمار کم می دهی خالو .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ اگر از ده تا زیادتر باشند ، بشوند خرج گور و کفن خودم و بچه هام تا باور کنی ، نا صادقی تو گفتارم نی ، کذب و دروغ را خدا نصیب من یکی نکند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ شوخی می کنم ناراحت نشو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ اسمت چیه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ منصور &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ منصور ! یعنی مَیار شیر مادرت . کاری بکن که همین بولدوزر جاده ما را بزند ، حداقل بشود کیسه آردی به این خراب شده سر کنی . تو به جوانی ات قسم ، کاری بکن ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ راستی نمی شود کاری کنی که من بیایم به دستفروشی ، طرف های اسلام آباد ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ نه ... دوستمحمد ، نه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ چرا ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ چون تو درآمدت که بیشتر بشود ، می روی باز هم زن می گیری ، خدا را خوش نمی آید . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ نمی گیرم ، به جان خودت ، به همین شهد شیرین کار نمی گیرم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ حسابی در کار شما مردان « زیرون » نیست، می بینی در همان جا شدی پا نُمزادی ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ قول شرف می دهم که نگیرم ، به جان خودت . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این قدر صاف و ساده است که شوخی ام را جدی گرفته است ، می گویم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ دوست محمد می دانم ... می دانم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ منصور !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ بله&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ به جان خودت نه در رژیم شاه و نه در عهد جمهوری اسلامی و نه در دوره ی استاندار ، کاری برای ما نشد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ حالا وضع فرق کرده دوستمحمد ، همه چیز درست می شود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;دوست محمد&quot; hspace=0 src=&quot;http://i35.tinypic.com/nds83m.jpg&quot; align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ناصر قدرتی می پرد توی صحبت من : قوم و خویش ، گوش بده اینجا گوش بده ، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ من ۸ بچه دارم با خودم روی هم رفته می شود ده تا ، به وجدان قسم گوش کن . سی تا گوسفند داشتم توی یخبندان تلف شدند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;علف و یونجه و جو نداشتیم ، مجبور شدم « سر بُش » گزشان بدهم ، مانده ۵ گوسفند ، فقط ۵ تا ، به وجدان قسم از رژیم محمدرضا شاه که برای اول بار تیغ به صورتم کشیدم تا حالا که سه رجیم ( رژیم ) گذشته هیچ چیزی به ما نرسیده ، می گویم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ مشهدی ناصر سه رژیم نه ، دو دوره ، انقلاب که شد و جمهوری اسلامی که آمد همه جا بدبختی و فقر و نداری و بی امکاناتی وجود داشت کم کم همه چیز دارد رو به راه می شود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ادامه می دهد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ تازه ! شناسنامه هم دارم ، بروم بیاورم نشان بدهم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ لازم نیست ، مشهدی ناصر ، معلوم است که تو کارت به حساب است و شناسنامه هم داری . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ به وجدان قسم گوش کن . سنم در شناسنامه سی سال است ولی خودم 65 سال دارم . رفتم به کمیته امداد ،.... آقای ... دستی به ریش سفیدم کشید و گفت : تو که از من جاهل تری ( جوان تری )، گفتم بابا دیسک کمر دارم . گفت ، برو بیل بزن کار کن ، گفتم : خیر ندیده ! سنگ بکشم در این کوهستان خدا ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تازه من که کارم به حساب است و شناسنامه دارم ، این عزیز را می بینی ، دو زن و سه بچه دارد و هنوز شناسنامه ندارد و به شام شب هم محتاج است ، بالای 60 سال سن دارد . به وجدان قسم ، به جان خودت .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گویم : عزیز تو هم که دو زنه شده ای ، چرا آخه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ وقتی یکی شان مریض شد ، چه کار کنم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ هیچی ، تند تند زن بگیر .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسر بچه ای با لباس های پاره و نخ نما که کفشی از جنس لاستیک ماشین به پا کرده ، سینی چای را جلو جماعت می خزاند ، می پرسم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ اسمت چیه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ مَسود ( مسعود )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ مسعود چند سالته ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ ده سال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پدرش می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ این هفت سالشه آقا ، نمی داند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ مسعود کدام درس برایت جالب تر بود ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ درس بابا و مادر &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ بلدی بابا نان داد را تا آخر بنویسی .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حق به جانب می گوید، ها ... و روی خاک با سر انگشت ، درشت می نویسد ، نان ......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ مسعود خورش سبزی خوردی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ نه ، چیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ بستنی چطور ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ ساندویچ ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ نه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ بهترین غذایی که خوردی چه بوده ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ نان و خرما&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ مسعود راستش را بگو ، تو حالا دیگر داری می روی مدرسه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ آغا رهود ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ رهود چیه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برگ درخت انجیر کوهی که بپزند و با پیاز و دارو و دوا ( ادویه ) قاطی بکنند ، نخوردی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ می گویم چرا ... مسعود جان ، بارها ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;*               *               *&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برمی گردیم . نور چراغ موتورسیکلت در تلاش است تا باریکه ای از تاریکی شب را روشن کند . لبه های قطعه ای از سقف آسمان پر ستاره در بالا ، روی ستون کوههای بلند خزیده است . در سینه کشی موتورسیکلت از حرکت باز می ماند ، پیاده می شوم . نفس راحتی می کشم از پس این همه اضطراب ، سر گردنه دوباره سوار می شوم . صدای ترمز موتور در شیب تند کوه روی ذهنم انگار شیار می کشد ، راننده می پرسد : نمی ترسی ؟ می گویم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ ابدا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فرشی بیرون از خانه پهن کرده اند . رمضانی می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ خسته نباشی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گویم : دارم از خستگی هلاک می شوم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پیاله ای چای پیش رویم می گذارد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ظریف سابکی مردی است ۳۷ ساله که دو زن و شش بچه دارد . جمعا با برادرها و پدرش ۲۰ گوسفند دارند و بیخ تنگه « زیرون » پائین . زندگی می کنند . ظریف مرد خوبی است . مهربان و گرم و ساده ، از آن دسته از آدم ها که واقعا می شود بهشان گفت نجیب ، در تلاش است که با تمام وجود به ما سخت نگذرد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دختری حدودا ۱۴ - ۱۳ساله ، فانوس دود زده گازوئیل سوزی را می گذارد پیش روی ما ، می پرسم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ بچه بزرگته ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می خندد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ نه ، زنمه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ ظریف تو چرا دو زنه شدی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ نمی خواستم زن بگیرم ، زن اولی ام مریض شد ، ناراحتی اعصاب پیدا کرد . هوش و گوش درستی برای جمع کردن بچه هایم نداشت ، گفتم : زنی بگیرم تا حداقل بچه هایم را جمع و جور کند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;توی دلم می گویم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ ای خدا ، این دختر که هنوز خودش بچه است ، دخترانی به سن و سال زن ظریف در شهر ، هنوز شب ها را با عروسک هایشان می خوابند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حشرات به سمت فانوس هجوم آورده اند ، ظریف به زنش می گوید : فانوس را جابه جا کن ، ممکن است عقرب و کژدم پیدا بشود .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می پرسم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ ظریف اینجا هم از این حشرات پیدا می شود ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ تا دلت بخواهد ، خیلی ها با سم همین حشرات نابود شدند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گویم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ مثلا ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ هی خیلی ها مثل پسر اکبر که ۱۶ سال داشت و در جا مُرد ، یا دختر محمود کُنار که حدودا ۹ -۸ ساله بود ، باز دختری از محمود پوتار ۱۶ - ۱۵ ساله به نیش کژدم مرد . مراد دلمراد که چهار گوسفند کشتند و به پوستش کردند اما فایده نکرد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این فقیر محمد را می بینی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فقیر محمد پیرمرد ریز نقش ساکتی است که زانوهایش را بغل کرده و به دیوار سنگی خانه تکیه کرده است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ دختر همین فقیر محمد ۱۸ سال دارد ، کژدم نیش اش زد . حالا هم کور است و هم فلج ، بدبخت فقیر محمد دو دختر بلوقاتی ( به بلوغ رسیده ) فلج در خانه دارد ، یکی به خاطر نیش کژدم و دومی هم سقف خانه آتش گرفت و سوخت . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از زن ظریف که درگیر و دار آشپزی است ، می پرسم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ دادا ( خواهر ) کژدم روزها در خانه به چشمتان می خورد ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ خواه ناخواه هفته ای یکی دو بار می بینم . بیشتر وقت ها که جارو می کنم می بینم ، ولی البته که کار خداست ، آسیبی به ما نمی رسد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ظریف می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ این حبیب را می بینی ، پسر همسایه ماست ، شاید روزی یکی دو تا می بیند . یکبار الماس همین حبیب را نیش زد . به پوست گوسفندش کردند و رساندنش به دکتر سالم شد . کسانی را که با نیش الماس سر و کار داشته اند ، حتما سرشان عیب کرده . برادر من ، ماهی ، دو ماهی یکبار می بینی یک روز تمام مغزش اصلا کار نمی کند . پوست ناحیه ای از بدن را که این حشرات نیش می زنند کاملا می پوسد . مرگ اینجا یک چیز دم دستی است قوم و خویش .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یاد شعری از « لورکا » می افتم که :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;« هر روز در گرانادا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هر عصر &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کودکی می میرد »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می پرسم حبیب کلاس چندمی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ اول&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند سال داری ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ 10 سال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فقیر محمد می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ اشتباه می کند این ۱۲ سال دارد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گویم ، فقیر محمد خودت چند سال داری ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ هی .... از هفتاد به بالا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ از شهرها کجا را دیده ای ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ زه کلوت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ زه کلوت که بخشه فقیر محمد ، شهر نیست .