تبليغاتX
لیکو
شعر قصه طنز مقاله و.طنز

   

بسم الله الرحمن الرحیم

اینجا اسلام آباد رودبار نیست ، قعر جهنم است ، شنزار داغ حرارت خورشید را جذب می کند و با سماجت پس می زند . در زیر زمین انگار کوره ای به پهنای همه دنیا روشن است ، خورشید با عداوت از بالا می تابد و زمین خشمگین حرارت را از پایین پس می زند و در این وسط جاندار و بی جان می سوزند  بی پروا انسان حقیقتا که موجود عجیبی است . وقتی در اروپا گرمای هوا از 30 درجه بالا می رود ، عده بسیاری می میرند ، اما در کوچه های شهر رودبار در گرمای پنجاه درجه ساعت 2 بعدازظهر کودکان به راحتی گُله بازی می کنند .

بچه های محروم جنوب استان کرمان

 باور کنید روزی که احمد یوسف زاده در دفتر رودبارزمین به طور ناگهانی گفت : فلانی برای گزارش به نمداد می روی ؟ باورم نمی شد که حالا به این سرعت با وانت میتسوبیشی بدون کولر اداره راه از بیژن آباد هم گذشته باشم ، آن هم ساعت 2 بعدازظهر .

به سمت حدودات نمداد ، گاز بُر و میل فرهاد که بخش عمده ای از سرزمین جنوب را تشکیل می دهند و تا کنون نه اینکه پای هیچ خبرنگاری که حتی بسیاری از مسئولان شهرستان هم بدانجا باز نشده است .

پسر بچه ای محروم در جنوب

عرق از هفت بند تنم جاری است انگار که هزاران مورچه را توی پیراهنم بریزند ، اعصابم به کلی به هم ریخته و از شما چه پنهان به شدت پشیمانم .

درست سی - چهل کیلومتر که در جاده اسلام آباد - زهکلوت - ایرانشهر که پیش می رویم به سمت برجک می پیچیم رو به شرق که جاده اش از کنار پاسگاه استانداری می گذرد . وانت در لاشه زخمی و کُربیده آسفالت بالا و پائین می شود و تکان های پیاپی شدت و حدت گرما و اعصاب به هم ریخته و یک کُلمن یخ اسباب جیره اولیه این سفرند . پیرمرد رمضانی راننده دنیا دیده تر از آن است که بنالد و غر بزند .

 از پاسگاه استانداری تا دهستان " برجک " باید بیش از بیست کیلومتر فاصله باشد ، تمام آبادی های بین راه و حاشیه دهستان را باغ های انبوه نخل و قنات های پر آبی تشکیل می دهند با دهکده هایی کپرنشین ، که جای حیرت و شگفتی دارد . به دنبال راهنمایی برای رفتن به نمداد سرگردانیم ، اما نمی توانیم کسی را پیدا کنیم .

مهربانی مادر با فرزندانش

ناچار به فرعی نمداد می افتیم که جاده ای پرپیچ و خاکی است که در میان دره ها و پشته های بسیار به ملحفه ای سفید و کم عرض می ماند که سر دیگرش در غبار متراکم دور دست گم شده است . نه من و نه رمضانی راننده هیچ تصور درستی از حوزه نمداد و گازبُر نداریم ، نه به لحاظ جغرافیایی و نه به لحاظ بعد مسافت و وضعیت راه و امنیت و اقوام ساکن در آنجا ، الله بختکی به جاده زده ایم و رمضانی که تازه به حرف آمده از خاصیت آسپرین بچه در جلوگیری از سکته در گرمای کشنده و فشارهای روحی روانی می گوید .

چاه اشرف

در مظهر قنات چاه اشرف چند جوان بلوچ در حال آبتنی اند ، پیاده که می شوم یک نفرشان صدا می زند :

ـ مواظب باش از عینکت از تو چاه نیفته .

و همه می زنند زیر خنده . بومی ها و قبایل جنوب عادتشان است که شهری ها را تحقیر کنند و معمولا بجای " به " وقتی که می خواهند فارسی صحبت کنند " از "به کار می برند . صدا می زنم :

ـ تو مواظب خودت باش که از تو قنات غرق نشی .

به هم که می رسیم ، می گویم :

ـ یاره ! مگه هر که وارد آبادی شما شد باید مسخره اش کنین ؟ خجالت خوب چیزیه . همین که با زبان محلی حرف می زنم ، با شرمندگی می گوید :

ـ ببخش به خدا نشناختم .

یکی از جوانان که نامش محمد است ما را به دهگاه می برد . برق رفته است . در روستاهای بین راه هم برق نبود . محمد می گوید : گاهی تا ۲۴ ساعت توی این گرمای کشنده برق قطع است . در  "کاوار" حصیری پهن می کنند و می نشینم که نفسی تازه کنیم.

چاه اشرف آبادی است با حدوداً 40 - 30 خانوار و یک مدرسه آجری که تازه ساخته شده . ساختمان مدرسه با جنس خانه های کپری جور درنمی آید و تصویر مضحکی از آبادی در ذهن آدم می نشاند . این آبادی نه دهیار دارد و نه شورا ، بچه مدرسه ای هایی که قرار است از کلاس پنجم به اول راهنمایی بروند باید تحصیل را در بخش زهکلوت ادامه دهند . تنها از بین تمام اهالی یک نفر قرار است امسال دیپلم بگیرد که دو بار با موتور تصادف کرده و پایش شکسته . می گوید : می خواهم خدمتم را تمام کنم و بشوم دهیار .

می پرسم :

فلانی می دانی لبنان کجاست ؟

می گوید : خوب معلوم است در کشورهای غربی .

