غم همواره من بود و نمی فهمیدم
دو قدم مانده به من پچ پچ شومی گل کرد
حرف درباره من بود ونمی فهمیدم
سایه ای را که به خنجر جگرش را کندم
جگر پاره من بود ونمی فهمیدم
پشت آواره ترین حادثه کوچه ما
کسی آواره من بود و نمی فهمیدم
آخرین هرم نگاهش که برویم می ریخت
آه....کفاره من بود و نمی فهمیدم
زنی از «پشت نفسهای گل ابریشم»
گرم نظاره من بود و نمی فهمیدم
وکسی را که میان خودش از خود کم شد
خود بیچاره من بود و نمی فهمیدم...
خون از گلوی ترانه هایت می آید
بره های سرانگشتام تو بیابونای خشک تنش خفه می شدن عامو
صداش ورم داره آخ...صداش ورم کرده..
کوچه ما که به خیابان سرک کشید
ماه
از درگاه
گررر
ی
خ
ت
تو در ذهنم درد می کنی رعنا
استخوان کلماتم
جملاتم
هم
می خوای بریم که می خوریم
شراب ملک ری خوریم
حالا نخوریم ....
پس کی ..گندیدنمان را تمام می کنند رعنا
دستهایش از شکستن آبگینه تر اند
وماه بر فراز دره سینه هایش می تابد
اسبی چار نعل می تازد در قلبش ...
دهل می زنند
شوم می آیه
شومم نمی آیه
کلمات چه زندونای تاریکین
ما هر دو تا
خاله زاده های بادای آزادبی وطنیم عامو
شبان رمه سرانگشتامم
تو ریگزارای داغ تنش
جهان
در ذهنم درد میکند
مثل کودکی که قرار است در تو
چند سال بعد
مثل کمر درخت در دیماه
مثل آه...
شب از ما می گذشت
سوراخهای باد از صدای زنجره پر بود
می خواستم که ببوسمش اما
کفتاری در من زوزه کشید
وبوی بال پرنده از سربالایی باد گذشت.....