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ چه می دانم ، گاهی سالی یکی - دو بار رفته ام شصتی بگیرم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یعنی تمام سال های زندگی تو در همین تنگ نمداد گذشته ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ فقط توی همین تنگ « زیرون » ، آن هم با ظلم و جور خوانین و ارباب ها و دزد و راه بند و خشکسالی و ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می دانم که پشت پرس و جوهای مکرر رمضانی در مورد روستای طبق نیتی نهفته است . شام که می خوریم بیخ گوشم می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ رانندگی ات خوبه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گویم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ بد نیست ... چرا ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ به خاطر اینکه اگر یکی مان ناکار شد ، دومی بتواند به خراب شده ای جسدمان را سر کند . با این اوضاعی که تعریف می کنند حسابی در کار نیست ، علیمرادی . نمی خواهم بچه هایم یتیم بشوند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از راهنما که حالا خیلی دوست شده ایم ، می پرسد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ تا طبق خیلی مانده ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راهنما می گوید : بیش از یک ساعت .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رمضانی در میان اصرار صاحب خانه که از ما می خواهد همان جا استراحت کنیم ، برمی خیزد و فقیر محمد به طعنه می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ هر کدام از دولتی ها که پایشان به این خراب شده می رسد از ترس کژدم می زنند به چاک ، مثل همین راننده های بولدوزر ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شب است و سکوت و جاده و وهم . راهنما از وجب به وجب گردنه ها ، پُشته ها ، دره ها ، خاطره ای دارد از قتل ، مرگ ، شرارت ، عروسی ، جنگ نامش حسین است و جوان خوبی است ، اما عادت دارد که به هر حرفی بخندد ، به خیالش که برایش لطیفه تعریف می کنیم . مثلا اگر رمضانی بگوید : بنزین ذخیره را هم ریخته توی باک ، حسین غش غش می خندد . شَتَرق می زند روی شانه رمضانی و می گوید : عجب رمضانی هستی تو ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با من که تقریبا هم سن و سال است دیگر بیش از حد خودمانی شده ، از ترس ضربه های دستش سعی می کنم کمتر حرف بزنم ، چون درست در لحظه ای که به شدت ذهنم درگیر است ، محکم می کوبد روی شانه ام . که :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ عجب منصوری هستی تو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و غش غش با همان سادگی خاص اش می خندد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سر یکی از پیچ های جاده ی خاکی حسین به رمضانی می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ سعی کن زودتر از این گردنه بگذریم ، خطرناک است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می پرسم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ یاغی و اشرار و گردنه بگیر دارد ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ نه علیمرادی ، جن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اینجا جن معروفی دارد به هیئت آدمی قد بلند و سفید پوش که نیمه شب ها می افتد دنبال آدم ، به خصوص توی همین پیچ ، ترمز که کنی محو می شود و راه که می افتی دوباره جان می گیرد و تا آن طرف گردنه ول کُن نیست . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می پرسم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ تو تا به حال دیدیش ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ نه، من معمولا نیمه شب از این جاده سفر نمی کنم ، ولی برادرم را دو بار همین جا تعقیب کرده .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لیست بالا بلندی از آدم هایی را که جن دنبالشان راه افتاده ، ردیف می کند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گویم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ آقای رمضانی چند لحظه ترمز می کنی .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سرم را از اتاقک ماشین بیرون می کنم و فریاد می کشم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ هوووو... ی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و رو می کنم به حسین : &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ آن طورها هم که تو فکر می کنی، نیست. می بینی که ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;(واقعیت و توهم در این سرزمین چنان در هم تنیده شده اند که به سختی می توان از هم جدایشان کرد ، تو هم و متافیزیک در اینجا از جنس کار و فضاهای آثار رئالیسم جادویی ادبیات آمریکای لاتین نیست . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه چیز ملموس و حقیقی است ، به طوری که نمی توان موجودات خیالی را از زندگی واقعی مردم جدا دانست ... )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیروقت شب است که خسته و کوفته و غبار آلود به روستای « طبق نمداد » می رسیم از میان تپه های دور دست چراغ قوه ای مدام علامت می دهد . توجهی نمی کنیم ، به خانه کریم سابکی می رویم . صاحبخانه بیدار می شود، جایی پهن می کنند ولو می شوم و اگر نه کژدم و الماس اژدها هم که بیاید ، نمی توانم از جایم تکان بخورم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ساعت 6 صبح بیدار می شویم ، تمام بدنم کوفته است ، دستم به نوشتن نمی رود . صبحانه می آورند چای شیرین با نان تنوری ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;« طبق » از جمله قلعه های کوهستانی - طبیعی است که بر روی آن آثاری مشابه آثار زندگی گذشتگان در  قلاع کوهستانی . کویز ، زاخت ، سموران و ... وجود دارد . جالب اینجاست که تمامی این قلعه ها در امتداد هم به طول صدها کیلومتر ادامه رشته کوه جبالبارز قرار گرفته اند ، همه آنها ذوزنقه ای شکل اند و جنس سنگشان تقریبا یکی است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در حاشیه « طبق » دره ای است سرسبز از باغ های انبوه نخل که از روستای « عباس آباد » در جنوب تا « دازان » در شرق به طول ۱۳ - ۱۲ کیلومتر کشیده شده است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زندگی در آبادی « طبق » اگرچه طاقت فرسا که نسبت به بسیاری از روستاهای دیگر بهتر است . « طبق » در آن حدود مرکزیت دارد و با ۱۵۰ خانوار ، فاصله اش تا شهرستان اسلام آباد ۱۶۰ کیلومتر و تا کهنوج ۲۳۰ کیلومتر است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کریم سابکی متولد ۱۳۳۸ است . دو زن و ۱۵ بچه دارد که جمعا خانواده ای ۱۸ نفره محسوب می شوند ، به قول خودش ۴ مردینه و باقی همه دختر ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می پرسم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ کریم با این همه نداری چرا شده ای دو زنه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ در این حدود رسم است . مثلا در بین ما سابُکی ها چهار برادر هستند که ده زن گرفته اند ، یعنی دو تایشان سه زنه و دو نفر دیگرشان دو زنه است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رو می کنم به زن کریم که :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ تو چرا زن دوم کریم شدی دادا ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ ای برادر، دخترها زیاد هستند و مردها کم . وقتی نان نیست بخوری ، مجبوری بشوی زن دوم ، کسی مثل این . چاره ای نیست .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کریم می خندد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ حقیقت این است که زن در تمام این مناطق مفت است و شراب مفت را قاضی هم می خورد . نه مهریه ای ، نه خرج و مخارجی ، چرا نگیریم قوم و خویش ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته می دانی زن اولم مشکل اعصاب داشت . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با خودم می گویم معلوم است که با این حال و روز ، زن های بیچاره دچار افسردگی ، ناراحتی اعصاب و ... بشوند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از زنی حدودا ۳۵ ساله که کنار زن کریم نشسته ، می پرسم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ دادا تو هم هوو داری ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ خد را صد هزار مرتبه شکر که شوهر من معتاد است و در توانش نیست زن دوم بگیرد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سرش را می اندازد پائین و ریز می خندد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می پرسم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ سابُکی ، اوضاع مردم اینجا بهتر از آبادی های دیگر به نظر می آید . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ اَی ... توی تمام خانه های این آبادی بگرد ، نه برنج می بینی ، نه گوشت و نه روغن . روغن یک کیلویی در اینجا ۳ هزار تومان است . قند هر کیلو ۱۵۰۰ تومان . بنزین هر لیتر ۱۲۰۰ تومان قیمت دارد . اگر کسی مریض بشود ، ۲۰ لیتر بنزین لازم است تا او را به جایی برسانند . کرایه ماشین تا شهر صد هزار تومان است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i36.tinypic.com/16ib4o6.jpg&quot; align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در تمام این منطقه ببین چند روستا هست ، فقط دو ماشین وجود دارد که یکی شان هم خراب است . مردم فقط آرد می خواهند جناب ، فقط آرد . مسئولان تنها محبتی که می کنند ، به این مردم نان خشک و خالی برسانند . ما روستایی ۱۵۰ خانوار هستیم که هنوز شورا نداریم ، دهیار نداریم . شرکت عشایری ما در کهنوج است یعنی در ۲۳۰ کیلومتری اینجا ، حالا برق و بهداشت و .... بماند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه اهالی آبادی جمع شده اند ، بعضی ها در مورد جوانی بی گناه حرف می زنند که به تیر کلاشنیکف کسی بدون هیچ جرم و تقصیری در همان حدود کشته شده است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از پیرمردی می پرسم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ اسمت چیه خالو ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کریم می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ این سعیده ، شناسنامه ندارن ، نه خودش نه هم بچه هاش .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ولی من دارم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می پرسم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سعید فامیلت چیه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ مگر من شناسنامه دارم که فامیل داشته باشم ؟ از آنجا که نام پدرم « گَزَل » است ، مردم می گویند سعید گزل .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ چطور تو تا به حال نتوانسته ای شناسنامه بگیری ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ هر چه داد خواه می کنم ، نمی دهند . شورا و دهیار هم که نداریم امضاء بکنند . اینجا خیلی هستند که نمی دانند شهر در کدام جهت است . زن های زیادی به همان خدایی که تو می پرستی شهر ندیده اند ، یعنی تا همین شهر اسلام آباد هم نرفته اند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ اگر تو بخواهی بچه هایت را عروس و داماد کنی ، تکلیفت چیه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ هیچی .... چه می دانم . پولی که بتوانم بروم دنبال شناسنامه به شهر ندارم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;آبشور&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بر ترک موتورسیکلتی سوار می شوم و به قصد روستای « آبشور طبق » حرکت می کنیم . چند خانه سنگی در پشته ای سیاه و برهنه ، تا چشم کار می کند کوه و دشت ، لخت و خالی از علوفه است ، دریغ از بوته گیاهی سبز ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در آبشور حدودا ۲۰ خانوار ساکن اند که از نقاط « هُرجون » ، « درمشکی » و « میلک گِفته » که با خود آبشور حدودا ۱۵ - ۱۰ کیلومتر فاصله دارند برای بردن آب می آیند . آن هم از چاه که با دلو کشیده می شود . هم برای استفاده آدم ها و هم دام ها . بچه هایشان باید به مدرسه در روستای طبق بروند که حدودا ۲۰ کیلومتر تا آنجا فاصله دارد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;« جَنگی سابکی » مردی است بلند و سبزه که در حال حفر چاهی در همان حوالی است ، چشمش که به ما می افتد ، کارش را تعطیل می کند . جنگی از جمله آدم هایی است که در همان نگاه نخست می توان به بلند نظری و نجابتشان پی برد . می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ برای کمک به این مردم شاید ده بار به اداره مستضعفی رفتم اما فایده ای نداشت . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زهرا سابکی پیرزنی است که نمی تواند خوشحالیش را از دیدن ما پنهان کند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می پرسم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ بی بی چند سال داری ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ خدا بهتر می داند بی بی . خدا بهتر می داند. من که شصتی نگرفته ام بدانم سن و سالم به چه حدودی است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ به شهر هم رفتی تا به حال ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ مریضم بی بی ، سالی یکی دو بار می روم به دُگدُر ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گویم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ این جاده را می بینی ؟ تا اینجا چند کیلومتر بیشتر فاصله ندارد ، به کُشت رسیدیم تیغش نزدند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از محمد افسری که با موتورسیکلت مرا به دهگاهشان آورده ، می پرسم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ محمد چند تا بچه داری ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گوید : 5 تا ، دو تایشان البته دوقلو هستند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مگر تو متولد چندی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ نمی دانم ولی شناسنامه ام هست ببین .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;متولد پنجاه و هشت است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به شوخی می گویم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ محمد کاکا من ۳۱ سال دارم با این همه خرج کمرشکن نمی توانم زن بگیرم ، تو ماشاا... 5 بچه داری ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ تو جُریت ( جرات ) نداری ( می خندد )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عده ای دارند با دلو برای گوسفندان از چاه آب می کشند . ( ناخودآگاه به یاد داستان های صفحات اول عهد عتیق می افتم ) محمد می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ در تمام این مردم کسی سواد ندارد . قرآن می داند من دیروز دنبال کسی گشتم درخواستی برایم بنویسد ، پیدا نشد . می دانی اگر از همین موتورهای کوچک بنزین دولت به ما می داد ، همه مشکلات ما حل می شد . مُردیم از بس که با دلو آب کشیدیم ، می توانستیم به قدر دام هایمان علوفه بکاریم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گویم ، محمد اگر دولت به تو برسد دو زنه که نمی شوی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ نه ، غلط می کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گویم ، بلا نسبت باشد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;موتورسیکلتی از را می رسد . « جَنگی » را به کناری می خواند و بیخ گوشش چیزی می گوید . « جَنگی » معذرت خواهی می کند که کاری فوری برایش پیش آمده و باید حتما برود . حتی فرصت نمی کند لباس هایش را عوض کند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می پرسم : جَنگی اتفاقی افتاده ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اول سرش را به علامت نه بالا می آورد ، بعد فکری می کند و می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ تو که محلی هستی ، از خودمانی، زنی می خواسته سم بخورد و خودکشی کند که ناگهانی متوجه اش شده اند ولی مثل اینکه دست بردار نیست ، می خواهد خودکشی کند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با موتورسیکلت به طبق برمی گردیم . پیرمرد رمضانی کنار جاده در زیر آفتاب سوزان منتظر است . بنزین مان ته کشیده و نمی توانیم بیش از این ادامه بدهیم ، آن طور که می گویند آبادی های بسیاری وجود دارند که اوضاعشان بسیار وخیم تر است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برمی گردیم و در حالی نمداد را پشت سر می گذاریم که آرام آرام در همان غبار متراکم اندوهبار محو می شود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در پایان قبل از هر چیز لازم است که از احمد یوسف زاده تشکر کنم به خاطر انگیزه ای که برای سفر به نمداد و تهیه این گزارش در من به وجود آورد و همین طور از آقای رمضانی راننده که تمام سختی ها را بدون کوچکترین شکوه و گلایه ای تحمل کرد . از آقای رهبر ، رئیس محترم اداره راه که وسایل نقلیه در اختیارمان گذاشت و از شما خوانندگان عزیز و محترمی که در این گزارش با ما همراه و همسفر بودید .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;موفق باشید&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.gigaimage.com/download.php?file=72q9buy9go7xiwn519n8.jpg&quot; align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;پایان&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Oct 2008 07:47:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=liku&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>liku</dc:creator>
<guid>http://liku.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر به آفریقا ( 1 )</title>
<link>http://liku.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;   &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&lt;STRONG&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اینجا اسلام آباد رودبار نیست ، قعر جهنم است ، شنزار داغ حرارت خورشید را جذب می کند و با سماجت پس می زند . در زیر زمین انگار کوره ای به پهنای همه دنیا روشن است ، خورشید با عداوت از بالا می تابد و زمین خشمگین حرارت را از پایین پس می زند و در این وسط جاندار و بی جان می سوزند  بی پروا انسان حقیقتا که موجود عجیبی است . وقتی در اروپا گرمای هوا از 30 درجه بالا می رود ، عده بسیاری می میرند ، اما در کوچه های شهر رودبار در گرمای پنجاه درجه ساعت 2 بعدازظهر کودکان به راحتی گُله بازی می کنند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 420px; HEIGHT: 700px&quot; height=755 alt=&quot;بچه های محروم جنوب استان کرمان&quot; hspace=0 src=&quot;http://i35.tinypic.com/15gur9y.jpg&quot; width=494 align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; باور کنید روزی که احمد یوسف زاده در دفتر رودبارزمین به طور ناگهانی گفت : فلانی برای گزارش به نمداد می روی ؟ باورم نمی شد که حالا به این سرعت با وانت میتسوبیشی بدون کولر اداره راه از بیژن آباد هم گذشته باشم ، آن هم ساعت 2 بعدازظهر .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به سمت حدودات نمداد ، گاز بُر و میل فرهاد که بخش عمده ای از سرزمین جنوب را تشکیل می دهند و تا کنون نه اینکه پای هیچ خبرنگاری که حتی بسیاری از مسئولان شهرستان هم بدانجا باز نشده است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 250px; HEIGHT: 400px&quot; alt=&quot;پسر بچه ای محروم در جنوب&quot; hspace=0 src=&quot;http://i36.tinypic.com/4kcua.jpg&quot; align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عرق از هفت بند تنم جاری است انگار که هزاران مورچه را توی پیراهنم بریزند ، اعصابم به کلی به هم ریخته و از شما چه پنهان به شدت پشیمانم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;درست سی - چهل کیلومتر که در جاده اسلام آباد - زهکلوت - ایرانشهر که پیش می رویم به سمت برجک می پیچیم رو به شرق که جاده اش از کنار پاسگاه استانداری می گذرد . وانت در لاشه زخمی و کُربیده آسفالت بالا و پائین می شود و تکان های پیاپی شدت و حدت گرما و اعصاب به هم ریخته و یک کُلمن یخ اسباب جیره اولیه این سفرند . پیرمرد رمضانی راننده دنیا دیده تر از آن است که بنالد و غر بزند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; از پاسگاه استانداری تا دهستان &quot; برجک &quot; باید بیش از بیست کیلومتر فاصله باشد ، تمام آبادی های بین راه و حاشیه دهستان را باغ های انبوه نخل و قنات های پر آبی تشکیل می دهند با دهکده هایی کپرنشین ، که جای حیرت و شگفتی دارد . به دنبال راهنمایی برای رفتن به نمداد سرگردانیم ، اما نمی توانیم کسی را پیدا کنیم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 300px; HEIGHT: 400px&quot; alt=&quot;مهربانی مادر با فرزندانش&quot; hspace=0 src=&quot;http://i36.tinypic.com/2hn3qcw.jpg&quot; align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ناچار به فرعی نمداد می افتیم که جاده ای پرپیچ و خاکی است که در میان دره ها و پشته های بسیار به ملحفه ای سفید و کم عرض می ماند که سر دیگرش در غبار متراکم دور دست گم شده است . نه من و نه رمضانی راننده هیچ تصور درستی از حوزه نمداد و گازبُر نداریم ، نه به لحاظ جغرافیایی و نه به لحاظ بعد مسافت و وضعیت راه و امنیت و اقوام ساکن در آنجا ، الله بختکی به جاده زده ایم و رمضانی که تازه به حرف آمده از خاصیت آسپرین بچه در جلوگیری از سکته در گرمای کشنده و فشارهای روحی روانی می گوید . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چاه اشرف&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در مظهر قنات چاه اشرف چند جوان بلوچ در حال آبتنی اند ، پیاده که می شوم یک نفرشان صدا می زند :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ مواظب باش از عینکت از تو چاه نیفته .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و همه می زنند زیر خنده . بومی ها و قبایل جنوب عادتشان است که شهری ها را تحقیر کنند و معمولا بجای &quot; به &quot; وقتی که می خواهند فارسی صحبت کنند &quot; از &quot;به کار می برند . صدا می زنم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ تو مواظب خودت باش که از تو قنات غرق نشی .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به هم که می رسیم ، می گویم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ یاره ! مگه هر که وارد آبادی شما شد باید مسخره اش کنین ؟ خجالت خوب چیزیه . همین که با زبان محلی حرف می زنم ، با شرمندگی می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ ببخش به خدا نشناختم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یکی از جوانان که نامش محمد است ما را به دهگاه می برد . برق رفته است . در روستاهای بین راه هم برق نبود . محمد می گوید : گاهی تا ۲۴ ساعت توی این گرمای کشنده برق قطع است . در  &quot;کاوار&quot; حصیری پهن می کنند و می نشینم که نفسی تازه کنیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چاه اشرف آبادی است با حدوداً 40 - 30 خانوار و یک مدرسه آجری که تازه ساخته شده . ساختمان مدرسه با جنس خانه های کپری جور درنمی آید و تصویر مضحکی از آبادی در ذهن آدم می نشاند . این آبادی نه دهیار دارد و نه شورا ، بچه مدرسه ای هایی که قرار است از کلاس پنجم به اول راهنمایی بروند باید تحصیل را در بخش زهکلوت ادامه دهند . تنها از بین تمام اهالی یک نفر قرار است امسال دیپلم بگیرد که دو بار با موتور تصادف کرده و پایش شکسته . می گوید : می خواهم خدمتم را تمام کنم و بشوم دهیار . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می پرسم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فلانی می دانی لبنان کجاست ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گوید : خوب معلوم است در کشورهای غربی .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گویم : ژاپن جزء کدام یک از کشورهاست ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حق به جانب می گوید : اروپایی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می پرسم : می دانی ایران دارای چندمین ذخیره نفت و گاز جهان است ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عصبانی می گوید : می دانم . خوب هم می دانم . می پرسم : چندمی ؟ فکری می کند و می گوید : من چون تصادف کرده ام ، بعضی وقت ها هوشم یاری نمی کند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می پرسم : فلانی ! فردوسی شاعر قرن چندم است ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شروع می کند با انگشت هایش به حساب کردن و در نگاههایش التماس موج می زند که بین هم محلی هایش دستش رو نشود و به بی سوادی متهمش نکنند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گویم : حافظ کجایی است ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گوید : من چون دو بار تصادف کرده ام ، هوشم درست کار نمی کند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می پرسم : شیراز جزء کدامیک از استان های مام میهن است . می گوید : مشهد و ملتمسانه نگاه می کند می گویم : درکت می کنم . آفرین تو خیلی چیز می دانی . سعی کن حتماً خدمتت را تمام کنی تا بشوی دهیار . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;انگار دنیا را به او داده اند که پیش روی قوم و خویش هایش کم نیاورده . جاده از میان جنگل های انبوه گز و درخت های زیبای کهور می گذرد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;درخت های گز به انبوه گدایانی پیر می مانند با سرهای فرو افتاده ، پژمرده و غمناک و تشنه ، باران برای درختانی مثل گز به مشاطه گری می ماند که سرهایشان را می شوید و با دندانه هایش شانه می کشد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از میان آبادی خالی از سکنه و متروک می گذریم که در میان آن همه گز و کهور و اسکمبیل که تا در خانه ها پیشروی کرده اند حتی در روز روشن رعب آور است . ساختمان های سنگی و آجری ، خاک غنی حکایت از آن دارد که روزگاری این آبادی درآمدی فوق العاده داشته ، هم به لحاظ دامداری و هم کشاورزی ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تحتالی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; دمدمای غروب است ، گاوگم ، خسته و گرفته و خاک آلود که به آبادی « دررَس » می رسیم . «دررَس و تحتالی » تقریبا در جنوب نمداد قرار گرفته اند . می شود گفت در حد و حدود مرز رودبار و بلوچستان ، کنار دهکده ای کپری از ماشین پیاده می شویم . جوانکی حدودا  ۱۸ - ۱۷ ساله به سمتمان می آید . می پرسم چند خانوار در اینجا ساکن است ؟ اول خوب وراندازمان می کند . با دقت به آرم وانت خیره می شود ، اما علی رغم خوش قد و قامتی و مرتبی اش مشخص است خواندن و نوشتن نمی داند . می گوید : قبلا  300 - 200 تایی بودند ، ولی حالا از بالا تا پائین حدود صد خانه ای می شوند . اسمش مرتضی است و چوپان شورای آبادی است . از وضعیت امنیت می پرسم ، می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوران شرارت و چپاول تمام شده ولی تازگی ها سیم های برق را شبانه می دزدند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گویم : مرتضی ! می توانی ما را به آبادی ببری که نه برق داشته باشند و نه مدرسه و نه امکانات ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می نشیند توی ماشین و در جاده ای که سال هاست هیچ وسیله نقلیه ای از آن گذر نکرده به راه می افتیم ، از کنار بخشی از آبادی که جای خالی از سکنه است ، می گذریم . رمضانی به مکافات راهی برای ماشین در پشته و دره پیدا می کند ، می پرسم : مرتضی حالا این آبادی چند خانوار دارد ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; می گوید : خانوار دیگه چیه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گویم : یعنی دوار &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گوید : یکی ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و رمضانی فوراً دور می زند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; برمی گردیم و رو به سمت شمال حرکت می کنیم . نمداد شامل چند حوزه است ، گاو چاران ، میل فرهاد ، گاز بُر ، طَبَق و خودِ مرکز نمداد ، که هر قسمت شامل آبادی های دور و نزدیک بسیاری است . همه کپرنشین ، نمداد شامل دو بخش کوهستانی و کوهپایه ای جلگه ای است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در ادامه رشته کوه زاگرس که از دهبکری در شمال شرقی جیرفت با زاویه ای نود درجه به سمت بلوچستان و پاکستان کشیده می شود و رشته کوه جبالبارز در جنوب مردِهک ، کوههای نمداد آغاز می شوند و تا سرحدات کوه سابکی ها در خاک بمپور - ایرانشهر ادامه می یابند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در متن بیابان گرم به 2 موتور سیکلت برخورد می کنیم که پنج سرنشین دارند با لباس بلوچی و سر و کله پیچیده در لُنگ های بلوچی . تنها چشم هایشان قابل رویت است . اشاره می کنند ، ترمز می کنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; چاه ابراهیم گاو چاران&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بر متن غروب انگار شتری سر بریده باشند . سرخی خونرنگ خورشید بر پهنه آسمان شتک زده است . خورشید به غایت بی حال می نماید . همه جا کوه ها و دشت ها ، در همان غبار متراکم بی رنگ که از چاه اشرف به این طرف نمایان بود ، انگار خفه شده اند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به چاه ابراهیم گاو چاران رسیده ایم . در قدیم که بیشتر مردم رودبارزمین عشایری داشتند در مسیر علفچر رمه هر جا که لازم بود ، چاهی حفر می کردند برای آبشخور و آن حدود به نام صاحب چاه شهرت می یافت ، به همین خاطر آبادی های بسیاری در حوزه رودبار وجود دارند با پیشوند « چاه » مثل چاه احمد ، چاه حیدر ، چاه دادخدا ، چاه رضا و ... که بیشتر در دشت ها و بیابان های رودبار بزرگ برای آب آشامیدنی اهالی و آبشخور رمه حفر شده اند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;« چاه ابراهیم » نیز از جمله همین آبادی هاست که در شنزاری گرم ، در حوزه غربی کوهستان نمداد واقع شده است و پسوند « گاو چاران » همان ترکیب گاوچران است در گویش محلی و چاه ابراهیم بخشی از منطقه گاو چاران به شمار می آید . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در چاه ابراهیم ۱۵۰ خانوار در کپرهایی زندگی می کنند که انگار مثل لاک پشت بر صفحه شنزار چسبیده اند تا گردباد آنها را از جا برنکند . معیشت مردم از راه دامداری می گذرد و به جز 4 - 3 درخت شه گز تا آنجا که چشم کار می کند نشانی از هیچ درختی پیدا نیست . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 390px; HEIGHT: 310px&quot; height=377 alt=&quot;چاه ابراهیم&quot; hspace=0 src=&quot;http://i38.tinypic.com/2rr59g3.jpg&quot; width=478 border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روستای غمناکی است چاه ابراهیم ، پرجمعیت و ناهمگون که تنها یک مدرسه ابتدایی دارد و بس . جالب اینجاست که بنیاد مسکن به تعداد خانوارهای ساکن در آنجا در حال ساخت و ساز شهرکی است که نسبت به مرکز شهرستان اسلام آباد هم مدرن می نماید . بخشی از کار ساخت و ساز تمام شده که باید به بچه های بنیاد مسکن دست مریزاد گفت ، اما حضور خانه های کپری حاشیه شهرک در متن آن بیابان بی آب وعلف که آب شرب مردم و احشام به سختی از دو سه چاه دستی با دلو تامین می شود . این طنز تلخ موقعیت را در ذهن آدمی می نشاند که این مردم پیش از آنکه به آشپزخانه کابینت دار نیامند باشند ، محتاج شام شب اند . این مردم پیش از اینکه دنبال کوچه و خیابان در آن بیابان درندشت عشایری باشند ، در پی آرد ارزان قیمت اند . این مردم توان خرید هر کیسه آرد بین ۱۰ تا ۱۴ هزار تومان را ندارند ، ساخت شهرک اقدام شایسته و خدا پسندانه ای است در صورتی که دیگر نهادها هم به یاری این مردم بشتابند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر خرج یکی از این واحدها ـ که فکر می کنم صد و پنجاه تایی باشند ـ هزینه یک پمپ آب می شد ، باور کنید ۵۰ درصد مشکلات مردم حل بود . می توانستند علاوه بر آب آشامیدنی سالم در این سال های سخت بی باران علوفه بکارند و دام هایشان را نجات دهند و این می شود حمایت از منابع تولید و تولید کننده . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; در منطقه ای که هر روز بر تعداد مهاجران گرسنه و بی درآمدش به روستاها و شهرها افزوده می شود ، ساخت شهرکی این چنینی قطعاً انگیزه مردم را برای ماندن در زادگاهشان افزایش خواهد داد تا سربار ولایات دیگر نباشند و به شغلی که در آن کاملاً تخصص دارند ، ادامه دهند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این مسئله نیازمند یاری تمام نهادها از بهداشت و خدمات و آموزش و پرورش و راه و ترابری و ... است و گرنه روزی روزگاری نه چندان دور در خانه های آجری بنیاد مسکن در چاه ابراهیم تنها جغدها ساکن خواهند شد . تنها جغدها و موش های صحرایی ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جعفر فرامرزی ، مسئول شورای این آبادی می گوید : چاهی حفر شد به عمق ۳۵ متر که ۳۰ متر آن آب بود و تنها ۵ متر خشکی ، اما حفاری را ادامه نداند و شن باد چاه را پوشاند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فرامرزی ادامه می دهد : مردم اینجا نیازمند همت کسانی هستند که دامشان را از مرگ و میر نجات بدهد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می پرسم : فرامرزی چند رأس گوسفند داری ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گوید: ۶۰ تا و ادامه می دهد : ما قبلا زیر نظر اداره طرح عشایری بودیم ، ولی مدت هاست که خبری از ماموران این اداره نیست . شما که خبر دارید ، منحل نشده ؟ چون مدت هاست کوپن عشایری نداده اند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; اظهار بی اطلاعی می کنم و می خواهم قدری بیشتر در مورد این آبادی توضیح دهد ، می گوید : شما را به خدا بیائید سر چاه ما نشانتان بدهیم چطور به مکافات با قوطی پنج کیلویی آب از چاه می کشیم . هم برای خود و هم برای دام ها ، کاش حداقل مدرسه شبانه روزی اینجا ساخته می شد تا بچه های ما نزدیک به ۱۰۰ کیلومتر راه به مدرسه زهکلوت که مرکز بخش است ، نروند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما نه بهداشت داریم و نه مدرسه درست و حسابی ، تازه ۴ - ۳ سالی است که پای وسایل نقلیه به منطقه ما باز شده ، در تمام این ده یک ماشین وجود ندارد ، اما نظر خدا همه شناسنامه دارند . کرایه ماشین به صورت دربست از زهکلوت تا اینجا ۵۰ هزار تومان است ، ولی نظر خدا بعضی از ما هنوز شترهایمان را داریم و با آنها جابه جا می شویم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فرامرزی با اصرار از ما می خواهد که به گوش مسئولان برسانیم که مردم این آبادی و آبادی های اطراف از شرارت بیزارند . خطاب به آقای رمضانی که معترض می شود ، می گوید : برو روز روشن در راههای این منطقه جواهر بریز ، با وجود گرسنگی کسی سر خم نمی کند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صالح دانش آموز کلاس اول است . اسلحه اسباب بازی چینی اش را پای گوش بره ای کوچک و زیبا گذاشته و ماشه را فشار می دهد ، اما باطری های اسباب بازی جان ندارند . در دلم می گویم ، بازارهای چین تا دل نمداد هم نفوذ کرده اند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=صالح hspace=0 src=&quot;http://i38.tinypic.com/2m49fls.jpg&quot; border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به کوه پائین دست اشاره می کنم که تخته سنگی بلند بر یال آن از دل غبار به سختی خودنمایی می کند . این قدر بلند که در بین راه رمضانی معتقد بود که باید دکل مخابرات یا تلویزیون باشد . فرامرزی می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ جریان این سنگ مفصل است . قوم و خویش ! این کوه نامش « چوپان بره » است . در قدیم چوپانی بوده در ولایتی دیگر که مورد نفرین پیر و پیغمبری قرار می گیرد و به سر این کوه می رسد خودش و برّه ای که در بغل داشته به این سنگ بلند تبدیل می شوند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می دانم که مردم جنوب با باورهایشان زنده اند . هر چیزی در نظام طبیعت برای یک آدم عشایر نشانه ای است برای توضیح بخشی از جهان ، درخت ها ، کوهها ، قدمگاهها ، سنگ چین های بین راه و ... همه داستانی و حکایتی شگفت با خود دارند . بینشی اساطیری پشت همه چیز نشسته است و برای یک عشایر ، یک انسان بومی - قبیله ای زیستن بدون باورهایش امکان پذیر نیست ، مثل نفس کشیدن در خلاء .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; از اهالی روستای چاه ابراهیم خداحافظی می کنیم ، سهراب هم با ما است . به عنوان راه بلد ، سهراب یکی از همان موتور سوارهایی بود که نرسیده به چاه ابراهیم به ما برخورد کردند ، دور و بر وانت گشتند ، راننده موتورسیکلت ایژ درآمد که :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ مگه آذوقه ندارین ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پرسیدم : آذوقه ی چی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جواب داد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ خوار و بار برای مردم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برایش توضیح دادم که کار ما چیز دیگری است و برای گزارش از اوضاع مردم آمده ایم . سهراب از ترک موتورسیکلت پیاده شد و کنار من سوار شد و گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ مگر راه بلد نمی خواین ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفتم : چرا از خدامونه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفت : پس معطل چی هستید ؟ شما را به جایی خواهم برد که مردمش نان شب ندارند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; موجی از غبار در متن بیابان در پی وانت می دود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; کُنار دنگ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از کنار کوه پنج انگشت که منحنی یالش به پنج انگشت یک دست می ماند عبور می کنیم . از روستای واقع در کوهپایه هم همین طور ، جاده خاکی بیابانی ما را به سمت میل فرهاد می کشاند . از دور کوه میل فرهاد که از عجایب جنوب است از دل تاریکی و غبار سر شب قد می کشد . به دره ای می افتیم با سنگ های سیاه سوخته که در نور ماشین براق تر به نظر می آیند . سهراب به سوار شدن در ماشین عادت ندارد . « بد ماشین » می شود و یکی دو بار بالا می آورد و نهایتا بالای وانت سوار می شود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خسته و کوفته حوالی ساعت ۹ شب به « کنار دنگ » می رسیم . به خانه سهراب می رویم . فانوس های آبادی دارند یکی پس از دیگری خاموش می شوند . سهراب مرد خوبی است و رابط اهالی روستا با مسئولان شهرستان ، چون کنار دنگ چیزی به عنوان شورا نمی شناسد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فرشی بیرون از خانه پهن می کنند ، می نشینیم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;( هلال کوچک ماه درست بر فرق قله « میل فرهاد » نشسته است ، در بین مردم غمزده حتی طبیعت هم تلخ می نماید . صدای گفتگوی زن و مردی را نسیمی که از پائین دست دره می وزد تا خانه سهراب کش می دهد . هلال ماه انگار در تلاش است که از نوک قله « میل فرهاد » سُر نخورد . ماه ... ارتفاع ماه ... چقدر کوتاه شده است )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سهراب مردی است با قدی متوسط به پائین . چهره ای مهربان که ریشی که به بوری می زند ، چهره اش را پوشانده . جوانی است حداکثر ۳۴ ساله و خسته . انگار هنوز خنجری از پس جنگ های اساطیری پدر کشی بر گرده گاه دارد . سهراب از حشرات کشنده ای می گوید که جان بسیاری از اهالی آبادی را گرفته اند . حشراتی مثل کژدم ، الماس و عقرب های سیاه جرار . جوانی که نامش حمید است و پسر عموی سهراب می گوید : سکینه را آورده اند . سهراب می پرسد : کی و حمید می گوید : همین بعدازظهری .