می گویم : ژاپن جزء کدام یک از کشورهاست ؟

حق به جانب می گوید : اروپایی

می پرسم : می دانی ایران دارای چندمین ذخیره نفت و گاز جهان است ؟

عصبانی می گوید : می دانم . خوب هم می دانم . می پرسم : چندمی ؟ فکری می کند و می گوید : من چون تصادف کرده ام ، بعضی وقت ها هوشم یاری نمی کند .

می پرسم : فلانی ! فردوسی شاعر قرن چندم است ؟

شروع می کند با انگشت هایش به حساب کردن و در نگاههایش التماس موج می زند که بین هم محلی هایش دستش رو نشود و به بی سوادی متهمش نکنند .

می گویم : حافظ کجایی است ؟

می گوید : من چون دو بار تصادف کرده ام ، هوشم درست کار نمی کند .

می پرسم : شیراز جزء کدامیک از استان های مام میهن است . می گوید : مشهد و ملتمسانه نگاه می کند می گویم : درکت می کنم . آفرین تو خیلی چیز می دانی . سعی کن حتماً خدمتت را تمام کنی تا بشوی دهیار .

انگار دنیا را به او داده اند که پیش روی قوم و خویش هایش کم نیاورده . جاده از میان جنگل های انبوه گز و درخت های زیبای کهور می گذرد .

درخت های گز به انبوه گدایانی پیر می مانند با سرهای فرو افتاده ، پژمرده و غمناک و تشنه ، باران برای درختانی مثل گز به مشاطه گری می ماند که سرهایشان را می شوید و با دندانه هایش شانه می کشد .

از میان آبادی خالی از سکنه و متروک می گذریم که در میان آن همه گز و کهور و اسکمبیل که تا در خانه ها پیشروی کرده اند حتی در روز روشن رعب آور است . ساختمان های سنگی و آجری ، خاک غنی حکایت از آن دارد که روزگاری این آبادی درآمدی فوق العاده داشته ، هم به لحاظ دامداری و هم کشاورزی ...

تحتالی

 دمدمای غروب است ، گاوگم ، خسته و گرفته و خاک آلود که به آبادی « دررَس » می رسیم . «دررَس و تحتالی » تقریبا در جنوب نمداد قرار گرفته اند . می شود گفت در حد و حدود مرز رودبار و بلوچستان ، کنار دهکده ای کپری از ماشین پیاده می شویم . جوانکی حدودا  ۱۸ - ۱۷ ساله به سمتمان می آید . می پرسم چند خانوار در اینجا ساکن است ؟ اول خوب وراندازمان می کند . با دقت به آرم وانت خیره می شود ، اما علی رغم خوش قد و قامتی و مرتبی اش مشخص است خواندن و نوشتن نمی داند . می گوید : قبلا  300 - 200 تایی بودند ، ولی حالا از بالا تا پائین حدود صد خانه ای می شوند . اسمش مرتضی است و چوپان شورای آبادی است . از وضعیت امنیت می پرسم ، می گوید :

دوران شرارت و چپاول تمام شده ولی تازگی ها سیم های برق را شبانه می دزدند .

می گویم : مرتضی ! می توانی ما را به آبادی ببری که نه برق داشته باشند و نه مدرسه و نه امکانات ....

می نشیند توی ماشین و در جاده ای که سال هاست هیچ وسیله نقلیه ای از آن گذر نکرده به راه می افتیم ، از کنار بخشی از آبادی که جای خالی از سکنه است ، می گذریم . رمضانی به مکافات راهی برای ماشین در پشته و دره پیدا می کند ، می پرسم : مرتضی حالا این آبادی چند خانوار دارد ؟

 می گوید : خانوار دیگه چیه ؟

می گویم : یعنی دوار

می گوید : یکی ...

و رمضانی فوراً دور می زند .

 برمی گردیم و رو به سمت شمال حرکت می کنیم . نمداد شامل چند حوزه است ، گاو چاران ، میل فرهاد ، گاز بُر ، طَبَق و خودِ مرکز نمداد ، که هر قسمت شامل آبادی های دور و نزدیک بسیاری است . همه کپرنشین ، نمداد شامل دو بخش کوهستانی و کوهپایه ای جلگه ای است .

در ادامه رشته کوه زاگرس که از دهبکری در شمال شرقی جیرفت با زاویه ای نود درجه به سمت بلوچستان و پاکستان کشیده می شود و رشته کوه جبالبارز در جنوب مردِهک ، کوههای نمداد آغاز می شوند و تا سرحدات کوه سابکی ها در خاک بمپور - ایرانشهر ادامه می یابند .

در متن بیابان گرم به 2 موتور سیکلت برخورد می کنیم که پنج سرنشین دارند با لباس بلوچی و سر و کله پیچیده در لُنگ های بلوچی . تنها چشم هایشان قابل رویت است . اشاره می کنند ، ترمز می کنیم .

 چاه ابراهیم گاو چاران

بر متن غروب انگار شتری سر بریده باشند . سرخی خونرنگ خورشید بر پهنه آسمان شتک زده است . خورشید به غایت بی حال می نماید . همه جا کوه ها و دشت ها ، در همان غبار متراکم بی رنگ که از چاه اشرف به این طرف نمایان بود ، انگار خفه شده اند .

به چاه ابراهیم گاو چاران رسیده ایم . در قدیم که بیشتر مردم رودبارزمین عشایری داشتند در مسیر علفچر رمه هر جا که لازم بود ، چاهی حفر می کردند برای آبشخور و آن حدود به نام صاحب چاه شهرت می یافت ، به همین خاطر آبادی های بسیاری در حوزه رودبار وجود دارند با پیشوند « چاه » مثل چاه احمد ، چاه حیدر ، چاه دادخدا ، چاه رضا و ... که بیشتر در دشت ها و بیابان های رودبار بزرگ برای آب آشامیدنی اهالی و آبشخور رمه حفر شده اند .

