تبليغاتX
لیکو - او همه کاره من بود ونمی فهمیدم
شعر قصه طنز مقاله و.طنز
او همه کاره من بود و نمی فهمیدم

غم همواره من بود و نمی فهمیدم

 

دو قدم مانده به من پچ پچ شومی گل کرد

حرف درباره من بود ونمی فهمیدم

 

سایه ای را که به خنجر جگرش را کندم

جگر پاره من بود ونمی فهمیدم

 

پشت آواره ترین حادثه کوچه ما

کسی آواره من بود و نمی فهمیدم

 

آخرین هرم نگاهش که برویم می ریخت

آه....کفاره من بود و نمی فهمیدم

 

زنی از «پشت نفسهای گل ابریشم»

گرم نظاره من بود و نمی فهمیدم

 

وکسی را که میان خودش از خود کم شد

خود بیچاره من بود و نمی فهمیدم...

+ نوشته شده در  هفدهم آذر 1386ساعت 2:34  توسط منصور علیمرادی  |