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 400px; HEIGHT: 500px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i36.tinypic.com/2qwetn9.jpg&quot; border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سکینه پیرزنی است که الماس او را نیش زده ، اما فی الفور به پوست گوسفندش کرده اند و با تریاک و داروهای محلی او را تا درمانگاهی رسانده اند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سکینه جزء معدود آدم های الماس زده ای است که از این بلا جان سالم به در برده . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسرکی ۱۴ - ۱۳ ساله سر می رسد . چماقش را می اندازد و گالوش های پاره پلاستیکی اش را بیرون می آورد و بلند سلام می کند . با همه دست می دهد و مثل آدم بزرگ ها احوالپرسی می کند . انتخاب کلماتش در احوالپرسی از جنس اصطلاحات متداول این مردم نیست . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می پرسم : اسمت چیه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ نوکر شما ، محمد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; محمدجان ، چند سالته ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ 13 سال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چقدر سواد داری ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ تا کلاس پنجم آغا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چرا ادامه ندادی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;معصومانه می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ پول نداشتیم ، دستمان تنگ بود ، کم بودجه بودیم ، بعد هم شناسنامه مال خودم نبود . شناسنامه مال پسر یک خانواده دیگر بود که جواب کردند و ندادند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یعنی تو تا کلاس پنجم با شناسنامه کسی دیگر و هویت یک نفر دیگر به مدرسه می رفتی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ بعله ... آغا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کجا درس خوندی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ پدرم چند سال رفته بود به کارگری در روستای « تَکُل حسن » رودبار ، همان جا درس خواندم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چرا دنبال شناسنامه نرفتی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ رفتم آغا ... شناسنامه ندادند . گفتند دیگر نمی شود کاری کرد ، غیر قانونی است . بعد هم عکس پدر و مادر می خواستند ، رفتم پیش پدر و مادر صاحب شناسنامه آنها هم گفتند ما بودجه نداریم برویم شهر دنبال کار مدرسه ی تو . آخه ما با اون پسرک همسن و سالیم . البته اون کور و نابیناست ، ولی کوپن ها را هر سال می گرفتیم ، می دادیم به همان ها .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی به مسئولان مدرسه ماجرا را گفتی، کمکت نکردند ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ چرا ... گفتند چون تو شناسنامه نداری باید بروی به اسم خودت بگیری و بعد بروی از کلاس اول ابتدایی شروع کنی . اگر کارم درست شده بود ، امسال می رفتم کلاس ۱۰&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دلت می خواد درس بخونی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ بعله آغا ... خیلی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر الان در مدرسه شبانه روزی ثبت نامت کنند ، قبول می کنی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ بعله آغا ... از همین صبح می رم مدرسه . تو می گویی می شود ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمی دانم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;درسات خوب بودن ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ بعله ... خیلی آغا ... تا کلاس پنج فقط یک بار ریاضی ۱۶ آوردم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;محمد ، کوه نمداد بهتره یا رودبار ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ آغا نگو ... رودبار ، مردم برق دارن ، شهر دارن ، آسفالت دارن ، چقدر مدرسه ساختمانی دارن .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;محمد پیتزا می دونی چیه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ نه ... آغا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تا حالا کارتون دیدی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ کارتن خرما ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نه کارتون تلویزیون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تلویزیون که دیدم ، کارتن اش هم حتماً مثل همین کارتونایه دیگه ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الان چه کار می کنی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ چوپانم آغا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند تایی بز جلوته ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ 70 تایی هستن آغا .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مال خودتون ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ نه مال هشت اربابن آغا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چطوری حقوق می گیری ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ اگر از هر ده بز یکی بزاید یکی کهره ( بزغاله ) می رسد به من . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر هشت تا زائید چه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـ هیچی ... یا نمی دن یا هم اگه بدن نصفی می رسد به من . البته اگر از همان هشت تا هم یکی بزاید آغا .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صبح دلچسبی است . نسیم خنکی که از تنگه « کُنار دَنگ » خودش را بالا می کشد به طراوت صبحگاه می افزاید ، چشم که باز می کنم ، کاملا پیکر آبادی از شولای شب درآمده است ، مثل گوسفندی که پوستش را کنده باشند . اینجا اهل آبادی همه یکی دو اتاق سنگی در کنار کپرهایشان بنا کرده اند ، با سقف های چوبی و دود زده دیوارهای ناشیانه و مبتدیانه از درون و بیرون گل اندود شده و تاریک ، که در گوشه هر کدام جای اجاقی تعبیه شده ، برای بیرون راندن زمستان کشنده ی یخبند که سال گذشته هم پشت در خانه ها به قصد نابودی اهالی حدود یک ماهی اردو زده بود و خیلی از احشام و مردم را تلف کرده است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=کناردنگ hspace=0 src=&quot;http://i36.tinypic.com/2zq7z36.jpg&quot; border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آبادی آرام آرام زنده می شود و جان می گیرد . منازل روستایی اکثرا بی حصارند . در خانه کناری زن ها دارند مثل دوران قدیم  ـ  شاید هزاران سال پیش  ـ  با آسیاب های دستی گندم آرد می کنند ! رمضانی از ترس کژدم و عقرب نتوانسته تا صبح بخوابد ، من اما تمام شب را با آرامش خوابیده ام و تقریبا سرحالم . سهراب به کوهی در دور دست  ـ  در شرق آبادی  ـ  اشاره می کند و می پرسد ، می دانی پشت آن کوهها به کجا ختم می شود ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ نه ... به حدودات نرماشیر و رحمت آباد بم ، اگر جاده ای از گردنه این کوه بگذرد ، تازه فاصله ما تا بم بسیار نزدیک تر است تا اسلام آباد رودبار . می پرسد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کوه کناری ام هم کوه « نازِن » است و محلی است برای گردش ما بومی ها ، ما به همان شیوه محلی و بلوچی از آنجا حفاظت می کنیم . شکارچی ها شکار آنجا را نابود کرده بودند و یکی دو تا بیشتر باقی نمانده بود ، جلو همه را گرفتیم و الان حدود هفتاد شکار دارد . کبک و تیهو هم فراوان است . امیدواریم اداره ای که مال این کارهاست ... راستی نام این اداره چیست ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گویم : سازمان حفاظت از محیط زیست . شکاربانی .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ادامه می دهد : &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ داشتم می گفتم ، اگر این اداره ی جلوگیری از اشکال زنی به ما کمک می کرد ، می شد چه کارها که نکرد . گناه دارند این حیوانات زبان بسته ... ما تا بتوانیم جلو شکارچی ها را خواهیم گرفت . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کُنار دنگ روستایی است با ۸۵ خانوار که در شرق میل فرهاد قرار گرفته و ۱۲۰ کیلومتر تا زه کلوت ـ مهمترین بخش شهرستان رودبار ـ و تقریبا ۱۵۰ کیلومتر تا اسلام آباد مرکز شهرستان و حدود ۵۰۰ کیلومتر تا مرکز استان کرمان فاصله دارد . هیچ کدام از اهالی ماشین ندارند و یکی دو موتورسیکلت در تمام آبادی هست که جوان هایی که به نیمه کاری و کارگری به حدودات اسلام آباد رفته اند ، خریده اند . این دهکده با ۲۵۰ دانش آموز کلاس اولی ( طبق آماری که البته سهراب می دهد ) نه آب و نه جاده و نه خانه بهداشت و نه مدرسه دارد . معلمی سال گذشته به این منطقه فرستاده شده که به خاطر یخبندان کشنده نتوانسته دوام بیاورد و مدرسه بلاتکلیف مانده ، مدرسه ای کپری که تنها نشان مدرسه بودنش همان میله پرچم کنار کپر است که البته از پرچمش دیگر رنگ و رویی نمانده است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سهراب ملتمسانه می نالد که :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ کاش وامی می دادند یا وانتی کمک می کردند تا حداقل اگر شبی  ـ  نیمه شبی حال زنی حامله سخت شد یا کژدم و الماس کسی را نیش زد او را به داوا و درمونی برسونیم . از مسئولان خواهشمندیم ، از استاندار که وسیله ی نقلیه ی ارزان قیمتی هم که شده به ما کمک کنند ، توی همین خانه بغلی نوخاسته ی ۱۸ ساله ای از نیش کژدم تلف شد . صدای جیغ ها و التماس هایش دل سنگ را آب می کرد ، حتی رخت عروسی اش را هم خریده بود ، ولی پیش چشم همه پر پر زد و مرد . خاله مرا هم همین چند روز پیش کژدم نیش زد که الان در خانه بستری است ، یعنی به مکافات رساندنش به دکتر ، خود من بارها دچار عقرب زدگی شده ام . این منطقه پر از حشرات سمی کشنده است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; فاطمه افضلی زنی است که دارد با دستی ( آسیاب سنگی ) گندم آرد می کند . سنگ رویی مثل فرفره روی سنگ زیرین می چرخد و گندم های آرد شده از شکاف دو سنگ دایره ای بیرون می ریزند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مرا که می بیند ، می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ از این فیلمبرداری ها زیاد شده کاکا ، ولی تا به حال خیر کسی به ما نرسیده ، دولت هَمه چی می ده به سرمایه دارا . اگر ما بچه هایمان را هم پیش چشم اینها آتش بزنیم ، کسی به ما رسیدگی نمی کنه . می گویند ، بگیرید افغانی ها گشنه و ویلان اند . افغانی ها کجا ، ما کجا برادر ! این چه قانونی است آخر که ، بچه دو ساله تحت پوشش کمیته امداد است ، ولی پیرمرد این طوری ( اشاره به پیرمردی افتاده ) بلاتکلیف مانده ؟ کیسه آردی یک هفته تمام می شود ، آن هم ده هزار تومان تا ۱۴ هزار تومان ، ۱۰ تا گوسفند کُل دارایی ما بوده که سه تایشان نصیب گرگ و مرض شده اند . هفت بچه و ما دو نفر می شویم نه نفر ، یعنی خرج زندگی و خورد و خوراک و لباس و ... را همین هفت گوسفند باید بدهند . فقط به سرمایه دارها کمک می شود برادر ، فقط به سرمایه دارها ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امسال بعد از « نه هرگزی » معلمی آوردند ، می خواست بیچاره توی یخبندان یخ بزند . امکاناتی که نبود ، اگر 5 نفر از اینجا درس بخوانند و کسی بشوند ، کمکی برای خود دولت اند ، بد می گم کاکا ؟ خیلی ها به اسم همین کناردنگ ویرون شده ، بودجه می گیرند و می خورند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همین پارسال گروهی آمدند و گفتند ما فلان می کنیم ، بهمان می کنیم ، طوری رفتند که پشت سرشان را هم نگاه نکردند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i38.tinypic.com/5v7kg3.jpg&quot; border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تمام خورد و خوراک ما پنج من گندم است که در فصل « تخم کار » می کاریم و اگر سال بیاید و بارندگی باشد ، فوقش چهل من گندم می شود که با دستی ( آسیای دستی ) آرد می کنیم و می خوریم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می پرسم : هر چند وقت یکبار گوشت می خورید ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ گوشت ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ بله گوشت گوسفند ، مرغ ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ ای برادر ، تو هم صدات از جای گرمی می آید . ما اگر گوسفندی داشتیم که بکشیم ، می رفتیم می فروختیمش ، می گرفتیم دو تا کیسه ی آرد ، حداقل نان درستی گیر بچه هایمان می آمد ، ما گوسفند را بکشیم بخوریم یا بدهیم راه بدهکاری ها ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آغا از تو چه پنهان ، تو که محلی ما هستی ، همزبان ما هستی ، ما به آن خدای بالای سر اگر برنج به درستی می شناسیم ، فقط نان خشک ، صبح، ظهر ، شب ، نان خشک و خالی ، حتی فلفل به فلفلی نداریم . همان نظر خدا خودش هست که ما را طورایی نگه می دارد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کاکا خدا پدر این بخشدار را بیامرزد که توی اوج یخبندان به داد مردم رسید و آرد آورد . اگر به موقع نرسیده بود ، تمام تلف می شدند ، یعنی آبادی صاف می شد و از جایی دیگر باید می آمدند ، دفن شان می کردند . در حالی که حرف های زن روی سینه ام سنگینی می کند .  