« چاه ابراهیم » نیز از جمله همین آبادی هاست که در شنزاری گرم ، در حوزه غربی کوهستان نمداد واقع شده است و پسوند « گاو چاران » همان ترکیب گاوچران است در گویش محلی و چاه ابراهیم بخشی از منطقه گاو چاران به شمار می آید .

در چاه ابراهیم ۱۵۰ خانوار در کپرهایی زندگی می کنند که انگار مثل لاک پشت بر صفحه شنزار چسبیده اند تا گردباد آنها را از جا برنکند . معیشت مردم از راه دامداری می گذرد و به جز 4 - 3 درخت شه گز تا آنجا که چشم کار می کند نشانی از هیچ درختی پیدا نیست .

چاه ابراهیم

روستای غمناکی است چاه ابراهیم ، پرجمعیت و ناهمگون که تنها یک مدرسه ابتدایی دارد و بس . جالب اینجاست که بنیاد مسکن به تعداد خانوارهای ساکن در آنجا در حال ساخت و ساز شهرکی است که نسبت به مرکز شهرستان اسلام آباد هم مدرن می نماید . بخشی از کار ساخت و ساز تمام شده که باید به بچه های بنیاد مسکن دست مریزاد گفت ، اما حضور خانه های کپری حاشیه شهرک در متن آن بیابان بی آب وعلف که آب شرب مردم و احشام به سختی از دو سه چاه دستی با دلو تامین می شود . این طنز تلخ موقعیت را در ذهن آدمی می نشاند که این مردم پیش از آنکه به آشپزخانه کابینت دار نیامند باشند ، محتاج شام شب اند . این مردم پیش از اینکه دنبال کوچه و خیابان در آن بیابان درندشت عشایری باشند ، در پی آرد ارزان قیمت اند . این مردم توان خرید هر کیسه آرد بین ۱۰ تا ۱۴ هزار تومان را ندارند ، ساخت شهرک اقدام شایسته و خدا پسندانه ای است در صورتی که دیگر نهادها هم به یاری این مردم بشتابند .

اگر خرج یکی از این واحدها ـ که فکر می کنم صد و پنجاه تایی باشند ـ هزینه یک پمپ آب می شد ، باور کنید ۵۰ درصد مشکلات مردم حل بود . می توانستند علاوه بر آب آشامیدنی سالم در این سال های سخت بی باران علوفه بکارند و دام هایشان را نجات دهند و این می شود حمایت از منابع تولید و تولید کننده .

 در منطقه ای که هر روز بر تعداد مهاجران گرسنه و بی درآمدش به روستاها و شهرها افزوده می شود ، ساخت شهرکی این چنینی قطعاً انگیزه مردم را برای ماندن در زادگاهشان افزایش خواهد داد تا سربار ولایات دیگر نباشند و به شغلی که در آن کاملاً تخصص دارند ، ادامه دهند .

این مسئله نیازمند یاری تمام نهادها از بهداشت و خدمات و آموزش و پرورش و راه و ترابری و ... است و گرنه روزی روزگاری نه چندان دور در خانه های آجری بنیاد مسکن در چاه ابراهیم تنها جغدها ساکن خواهند شد . تنها جغدها و موش های صحرایی ...

جعفر فرامرزی ، مسئول شورای این آبادی می گوید : چاهی حفر شد به عمق ۳۵ متر که ۳۰ متر آن آب بود و تنها ۵ متر خشکی ، اما حفاری را ادامه نداند و شن باد چاه را پوشاند .

فرامرزی ادامه می دهد : مردم اینجا نیازمند همت کسانی هستند که دامشان را از مرگ و میر نجات بدهد .

می پرسم : فرامرزی چند رأس گوسفند داری ؟

می گوید: ۶۰ تا و ادامه می دهد : ما قبلا زیر نظر اداره طرح عشایری بودیم ، ولی مدت هاست که خبری از ماموران این اداره نیست . شما که خبر دارید ، منحل نشده ؟ چون مدت هاست کوپن عشایری نداده اند .

 اظهار بی اطلاعی می کنم و می خواهم قدری بیشتر در مورد این آبادی توضیح دهد ، می گوید : شما را به خدا بیائید سر چاه ما نشانتان بدهیم چطور به مکافات با قوطی پنج کیلویی آب از چاه می کشیم . هم برای خود و هم برای دام ها ، کاش حداقل مدرسه شبانه روزی اینجا ساخته می شد تا بچه های ما نزدیک به ۱۰۰ کیلومتر راه به مدرسه زهکلوت که مرکز بخش است ، نروند .

ما نه بهداشت داریم و نه مدرسه درست و حسابی ، تازه ۴ - ۳ سالی است که پای وسایل نقلیه به منطقه ما باز شده ، در تمام این ده یک ماشین وجود ندارد ، اما نظر خدا همه شناسنامه دارند . کرایه ماشین به صورت دربست از زهکلوت تا اینجا ۵۰ هزار تومان است ، ولی نظر خدا بعضی از ما هنوز شترهایمان را داریم و با آنها جابه جا می شویم .

فرامرزی با اصرار از ما می خواهد که به گوش مسئولان برسانیم که مردم این آبادی و آبادی های اطراف از شرارت بیزارند . خطاب به آقای رمضانی که معترض می شود ، می گوید : برو روز روشن در راههای این منطقه جواهر بریز ، با وجود گرسنگی کسی سر خم نمی کند .

صالح دانش آموز کلاس اول است . اسلحه اسباب بازی چینی اش را پای گوش بره ای کوچک و زیبا گذاشته و ماشه را فشار می دهد ، اما باطری های اسباب بازی جان ندارند . در دلم می گویم ، بازارهای چین تا دل نمداد هم نفوذ کرده اند .

صالح

به کوه پائین دست اشاره می کنم که تخته سنگی بلند بر یال آن از دل غبار به سختی خودنمایی می کند . این قدر بلند که در بین راه رمضانی معتقد بود که باید دکل مخابرات یا تلویزیون باشد . فرامرزی می گوید :

ـ جریان این سنگ مفصل است . قوم و خویش ! این کوه نامش « چوپان بره » است . در قدیم چوپانی بوده در ولایتی دیگر که مورد نفرین پیر و پیغمبری قرار می گیرد و به سر این کوه می رسد خودش و برّه ای که در بغل داشته به این سنگ بلند تبدیل می شوند .

می دانم که مردم جنوب با باورهایشان زنده اند . هر چیزی در نظام طبیعت برای یک آدم عشایر نشانه ای است برای توضیح بخشی از جهان ، درخت ها ، کوهها ، قدمگاهها ، سنگ چین های بین راه و ... همه داستانی و حکایتی شگفت با خود دارند . بینشی اساطیری پشت همه چیز نشسته است و برای یک عشایر ، یک انسان بومی - قبیله ای زیستن بدون باورهایش امکان پذیر نیست ، مثل نفس کشیدن در خلاء .

 از اهالی روستای چاه ابراهیم خداحافظی می کنیم ، سهراب هم با ما است . به عنوان راه بلد ، سهراب یکی از همان موتور سوارهایی بود که نرسیده به چاه ابراهیم به ما برخورد کردند ، دور و بر وانت گشتند ، راننده موتورسیکلت ایژ درآمد که :

ـ مگه آذوقه ندارین ؟

پرسیدم : آذوقه ی چی ؟

جواب داد :

ـ خوار و بار برای مردم

برایش توضیح دادم که کار ما چیز دیگری است و برای گزارش از اوضاع مردم آمده ایم . سهراب از ترک موتورسیکلت پیاده شد و کنار من سوار شد و گفت :

ـ مگر راه بلد نمی خواین ؟

گفتم : چرا از خدامونه

گفت : پس معطل چی هستید ؟ شما را به جایی خواهم برد که مردمش نان شب ندارند .

 موجی از غبار در متن بیابان در پی وانت می دود .

 کُنار دنگ

از کنار کوه پنج انگشت که منحنی یالش به پنج انگشت یک دست می ماند عبور می کنیم . از روستای واقع در کوهپایه هم همین طور ، جاده خاکی بیابانی ما را به سمت میل فرهاد می کشاند . از دور کوه میل فرهاد که از عجایب جنوب است از دل تاریکی و غبار سر شب قد می کشد . به دره ای می افتیم با سنگ های سیاه سوخته که در نور ماشین براق تر به نظر می آیند . سهراب به سوار شدن در ماشین عادت ندارد . « بد ماشین » می شود و یکی دو بار بالا می آورد و نهایتا بالای وانت سوار می شود .

خسته و کوفته حوالی ساعت ۹ شب به « کنار دنگ » می رسیم . به خانه سهراب می رویم . فانوس های آبادی دارند یکی پس از دیگری خاموش می شوند . سهراب مرد خوبی است و رابط اهالی روستا با مسئولان شهرستان ، چون کنار دنگ چیزی به عنوان شورا نمی شناسد .

فرشی بیرون از خانه پهن می کنند ، می نشینیم .

( هلال کوچک ماه درست بر فرق قله « میل فرهاد » نشسته است ، در بین مردم غمزده حتی طبیعت هم تلخ می نماید . صدای گفتگوی زن و مردی را نسیمی که از پائین دست دره می وزد تا خانه سهراب کش می دهد . هلال ماه انگار در تلاش است که از نوک قله « میل فرهاد » سُر نخورد . ماه ... ارتفاع ماه ... چقدر کوتاه شده است )

سهراب مردی است با قدی متوسط به پائین . چهره ای مهربان که ریشی که به بوری می زند ، چهره اش را پوشانده . جوانی است حداکثر ۳۴ ساله و خسته . انگار هنوز خنجری از پس جنگ های اساطیری پدر کشی بر گرده گاه دارد . سهراب از حشرات کشنده ای می گوید که جان بسیاری از اهالی آبادی را گرفته اند . حشراتی مثل کژدم ، الماس و عقرب های سیاه جرار . جوانی که نامش حمید است و پسر عموی سهراب می گوید : سکینه را آورده اند . سهراب می پرسد : کی و حمید می گوید : همین بعدازظهری .

سکینه پیرزنی است که الماس او را نیش زده ، اما فی الفور به پوست گوسفندش کرده اند و با تریاک و داروهای محلی او را تا درمانگاهی رسانده اند .

سکینه جزء معدود آدم های الماس زده ای است که از این بلا جان سالم به در برده .

پسرکی ۱۴ - ۱۳ ساله سر می رسد . چماقش را می اندازد و گالوش های پاره پلاستیکی اش را بیرون می آورد و بلند سلام می کند . با همه دست می دهد و مثل آدم بزرگ ها احوالپرسی می کند . انتخاب کلماتش در احوالپرسی از جنس اصطلاحات متداول این مردم نیست .

می پرسم : اسمت چیه ؟

ـ نوکر شما ، محمد

 محمدجان ، چند سالته ؟

ـ 13 سال

چقدر سواد داری ؟

ـ تا کلاس پنجم آغا

چرا ادامه ندادی ؟

معصومانه می گوید :

ـ پول نداشتیم ، دستمان تنگ بود ، کم بودجه بودیم ، بعد هم شناسنامه مال خودم نبود . شناسنامه مال پسر یک خانواده دیگر بود که جواب کردند و ندادند .