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;*           *           *&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سرزده وارد « کاوار » عباس فرامرزی می شوم ، همین طور که نشسته ، دستش را دراز می کند . زنش دارد لحاف پاره پوره ای را وصله می زند ، می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ ببخش کاکا ، این فلجه ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عباس حرفش را قطع می کند و به فارسی می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ از برای ما کاری نمی شود خالو ، تو هم از خودت زحمت نده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رو می کند به زنش و به زبان محلی می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;« فَکَط هَمی فیلم وُر گفتی یوون مردمی کُشته ، ئی دولتَیون فکط همی کار بلدن و دُروگ ... » (1)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به خیالش که من متوجه نشده ام ، می گویم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ عباس تو ایی دور و زمونه اگه دو دُون دُروگ نبندَی ای شُم شو اَکَهَی ... » (2)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شرم زده می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ  اِ تو که از خودمانی ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زبان مردم حوزه نمداد بیشتر « کُرتَه » است و بعضی ها کرته رودباری را با لحن و لهجه بلوچی تکلم می کنند و تیره های بسیاری هم به زبان بلوچی سر راست صحبت می کنند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ اوضاع زمانه چطور است کدخدا عباس ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ خراب خالو ! خراب ... شبم می آید و شامم نمی آید . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ زن پولدار بگیر روبراه می شوی ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زنش سری تکان می دهد و می خندد . تمام اسباب و اثاثیه خانه را حصیری تشکیل می دهد که کف کاوار فرش شده و یکی دو لحاف چرکمرد و پاره و یک پتوی نو که حتما در دوره یخبندان از طرف بخشداری داده اند ، از این پتوها در خانه های دیگران هم هست که نو بودن شان با جنس اثاث خانه جور درنمی آید ، در گوشه کاوار کنار اجاق ، کتری سیاه دود زده ای است با مختصری وسایل آشپزی . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به شوخی می گویم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ کداخدا عباس ! بیا شهر قول می دهم برایت آنچنان زنی بگیرم که فقط بنشینی و تا آخر عمر خانی کنی . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ تو زنم نده ، همت کن کیسه آردی به من برسان .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ چند تا بچه داری عباس ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ ده تا ، سه تایشان از خانه به در شده اند و ۷ تا مانده اند به خانه . دو سال است که کاملا فلج شده ام ، حتی یک گوسفند هم ندارم ، مابقی اهالی هر کدام ده ، پنجی دارند اما من به این نمک مرتضی علی بره هم ندارم ، تحت پوشش کمیته امداد هم نیستم . حساب کن ما به باد هوا زنده ایم. بعضی از این حضرات مسئول هم که دو سه سالی است پایشان به این ولایت باز شده ، می آیند و م ی گویند : فلان می کنیم و چار تا را ده تا می کنیم ، ولی به همین نمک مرتضی علی در عمر ما کمک دولت فقط سه روغن یک کیلویی و سه دلمه لوبیا بوده با یک کیسه آرد و دو پتو و البته یک گونی هم جو ... این تمام کمک دولت جمهوری اسلامی بوده به من . به آن خدایی تو می پرستی همین که گفتم ، هر چند از بخشدار راضی ام که وسط یخبندان به داد ما رسید .  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ چند وقت به چند وقت گوشت می خورید ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ نان خشک گیر ما نمی آید ، آن وقت تو از گوشت حرف می زنی ؟ می گویند کسی نان گیرش نمی آمد ، پیاز می خورد اشتهایش باز شود ، ما برادر آرد می خواهیم ، آرد ، تعهد کتبی به دولت می دهیم که در عمرمان حرف از گوشت نزنیم . من از خوش صحبتی آن پیرمرد زمین خورده تعجب کرده ام و او ادامه می دهد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من فلج بی کس چطور می توانم آرد ۱۴ هزار تومان بخرم ، با کدام پول ؟ موتورسیکلتی که بخواهد برود تازه کلوت ۲۰ هزار تومان بنزین می سوزد و ده هزار تومان هم کرایه می گیرد . به خداوندی خدا بعضی وقت ها که حراجی می آید دویست تا تک تومنی نداریم برای بچه هایمان یک دانه بیسکویت بخریم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می دانی قوم و خویش فقط برای سرمایه دارها باشد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می پرسم : یعنی مسئولان محلی هیچ کاری برای شما ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به طعنه می گوید : ها کاکا ... بسیار ... ( طعنه تلخ پیرمرد قابل چاپ نیست )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سکینه فرامرزی ۶۵ سال سن دارد و تحت پوشش کمیته امداد هم نیست . از زندگی به همین رضایت دارد که از سم کژدم که سه ، چهار روز پیش او را نیش زده ، نمرده و هنوز زنده است ، دستش را نشانم می دهد و جای نیش کژدم را که سیاه شده است ، می پرسم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ مهی ( عمه ) کژدم و الماس چه تفاوتی با عقرب دارند ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تقریبا از یک جنس اند . امروز صبح کژدمی را توی همین خانه کشتیم . بچه ها انداختنش جلو مرغا . نمی دانستیم تو می آیی تا نشانت بدهیم . از عقرب کوچکتر است ، پرز دارد و رنگش سبز است و از عقرب باریک تر است . سر دمش ، جایی که در آن زهر جمع شده سفید رنگ است و شاخ هایش سیاه ، اما کژدم کمی زرد رنگ است و به زیم بیشتر شباهت دارد . سر دمش هم زرد رنگ است و کشنده .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 100px; HEIGHT: 150px&quot; alt=کژدم hspace=0 src=&quot;http://www.aftab.ir/articles/science_education/biology/images/1b9700dcd16284a18ed2c7ec20dc178e.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ مهی ( عمه ) بر این سال و زمانه تو که پیر قدیم هستی چه می بینی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ سال و زمونه مُرد مهی . برای همیشه هم مُرد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کناردنگ ولایت حشرات کشنده و بچه های فلج ، کم بینا ، ناشنوا ، عقب مانده و دچار سوء تغذیه است . بچه هایی که با همه زیبایی ، تعداد بیماری شان کم نیست . مرضیه ، حسین ، شَلَک و ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کنار دنگ قلمرو حکومت عقرب ها ، مارها و کژدم هاست . سال هاست که حتی یک بار ماموران بهداشت برای سم پاشی به اینجا نیامده اند ، در کنار دنگ ـ مثل همه حوزه نمداد ـ مرگ یک رویداد پیش پا افتاده و معمولی است ، یاد شعری از « گارسیا لورکا » افتادم که گفته بود :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هر عصر ، در گراندا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هر عصر &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کودکی می میرد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به خانه دادعلی فرامرزی می رویم ، پیرمردی قد کوتاه با لباس بلوچی سرمه ای و لنگی که به شیوه بومی ها ـ کلاه وار ـ دور سر پیچیده ، می پرسم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ مشهدی دادعلی چند سال از خدا عمر گرفتی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ ای ... شصت و خورده ای دارم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زنش می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ مهی ( عمه ) الکی می گوید ، این از هفتادم رد کرده ، تازه من و این همزادیم . می گویم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ نترس نیامده ام ببرم زنش بدهم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ خاطر جمع مهی ! کسی صاحب این سر پیری نمی شه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته در لحنش محبت به دادعلی هم موج می زند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ مشهدی دادعلی دوره پلاس ( سیاه چادر ) بهتر بود یا حالاها ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ اون دوره خیلی خوب بود خالو ، بهارگه جایی بودیم و مهرجون جایی . سال ها هم آباد بودند ، رمه داشتیم ، زندگی داشتیم ، سر و سامانی بود ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ می شود عکسی از داخل خانه ات بگیرم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ صاحب اختیاری خالو . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ داد علی ، دستی هم در سیاست داری ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ بگو خوب بلدین پول بریزین به جیب ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ مشهدی دادعلی لطفا ما را از همین دو قران روزنامه نگاری نینداز ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زنش در حالی که دارد دسته چوبین آسیای دستی را می چرخاند ، می گوید : &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ مهی این خیلی حرفا بلده ، تا بندرات هم به کارگری رفته .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به شوخی می گویم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ پس لازم شد که حتما ببرم زنش بدم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ این تحفه را که بردی ، شهری آواد می شه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مشهدی دادعلی می زند زیر خنده و می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ ۵۰  - ۴۰ ساله که من بدبخت با حرف های این ساخته ام .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چشم هایم کم سو شده اند خالو ، تحت پوشش کمیته هم نیستم . تو نمی دانی باید چه کار کنم ؟ اگر مردُم این ( اشاره به زنش ) از گشنگی می میره .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زنش می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ حالا هم که زنده ای کوه میل فرهاد را از جا نمی کنی ، بس کن ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;*           *           *&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;مریم فرامرزی زنی است حدودا ۳۸ - ۳۷ ساله و با قدی بلند که زبان محلی را بسیار شیرین حرف می زند از کپر کناری می آید بیرون و می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ بیا از بچه های من هم فیلم بگیر ، این قدر زن به این و آن نده ، تو خودت زن داری ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گویم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ رویم سیاه ، هنوز نه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از خنده ریسه می رود :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کاکا تو که از خودمانی ، محلی هستی ، ما به کلام ا... شام شب نداریم ، این کنار دنگ هم مال همین ایران است ، همه جا آباد شد غیر از این خراب شده ، من نمی فهمم این کنار دنگ چه بدی به دولت کرده ، اشراری کرده ؟ مردمش رفتن جایی را چاپیدن ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر همین احمدی نجات بیاید شاید کاری بکند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گویم : الان هم احمدی نژاد رئیس جمهور است . حتما مسئولان شهرستان گزارش این منطقه را برایش می فرستند ، اگر بداند مردم این همه بدبختی می کشند ، قطعا چاره ای خواهد کرد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ مسئولان ؟ کدام مسئولان ، اینها به اندازه همان خرج خودشان ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گویم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ این طور نیست . آنها هم محلی اند ، حتما آرزویشان است برای اینجا کاری انجام دهند ، باور کنید شاید بیش از شما دلشان برای اینجا می سوزد ، هم فرماندار ، هم نماینده و هم مسئولان دیگر از بین شما برخاسته اند ، ولی قدری وقت برای سر و سامان دادن به اینجا لازم است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ من که باور نمی کنم ، اینها دلشان برای کسی بسوزد برادر !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ انشاا... همه دست به دست هم می دهند و مشکلات حل خواهند شد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ چه می دانم ما که سواد درست و حسابی نداریم ، چه می دانم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در کنار دنگ بر خلاف اکثر روستاهای حوزه نمداد هیچ مرد دو زنه ای پیدا نمی شود و طلاق و طلاق کشی و جنگ و دعواهای خانوادگی مسائلی کاملا بی معنا هستند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;*           *           *&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ساعت حدود 11 ظهر است ، در خانه سهراب نان تنوری با چای شیرین می چسبد ، هوا گرم است و در اجاق گوشه کاوار هم آتش روشن کرده اند . سوار ماشین می شویم و به قصد « گازبُر » حرکت می کنیم . توی راه حال سهراب که به سوار شدن در کابین جلو وانت عادت ندارد به هم می خورد و می رود بالا وانت ، در حالی که انگار در خورشید کوره ای بی کران شعله ور است که قصد کرده زمین را به آتش بکشد . موجی از گرد دنبال ماشین می دود .......                        &lt;FONT color=#ff0000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;ادامه در قسمت دوم&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#000000&gt;( مطلب بالا )&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;                       &lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 06 Sep 2008 08:20:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=liku&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>liku</dc:creator>