یعنی تو تا کلاس پنجم با شناسنامه کسی دیگر و هویت یک نفر دیگر به مدرسه می رفتی ؟

ـ بعله ... آغا

کجا درس خوندی ؟

ـ پدرم چند سال رفته بود به کارگری در روستای « تَکُل حسن » رودبار ، همان جا درس خواندم .

چرا دنبال شناسنامه نرفتی ؟

ـ رفتم آغا ... شناسنامه ندادند . گفتند دیگر نمی شود کاری کرد ، غیر قانونی است . بعد هم عکس پدر و مادر می خواستند ، رفتم پیش پدر و مادر صاحب شناسنامه آنها هم گفتند ما بودجه نداریم برویم شهر دنبال کار مدرسه ی تو . آخه ما با اون پسرک همسن و سالیم . البته اون کور و نابیناست ، ولی کوپن ها را هر سال می گرفتیم ، می دادیم به همان ها .

وقتی به مسئولان مدرسه ماجرا را گفتی، کمکت نکردند ؟

ـ چرا ... گفتند چون تو شناسنامه نداری باید بروی به اسم خودت بگیری و بعد بروی از کلاس اول ابتدایی شروع کنی . اگر کارم درست شده بود ، امسال می رفتم کلاس ۱۰

دلت می خواد درس بخونی ؟

ـ بعله آغا ... خیلی

اگر الان در مدرسه شبانه روزی ثبت نامت کنند ، قبول می کنی ؟

ـ بعله آغا ... از همین صبح می رم مدرسه . تو می گویی می شود ؟

نمی دانم .

درسات خوب بودن ؟

ـ بعله ... خیلی آغا ... تا کلاس پنج فقط یک بار ریاضی ۱۶ آوردم .

محمد ، کوه نمداد بهتره یا رودبار ؟

ـ آغا نگو ... رودبار ، مردم برق دارن ، شهر دارن ، آسفالت دارن ، چقدر مدرسه ساختمانی دارن .

محمد پیتزا می دونی چیه ؟

ـ نه ... آغا

تا حالا کارتون دیدی ؟

ـ کارتن خرما ؟

نه کارتون تلویزیون

تلویزیون که دیدم ، کارتن اش هم حتماً مثل همین کارتونایه دیگه ...

الان چه کار می کنی ؟

ـ چوپانم آغا

چند تایی بز جلوته ؟

ـ 70 تایی هستن آغا .

مال خودتون ؟

ـ نه مال هشت اربابن آغا

چطوری حقوق می گیری ؟

ـ اگر از هر ده بز یکی بزاید یکی کهره ( بزغاله ) می رسد به من .

اگر هشت تا زائید چه ؟

ـ هیچی ... یا نمی دن یا هم اگه بدن نصفی می رسد به من . البته اگر از همان هشت تا هم یکی بزاید آغا .

صبح دلچسبی است . نسیم خنکی که از تنگه « کُنار دَنگ » خودش را بالا می کشد به طراوت صبحگاه می افزاید ، چشم که باز می کنم ، کاملا پیکر آبادی از شولای شب درآمده است ، مثل گوسفندی که پوستش را کنده باشند . اینجا اهل آبادی همه یکی دو اتاق سنگی در کنار کپرهایشان بنا کرده اند ، با سقف های چوبی و دود زده دیوارهای ناشیانه و مبتدیانه از درون و بیرون گل اندود شده و تاریک ، که در گوشه هر کدام جای اجاقی تعبیه شده ، برای بیرون راندن زمستان کشنده ی یخبند که سال گذشته هم پشت در خانه ها به قصد نابودی اهالی حدود یک ماهی اردو زده بود و خیلی از احشام و مردم را تلف کرده است .

کناردنگ

آبادی آرام آرام زنده می شود و جان می گیرد . منازل روستایی اکثرا بی حصارند . در خانه کناری زن ها دارند مثل دوران قدیم  ـ  شاید هزاران سال پیش  ـ  با آسیاب های دستی گندم آرد می کنند ! رمضانی از ترس کژدم و عقرب نتوانسته تا صبح بخوابد ، من اما تمام شب را با آرامش خوابیده ام و تقریبا سرحالم . سهراب به کوهی در دور دست  ـ  در شرق آبادی  ـ  اشاره می کند و می پرسد ، می دانی پشت آن کوهها به کجا ختم می شود ؟

ـ نه ... به حدودات نرماشیر و رحمت آباد بم ، اگر جاده ای از گردنه این کوه بگذرد ، تازه فاصله ما تا بم بسیار نزدیک تر است تا اسلام آباد رودبار . می پرسد :

کوه کناری ام هم کوه « نازِن » است و محلی است برای گردش ما بومی ها ، ما به همان شیوه محلی و بلوچی از آنجا حفاظت می کنیم . شکارچی ها شکار آنجا را نابود کرده بودند و یکی دو تا بیشتر باقی نمانده بود ، جلو همه را گرفتیم و الان حدود هفتاد شکار دارد . کبک و تیهو هم فراوان است . امیدواریم اداره ای که مال این کارهاست ... راستی نام این اداره چیست ؟

می گویم : سازمان حفاظت از محیط زیست . شکاربانی .

ادامه می دهد :

ـ داشتم می گفتم ، اگر این اداره ی جلوگیری از اشکال زنی به ما کمک می کرد ، می شد چه کارها که نکرد . گناه دارند این حیوانات زبان بسته ... ما تا بتوانیم جلو شکارچی ها را خواهیم گرفت .

کُنار دنگ روستایی است با ۸۵ خانوار که در شرق میل فرهاد قرار گرفته و ۱۲۰ کیلومتر تا زه کلوت ـ مهمترین بخش شهرستان رودبار ـ و تقریبا ۱۵۰ کیلومتر تا اسلام آباد مرکز شهرستان و حدود ۵۰۰ کیلومتر تا مرکز استان کرمان فاصله دارد . هیچ کدام از اهالی ماشین ندارند و یکی دو موتورسیکلت در تمام آبادی هست که جوان هایی که به نیمه کاری و کارگری به حدودات اسلام آباد رفته اند ، خریده اند . این دهکده با ۲۵۰ دانش آموز کلاس اولی ( طبق آماری که البته سهراب می دهد ) نه آب و نه جاده و نه خانه بهداشت و نه مدرسه دارد . معلمی سال گذشته به این منطقه فرستاده شده که به خاطر یخبندان کشنده نتوانسته دوام بیاورد و مدرسه بلاتکلیف مانده ، مدرسه ای کپری که تنها نشان مدرسه بودنش همان میله پرچم کنار کپر است که البته از پرچمش دیگر رنگ و رویی نمانده است .

سهراب ملتمسانه می نالد که :

ـ کاش وامی می دادند یا وانتی کمک می کردند تا حداقل اگر شبی  ـ  نیمه شبی حال زنی حامله سخت شد یا کژدم و الماس کسی را نیش زد او را به داوا و درمونی برسونیم . از مسئولان خواهشمندیم ، از استاندار که وسیله ی نقلیه ی ارزان قیمتی هم که شده به ما کمک کنند ، توی همین خانه بغلی نوخاسته ی ۱۸ ساله ای از نیش کژدم تلف شد . صدای جیغ ها و التماس هایش دل سنگ را آب می کرد ، حتی رخت عروسی اش را هم خریده بود ، ولی پیش چشم همه پر پر زد و مرد . خاله مرا هم همین چند روز پیش کژدم نیش زد که الان در خانه بستری است ، یعنی به مکافات رساندنش به دکتر ، خود من بارها دچار عقرب زدگی شده ام . این منطقه پر از حشرات سمی کشنده است .

 فاطمه افضلی زنی است که دارد با دستی ( آسیاب سنگی ) گندم آرد می کند . سنگ رویی مثل فرفره روی سنگ زیرین می چرخد و گندم های آرد شده از شکاف دو سنگ دایره ای بیرون می ریزند .

مرا که می بیند ، می گوید :

ـ از این فیلمبرداری ها زیاد شده کاکا ، ولی تا به حال خیر کسی به ما نرسیده ، دولت هَمه چی می ده به سرمایه دارا . اگر ما بچه هایمان را هم پیش چشم اینها آتش بزنیم ، کسی به ما رسیدگی نمی کنه . می گویند ، بگیرید افغانی ها گشنه و ویلان اند . افغانی ها کجا ، ما کجا برادر ! این چه قانونی است آخر که ، بچه دو ساله تحت پوشش کمیته امداد است ، ولی پیرمرد این طوری ( اشاره به پیرمردی افتاده ) بلاتکلیف مانده ؟ کیسه آردی یک هفته تمام می شود ، آن هم ده هزار تومان تا ۱۴ هزار تومان ، ۱۰ تا گوسفند کُل دارایی ما بوده که سه تایشان نصیب گرگ و مرض شده اند . هفت بچه و ما دو نفر می شویم نه نفر ، یعنی خرج زندگی و خورد و خوراک و لباس و ... را همین هفت گوسفند باید بدهند . فقط به سرمایه دارها کمک می شود برادر ، فقط به سرمایه دارها ...

امسال بعد از « نه هرگزی » معلمی آوردند ، می خواست بیچاره توی یخبندان یخ بزند . امکاناتی که نبود ، اگر 5 نفر از اینجا درس بخوانند و کسی بشوند ، کمکی برای خود دولت اند ، بد می گم کاکا ؟ خیلی ها به اسم همین کناردنگ ویرون شده ، بودجه می گیرند و می خورند .

همین پارسال گروهی آمدند و گفتند ما فلان می کنیم ، بهمان می کنیم ، طوری رفتند که پشت سرشان را هم نگاه نکردند .

تمام خورد و خوراک ما پنج من گندم است که در فصل « تخم کار » می کاریم و اگر سال بیاید و بارندگی باشد ، فوقش چهل من گندم می شود که با دستی ( آسیای دستی ) آرد می کنیم و می خوریم .

می پرسم : هر چند وقت یکبار گوشت می خورید ؟

ـ گوشت ؟

ـ بله گوشت گوسفند ، مرغ ...

ـ ای برادر ، تو هم صدات از جای گرمی می آید . ما اگر گوسفندی داشتیم که بکشیم ، می رفتیم می فروختیمش ، می گرفتیم دو تا کیسه ی آرد ، حداقل نان درستی گیر بچه هایمان می آمد ، ما گوسفند را بکشیم بخوریم یا بدهیم راه بدهکاری ها ؟!

آغا از تو چه پنهان ، تو که محلی ما هستی ، همزبان ما هستی ، ما به آن خدای بالای سر اگر برنج به درستی می شناسیم ، فقط نان خشک ، صبح، ظهر ، شب ، نان خشک و خالی ، حتی فلفل به فلفلی نداریم . همان نظر خدا خودش هست که ما را طورایی نگه می دارد .

کاکا خدا پدر این بخشدار را بیامرزد که توی اوج یخبندان به داد مردم رسید و آرد آورد . اگر به موقع نرسیده بود ، تمام تلف می شدند ، یعنی آبادی صاف می شد و از جایی دیگر باید می آمدند ، دفن شان می کردند . در حالی که حرف های زن روی سینه ام سنگینی می کند .  

*           *           *

سرزده وارد « کاوار » عباس فرامرزی می شوم ، همین طور که نشسته ، دستش را دراز می کند . زنش دارد لحاف پاره پوره ای را وصله می زند ، می گوید :

ـ ببخش کاکا ، این فلجه ....