<guid>http://liku.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان طنز</title>
<link>http://liku.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffff00 size=4&gt;این مطلب را در تاکسی نوشتم درست در روزهایی که هیاتی برای هزارمین بار به جنوب برای اجرای طرح کپرزدایی رفته بودند.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;FONT color=#33ffff size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=7&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;FONT color=#33ffff size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=7&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;IMG alt=Liku1 hspace=0 src=&quot;http://i7.tinypic.com/8aod3rn.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;FONT color=#33ffff size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=7&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;FONT color=#33ffff size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=7&gt;قربانعلی را تشویق کنید&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;پیش از ظهر بود که قطار اتومبیل های اداری و دولتی وارد آبادی کپرنشین ما شدند. مردم از صبح علی الطلوع، در مدرسه کپری اجتماع کرده بودند. معلم مدرسه و شورای ده و مردی که بعدها معلوم شد مجری است در یک چشم به هم زدن جایگاهی ترتیب دادند و کنجکاوی جمعیت را در پای جایگاه، فشرده تر کرد. مجری رفت بالا و سینه ای صاف کرد و گفت:&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- با سلام و درود بر کپرنشینان عزیز، امیدوارم که مثل همیشه هیچ غم و غصه ای نداشته باشید. مقدم جناب مدیر کل در امور کپرزدایی، فرماندار، بخشدار و هیات همراه از بازیگر عزیز فیلم (بمیرم برات) تا ورزشکار گرانقدر و ملی ما در رشته الاغ سواری، مدیران ادارات... را به روستای باصفای کپرنشین شما گرامی می داریم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;بی مقدمه دعوت می کنیم از آقای «قربانعلی» عزیز مسئول محترم شورای آبادی برای گفتن درد دل ها و مشکلات مردم این روستا. قربانعلی را تشویق کنید...&lt;/STRONG&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;قربانعلی که پسرش تازه گروهبانی اش را گرفته و حقوق بگیر دولت است و از همه مردم بهتر به زبان فارسی شهری تسلط دارد و همیشه دائم التمرین است تا بتواند حرفش را به زبان فارسی رسمی پیش مسئولان به کرسی بنشاند کنار مجری ایستاد و به دور و بر نگاهی کرد. ژستی گرفت و کوبنده شروع کرد به خطابت:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;- ما مردم کم شامس سال هاست که کشاورزی می کنیم است. اما به کرایه ماشین نمی&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;MS Mincho&apos;; mso-bidi-font-family: &apos;MS Mincho&apos;&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;خورد. ما بدبخت شده ایم است... دو سال پیش جمعی از مدیران از ده ما آمدند، از ما قول دادند از ما وام اتاق سازی بدهند. از یادشان رفت. جناب فرماندار! حضرت مدیرکل! حضرتعالی که اینجا ایستادم دو سال پیش به آن حضرات گفتم از برای ما کاری کنید تا همیشه از برای شما رای بدهیم، ما از برای آنها رای دادیم اما آنها از برای ما یادشان رفت. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;حضرتعالی خدمتتان عرض می کنم اگر جریان مثل ماجرای برادران دولت قبلی است و از برای ما محرومین کاری نمی شود از ما بگذارید&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;به امان خدا. شما را به خیر ما را به سلامت. حضرتعالی عرض کنم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;مجری یهویی پرید توی حرف قربانعلی و گفت: &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- قربانعلی مهربان قربانت گردم! مردم گرامی! به جناب مدیر کل در امور کپرنشینی نگاه کنید به هیات همراه از فرماندار تا .... ببینید با آن مدیران گذشته شباهت دارند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;همه همصدا گفتند: &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- نه خیر.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;خوب دقت کنید به این بزرگواران می آید اهل کلاس باشند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;جیغ جمعیت بلند شد: &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- نه خیر.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;می خواهم از شما بپرسم در وجنات این حضرات بزرگوار چه می بینید؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;جمعیت یکصدا درآمد که:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- لیاقت، مهرورزی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;مجری آرام شد، نفس راحتی کشید:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- حالا از جناب حضرت مدیرکل در امور کپرنشینی که الحق والانصاف دلش برای خلق کپرنشین و مومنان محروم از امکانات کباب است دعوت می کنم به جایگاه تشریف فرما شوند و ما را به فیض کامل برسانند. تا می توانید از بیان مصائب و معضلات آبادی کوتاهی نفرمائید، چون حضرت ایشان بسیار لایق هستند و ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;قربانعلی آهسته بیخ گوش مجری گفت: &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- عُرض می خوایم هیات شما حتما فکر می کردند اینجا سردسیر است برف می بارد؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;مجری پرسید:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- چرا ... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- و قربانعلی با همان سادگی روستایی لبه های کت مجری را گرفت که:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- آخه چرا همه توی این گرمای کشنده با کوت...؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;مدیرکل در جایگاه مستقر شد قلپی آب خورد لبه های کتش را مرتب کرد و در جیب هایش به دنبال دستمالی گشت تا عرقی را که مدام از سر و رویش می ریخت پاک کند که پیدا نکرد و بی خیال دستمال شد و تازه یادش آمد که تریبونی هم در کار نیست و باید صدایش را تا می تواند ولوم بدهد:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- مردم بزرگوار! مومن و خدا ترس و با لیاقت کپرنشین، سروران من! دلیران و شیران عرصه بادمجان و هندوانه کاری، یلان پرورش گوساله! نور دیدگان من و فرماندار شهر، تاج سر همه مدیران محروم گرا، الهی که فرماندار قربانتان گردد. برادران! خواهران! به هوش باشید که دور، دور آخرت است . دوران سخت کپرنشینی تمام شد خوشحالی کنید... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;جمعیت همه با هم شروع کردند به هوار و بشکن زدن که:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- ساعت خریدیم، بقچه بستیم، وا نکردیم، یارم ای انارم ای، گل پای کنارم ای...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;استاد چراغ نوازنده و فرزندان که سال ها جشن های عروسی آبادی را با ساز و دهل رونق داده بودند. شروع کردند به ساز زدن و یکی دو نفر هم تکان تکان خوردن، که صدای مجری درآمد:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;- برادر محترم! لطفا آن حرکات آن طوری که خلاف ... از مردم محترم کپرنشین که تاج سر کپرنشینان آفریقا و بی خانمان های افغانند این حرکات بلانسبت بلانسبت موزون بعید است.&lt;/STRONG&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;صدای مدیر کل دوباره آرامش را به جمعیت برگرداند:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;- شما کپرنشینان، تاج سر این مملکتید. افتخار این مرز و بوم شما خودتان هم نمی دانید که چقدر عزیز دل و جانید. الهی که فرماندار قربانتان گردد. از شما شریف تر، مظلوم تر، بی ادعاتر، بلندنظر تر پیدا نمی شود. شما مثل این شهری ها نیستید که همیشه خدا طلبکارند. همیشه دنبال آزادی، مطالبات اجتماعی، جامعه مدنی و دردسرند و عشق فتنه، قربانتان گردیم.&lt;/STRONG&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;راستش وقتی که جناب مدیر کل امور کپرنشینی حرف می زد قند توی دل ما آب می شد. برای اولین بار احساس کردم که خد را شکر که کپرنشینم و آرزو می کردم کاش این شکراله شکارچی و خدامراد که همیشه با ما سر آب دعوا دارند کپرنشین نبودند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;قربانعلی شورا درآمد که:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;- جناب مدیر کل! حضرتعالی عرض کنم که از بچه های ما همین مارمولوک&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;MS Mincho&apos;; mso-bidi-font-family: &apos;MS Mincho&apos;&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;ها(1) می&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;MS Mincho&apos;; mso-bidi-font-family: &apos;MS Mincho&apos;&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;خورند و بهداری هم که دور از دسترس است و ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;که مدیر کل ناگهان زد زیر گریه، اشک می ریخت مثل ابر بهاری: &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;- کاش می&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;MS Mincho&apos;; mso-bidi-font-family: &apos;MS Mincho&apos;&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;مردم و شما را به این روز نمی دیدم. کپرنشینان نور دیده، باور کنید من شب ها به خاطر شما خواب ندارم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;خیلی کم آوردم، خفت کشیدم که گردنم بشکند. کاش چند سالی رفته بودم آن ور آب، توی همین کشورهای عربی به روزمزدی و کارگری و بعد خانه ای در همین آبادی مثل مشهدی یوسف کویتی ساخته بودم تا این مرد بزرگوار شب ها این قدر عذاب بی خوابی نکشد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;مدیر کل ادامه داد:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- عزیزان دل من! حال لطف کنید مشکلاتتان را بگوئید تا همکاران ما مرتفع کنند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;مشهدی کلپوره که کنار دستم نشسته بود پرسید:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- چه کنند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;گفتم: مرتفع&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;پرسید: &lt;STRONG&gt;وام است؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;گفتم: &lt;STRONG&gt;چیزی توی همین مایه ها&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;مشهدی کلپوره دستش را گرفت بالا: &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;- آقای مدیر کپری من وام مرتفح می&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;MS Mincho&apos;; mso-bidi-font-family: &apos;MS Mincho&apos;&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;خوام.&lt;/STRONG&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;فرماندار یادداشت کرد و لبخند زد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;ملا غلامحسین از بین جمعیت درآمد:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;- می خوایَم بروم تخت(2) پوشش کمیته امداد.&lt;/STRONG&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;فرماندار با لبخند یادداشت کرد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;ننه ماه نساء از آخر جمعیت فریاد کشید:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;- آغای مدیر حق من و بچه هام ضایع شد.&lt;/STRONG&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;فرماندار با مهربانی گفت:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- چرا مادرم، چرا تاج سرم؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- به مشهدی کلپوره وام چه چیزک دادین به من ندادین.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- ببخشید: اسم شما؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- ننه ماه نساء&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;یادداشت کرد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;یکی از دانش آموزان که روی زمین چهار زانو نشسته بود دستش را گرفت بالا:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- اجازه! مردسه...