عباس حرفش را قطع می کند و به فارسی می گوید :

ـ از برای ما کاری نمی شود خالو ، تو هم از خودت زحمت نده

رو می کند به زنش و به زبان محلی می گوید :

« فَکَط هَمی فیلم وُر گفتی یوون مردمی کُشته ، ئی دولتَیون فکط همی کار بلدن و دُروگ ... » (1)

به خیالش که من متوجه نشده ام ، می گویم :

ـ عباس تو ایی دور و زمونه اگه دو دُون دُروگ نبندَی ای شُم شو اَکَهَی ... » (2)

شرم زده می گوید :

ـ  اِ تو که از خودمانی ؟

زبان مردم حوزه نمداد بیشتر « کُرتَه » است و بعضی ها کرته رودباری را با لحن و لهجه بلوچی تکلم می کنند و تیره های بسیاری هم به زبان بلوچی سر راست صحبت می کنند .

ـ اوضاع زمانه چطور است کدخدا عباس ؟

ـ خراب خالو ! خراب ... شبم می آید و شامم نمی آید .

ـ زن پولدار بگیر روبراه می شوی ...

زنش سری تکان می دهد و می خندد . تمام اسباب و اثاثیه خانه را حصیری تشکیل می دهد که کف کاوار فرش شده و یکی دو لحاف چرکمرد و پاره و یک پتوی نو که حتما در دوره یخبندان از طرف بخشداری داده اند ، از این پتوها در خانه های دیگران هم هست که نو بودن شان با جنس اثاث خانه جور درنمی آید ، در گوشه کاوار کنار اجاق ، کتری سیاه دود زده ای است با مختصری وسایل آشپزی .

به شوخی می گویم :

ـ کداخدا عباس ! بیا شهر قول می دهم برایت آنچنان زنی بگیرم که فقط بنشینی و تا آخر عمر خانی کنی .

می گوید :

ـ تو زنم نده ، همت کن کیسه آردی به من برسان .

ـ چند تا بچه داری عباس ؟

ـ ده تا ، سه تایشان از خانه به در شده اند و ۷ تا مانده اند به خانه . دو سال است که کاملا فلج شده ام ، حتی یک گوسفند هم ندارم ، مابقی اهالی هر کدام ده ، پنجی دارند اما من به این نمک مرتضی علی بره هم ندارم ، تحت پوشش کمیته امداد هم نیستم . حساب کن ما به باد هوا زنده ایم. بعضی از این حضرات مسئول هم که دو سه سالی است پایشان به این ولایت باز شده ، می آیند و م ی گویند : فلان می کنیم و چار تا را ده تا می کنیم ، ولی به همین نمک مرتضی علی در عمر ما کمک دولت فقط سه روغن یک کیلویی و سه دلمه لوبیا بوده با یک کیسه آرد و دو پتو و البته یک گونی هم جو ... این تمام کمک دولت جمهوری اسلامی بوده به من . به آن خدایی تو می پرستی همین که گفتم ، هر چند از بخشدار راضی ام که وسط یخبندان به داد ما رسید .  

ـ چند وقت به چند وقت گوشت می خورید ؟

ـ نان خشک گیر ما نمی آید ، آن وقت تو از گوشت حرف می زنی ؟ می گویند کسی نان گیرش نمی آمد ، پیاز می خورد اشتهایش باز شود ، ما برادر آرد می خواهیم ، آرد ، تعهد کتبی به دولت می دهیم که در عمرمان حرف از گوشت نزنیم . من از خوش صحبتی آن پیرمرد زمین خورده تعجب کرده ام و او ادامه می دهد :

من فلج بی کس چطور می توانم آرد ۱۴ هزار تومان بخرم ، با کدام پول ؟ موتورسیکلتی که بخواهد برود تازه کلوت ۲۰ هزار تومان بنزین می سوزد و ده هزار تومان هم کرایه می گیرد . به خداوندی خدا بعضی وقت ها که حراجی می آید دویست تا تک تومنی نداریم برای بچه هایمان یک دانه بیسکویت بخریم .

می دانی قوم و خویش فقط برای سرمایه دارها باشد .

می پرسم : یعنی مسئولان محلی هیچ کاری برای شما ...

به طعنه می گوید : ها کاکا ... بسیار ... ( طعنه تلخ پیرمرد قابل چاپ نیست )

سکینه فرامرزی ۶۵ سال سن دارد و تحت پوشش کمیته امداد هم نیست . از زندگی به همین رضایت دارد که از سم کژدم که سه ، چهار روز پیش او را نیش زده ، نمرده و هنوز زنده است ، دستش را نشانم می دهد و جای نیش کژدم را که سیاه شده است ، می پرسم :

ـ مهی ( عمه ) کژدم و الماس چه تفاوتی با عقرب دارند ؟

می گوید :

تقریبا از یک جنس اند . امروز صبح کژدمی را توی همین خانه کشتیم . بچه ها انداختنش جلو مرغا . نمی دانستیم تو می آیی تا نشانت بدهیم . از عقرب کوچکتر است ، پرز دارد و رنگش سبز است و از عقرب باریک تر است . سر دمش ، جایی که در آن زهر جمع شده سفید رنگ است و شاخ هایش سیاه ، اما کژدم کمی زرد رنگ است و به زیم بیشتر شباهت دارد . سر دمش هم زرد رنگ است و کشنده .

کژدم

ـ مهی ( عمه ) بر این سال و زمانه تو که پیر قدیم هستی چه می بینی ؟

ـ سال و زمونه مُرد مهی . برای همیشه هم مُرد .

کناردنگ ولایت حشرات کشنده و بچه های فلج ، کم بینا ، ناشنوا ، عقب مانده و دچار سوء تغذیه است . بچه هایی که با همه زیبایی ، تعداد بیماری شان کم نیست . مرضیه ، حسین ، شَلَک و ...