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;فرماندار یادداشت کرد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;استاد چراغعلی: &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- مجوز می خوام برای ضبط نوار ساز و دهل .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;یاداشت کرد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;هیات محترم امور کپرزدایی که رفتند استاد چراغ و فرزندان ساز و دهل هایشان را برداشتند و جمعیت بنا کردند به بشکن زدن و سر تختی رقصیدن(3). قربانعلی شورا دستور داد که قوچ پابندی در خانه را بیاورند و به میمنت تمام شدن دوران کپرنشینی بکشند و آبگوشت کنند و امروز جمعیت حالی ببرند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;چه دردسرتان بدهم. این قدر صدای ساز و دهل و هلهله و شاباش غوغا کرده بود که اهالی آبادی های اطراف فکر کردند عروسی است و همه آمدند به تماشا. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;زن ها فی الفور بقچه های مردان را که تازه بسته بودند بروند به کارگری و پسته چینی، باز کردند و پتنگ(4) هایشان را ریختند دور و زدند به شینات بازی(5) که:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;-کارگری بی کارگری، این همه آدم محترم و مهربان در امور کپرزدایی پارتی ماست ولی از آنجا که شما بی اصل و نسب ها عادت کرده اید به گنجشک روزی بودن،&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;بدون نان کارگری نمی&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;MS Mincho&apos;; mso-bidi-font-family: &apos;MS Mincho&apos;&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;توانید جم بخورید. مردم یک آبدارچی توی این ادارات ندارن و ما این همه پارتی نجیب ومحترم داریم آن وقت...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;القصه: همه دست روی دست نشستند و از آن حدود دیاری به کارگری نرفت. یک ماه گذشت از اداره امور کپرزدایی خبری نشد. دو ماه گذشت خبری نشد. ماه چهارم قربانعلی که بعد از آن روز تاریخی که ور باد(6) افتاده بود و هیچ شبی را هم بدون غصه قوچ عزیزش سر به بالین نگذاشته بود مردم را جمع کرد که چاره ای بیندیشند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;نهایتا قرار شد همه پول هایشان را بریزند روی هم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و وانت کتمبه(7) یوسف کویتی را کرایه کنند و بروند شهر به سر خاست مسئولین اداره کپرنشینی. هر چند که قربانعلی خدا خدا می کرد جناب مدیر کل از زکام سختی که آن روزها شایع بود نمرده و فلان مدیر به آن جوانی و مهربانی در تصادفی به کما نرفته باشد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;صبح علی الطلوع همه بقچه زیر بغل و شناسنامه در جیب ریختیم. بالای ماشین کتمبه یوسف کویتی چون جا نبود شکراله شکارچی و مشهدی مونس و دو - سه نفر دیگر مجبور شدند به نحوی از دو طرف اتاق ماشین خودشان را آویزان نگه دارند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;دمدمای ظهر همه خاکی و پُلکی و خسته و کوفته دم در فرمانداری پیاده شدیم و مثل رمه حاشیه گندمزار هجوم بردیم به اتاق رئیس که منشی را همان را سد کرد. ناگهان ننه ماه نساء منشی را شناخت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- سلام آقای مُرجی...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;منشی درآمد که:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- مُرجی چیه خانم؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- چه می دونم. تو همون که آنروز دم در مدرسه ما گفتی قربانعلی تشریف فرما بشن نیستی؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;زیر گوش ننه ماه نسا گفتم:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- ننه!مرجی نه مجری.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;ننه ماه نسا رو به منشی درآمد که:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;-یادته مسکه و کرکوت(8) کِردم به همرات ببری برا خانبت&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;گفتم: &lt;STRONG&gt;ننه ماه نسا خانُب نه خانم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;مشهدی مونس که خسته شده بود روی میز منشی نشست و شکراله شکارچی که ظهرها سر درد می گرفت، رفته بود توی آبدارخانه دنبال چای. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;مشهدی کلپوره دم در سرش را گذاشته بود روی بقچه و خوابش برده بود و من چقدر کم آوردم. بالاخره جلسه فرماندار تمام شد و آمد توی راهرو و چشمش به قشون ما که افتاد سخت یکه خورد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;قربانعلی پرید پیش فرماندار و زورکی او را بغل کرد&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و ریش نرمش را زیر باران بوسه گرفت. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- من قربانعلی ام قربان.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;فرماندار با نگرانی پرسید:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;ـ کدام قربانعلی پدر؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- قربانعلی کپرنشین آقا&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- نمی شناسم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- همون که اومدین از آبادی ما که تاج سر همه کپرنشینای آفریقا و...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- نمی شناسم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- بابا همون که زنش کشک و روغن به همرات کرد از بچه هات ببری. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- عمو نمی شناسم. مزاحم نشو&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- اِ... همون که از تو و از دوستان مهربان تو رای داد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- به جا نمی آرم آقا عجیب گیری کردیم ها.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- همون که کشک ورو غنای... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- این مردکه داره به من تهمت رشوه خواری می زنه. منشی... !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;قربانعلی های های زد زیر گریه. البته نه برای وام کپر نشینی، که برای قوچ عزیزش....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;پی نوشت:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;1: مار و عقرب ها&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;2: تحت پوشش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;3: از رقص های مردم جنوب کرمان&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;4: وسیله های بسته بندی شده کوچک&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;5: لولی بازی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;6: جو گرفتن&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;7: وانت قدیمی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;STRONG&gt;8: شیرینی محلی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Jan 2008 08:01:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=liku&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>liku</dc:creator>
<guid>http://liku.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایلیاتی...</title>
<link>http://liku.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>....وگفتند ایلیاتی بوده با چشمانی از دوزخ
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لبانی از غروب خشکسالی هم بیابانتر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسینگاهی خودش را کرده از پاییز ...حلق آویز &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنی از برق خشم خنجر نامرد ..عریانتر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو مرد از کوره راه داستان یک نویسنده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روایت می کنند از اتفاقی که نیفتاده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که بعد از مرگ ایلش در تلاش شعر یک شاعر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میان غربت این واژه های تلخ جان داده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رگانش را شبی زرتشت رستاخیز کرد از نو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که بر پهنای خاک اهریمنی یزدان را می کشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و کرمانی ترین چشمی که وحشی بود ودوزخ بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به تیغ عشوه ای آغا محمد خان را می کشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شبی شنزار سوزان بلوچستان دستانش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرا از پرتگاه ابروانش پرت می سازد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هزار آغا محمد خان سحر می زاید از چشمش....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگیریدش..که تخم آدمی را بر میاندازد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه بعدازظهر تلخی... خاک خاک سرزمینم را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی در گامهای آخر خود خسته می لنگد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میان گردباد خون وخاکستر ...خبر دارد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درنگ این تفنگ از مرگ سرهنگی که می جنگد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سحر بر منتهای خواب یاغی ترس می بارد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حنا می بندد اینجا تیر چشمش سینه را مردم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرابی همچو شرم این زن وحشی ...فریبده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرا در تیرماه پیکرش کرده است سردرگم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما بانو ! کجای آسمانها خوابتان برده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که در ما دوزخی دم می کشد شام غریبان را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گناه گنگ مرگ که گریبانگیرتان  گشته ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که می نالیدزجر شاعری سردرگریبان را..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;..و گاوی بر افق..سر می بریدند از سحر انگار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرود کاهنان در شیهه نریانها می ریخت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنی سحرا نشین دیماه سرد شعر یک شاعر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودش را با طناب گیسو از پاییز می آویخت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...وگفتند ایلیاتی بوده.......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودش را با طناب گیسو از پاییز می آویخت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Dec 2007 14:01:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=liku&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>liku</dc:creator>
<guid>http://liku.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>او همه کاره من بود ونمی فهمیدم</title>
<link>http://liku.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>او همه کاره من بود و نمی فهمیدم 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غم همواره من بود و نمی فهمیدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو قدم مانده به من پچ پچ شومی گل کرد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حرف درباره من بود ونمی فهمیدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سایه ای را که به خنجر جگرش را کندم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جگر پاره من بود ونمی فهمیدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پشت آواره ترین حادثه کوچه ما&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی آواره من بود و نمی فهمیدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرین هرم نگاهش که برویم می ریخت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آه....کفاره من بود و نمی فهمیدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنی از «پشت نفسهای گل ابریشم»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرم نظاره من بود و نمی فهمیدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وکسی را که میان خودش از خود کم شد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خود بیچاره من بود و نمی فهمیدم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 07 Dec 2007 16:32:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=liku&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>liku</dc:creator>
<guid>http://liku.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