کنار دنگ قلمرو حکومت عقرب ها ، مارها و کژدم هاست . سال هاست که حتی یک بار ماموران بهداشت برای سم پاشی به اینجا نیامده اند ، در کنار دنگ ـ مثل همه حوزه نمداد ـ مرگ یک رویداد پیش پا افتاده و معمولی است ، یاد شعری از « گارسیا لورکا » افتادم که گفته بود :

هر عصر ، در گراندا

هر عصر

کودکی می میرد ...

به خانه دادعلی فرامرزی می رویم ، پیرمردی قد کوتاه با لباس بلوچی سرمه ای و لنگی که به شیوه بومی ها ـ کلاه وار ـ دور سر پیچیده ، می پرسم :

ـ مشهدی دادعلی چند سال از خدا عمر گرفتی ؟

می گوید :

ـ ای ... شصت و خورده ای دارم

زنش می گوید :

ـ مهی ( عمه ) الکی می گوید ، این از هفتادم رد کرده ، تازه من و این همزادیم . می گویم :

ـ نترس نیامده ام ببرم زنش بدهم .

ـ خاطر جمع مهی ! کسی صاحب این سر پیری نمی شه .

البته در لحنش محبت به دادعلی هم موج می زند .

ـ مشهدی دادعلی دوره پلاس ( سیاه چادر ) بهتر بود یا حالاها ؟

ـ اون دوره خیلی خوب بود خالو ، بهارگه جایی بودیم و مهرجون جایی . سال ها هم آباد بودند ، رمه داشتیم ، زندگی داشتیم ، سر و سامانی بود ....

ـ می شود عکسی از داخل خانه ات بگیرم ؟

ـ صاحب اختیاری خالو .

ـ داد علی ، دستی هم در سیاست داری ؟

ـ بگو خوب بلدین پول بریزین به جیب ...

ـ مشهدی دادعلی لطفا ما را از همین دو قران روزنامه نگاری نینداز ...

زنش در حالی که دارد دسته چوبین آسیای دستی را می چرخاند ، می گوید :

ـ مهی این خیلی حرفا بلده ، تا بندرات هم به کارگری رفته .

به شوخی می گویم :

ـ پس لازم شد که حتما ببرم زنش بدم

ـ این تحفه را که بردی ، شهری آواد می شه ؟

مشهدی دادعلی می زند زیر خنده و می گوید :

ـ ۵۰  - ۴۰ ساله که من بدبخت با حرف های این ساخته ام .

چشم هایم کم سو شده اند خالو ، تحت پوشش کمیته هم نیستم . تو نمی دانی باید چه کار کنم ؟ اگر مردُم این ( اشاره به زنش ) از گشنگی می میره .

زنش می گوید :

ـ حالا هم که زنده ای کوه میل فرهاد را از جا نمی کنی ، بس کن ...

*           *           *

مریم فرامرزی زنی است حدودا ۳۸ - ۳۷ ساله و با قدی بلند که زبان محلی را بسیار شیرین حرف می زند از کپر کناری می آید بیرون و می گوید :

ـ بیا از بچه های من هم فیلم بگیر ، این قدر زن به این و آن نده ، تو خودت زن داری ؟

می گویم :

ـ رویم سیاه ، هنوز نه .

از خنده ریسه می رود :

کاکا تو که از خودمانی ، محلی هستی ، ما به کلام ا... شام شب نداریم ، این کنار دنگ هم مال همین ایران است ، همه جا آباد شد غیر از این خراب شده ، من نمی فهمم این کنار دنگ چه بدی به دولت کرده ، اشراری کرده ؟ مردمش رفتن جایی را چاپیدن ؟

اگر همین احمدی نجات بیاید شاید کاری بکند .

می گویم : الان هم احمدی نژاد رئیس جمهور است . حتما مسئولان شهرستان گزارش این منطقه را برایش می فرستند ، اگر بداند مردم این همه بدبختی می کشند ، قطعا چاره ای خواهد کرد .

می گوید :

ـ مسئولان ؟ کدام مسئولان ، اینها به اندازه همان خرج خودشان ...

می گویم :

ـ این طور نیست . آنها هم محلی اند ، حتما آرزویشان است برای اینجا کاری انجام دهند ، باور کنید شاید بیش از شما دلشان برای اینجا می سوزد ، هم فرماندار ، هم نماینده و هم مسئولان دیگر از بین شما برخاسته اند ، ولی قدری وقت برای سر و سامان دادن به اینجا لازم است .

ـ من که باور نمی کنم ، اینها دلشان برای کسی بسوزد برادر !

ـ انشاا... همه دست به دست هم می دهند و مشکلات حل خواهند شد .

ـ چه می دانم ما که سواد درست و حسابی نداریم ، چه می دانم ...

در کنار دنگ بر خلاف اکثر روستاهای حوزه نمداد هیچ مرد دو زنه ای پیدا نمی شود و طلاق و طلاق کشی و جنگ و دعواهای خانوادگی مسائلی کاملا بی معنا هستند .

*           *           *

ساعت حدود 11 ظهر است ، در خانه سهراب نان تنوری با چای شیرین می چسبد ، هوا گرم است و در اجاق گوشه کاوار هم آتش روشن کرده اند . سوار ماشین می شویم و به قصد « گازبُر » حرکت می کنیم . توی راه حال سهراب که به سوار شدن در کابین جلو وانت عادت ندارد به هم می خورد و می رود بالا وانت ، در حالی که انگار در خورشید کوره ای بی کران شعله ور است که قصد کرده زمین را به آتش بکشد . موجی از گرد دنبال ماشین می دود .......                        

ادامه در قسمت دوم ( مطلب بالا )

                        

+ نوشته شده در  شانزدهم شهریور 1387ساعت 18:22  توسط منصور علیمرادی  |